سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سردار شهید حاج عباس کریمی


 

سردار شهید حاج عباس کریمی

فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله

Image result for ?سردار شهید حاج عباس کریمی?‎

سال 1336در قهرود کاشان به دنیا آمدم. دوران ابتدایی و هنرستان را در روستای قهرود گذراندم. دیپلمم را در رشته نساجی گرفتم و بعد از آن در سال 1355به سربازی رفتم. دوران خدمتم همزمان شد با مبارزات مردمی علیه رژیم شاهنشاهی. با وجود کنترل های شدید مراکز نظامی اعلامیه‌ های مربوط به سخنرانی های امام خمینی(ره) را مخفیانه به پادگان عباس آباد تهران منتقل می کردم.پس از فرمان امام، با اینکه چهارده ماه خدمت کرده بودم سربازی را رها کردم و به مبارزین انقلابی پیوستم. نمی توانستم به کاشان برگردم  چون در یک شهر کوچک سریع شناسایی و دستگیر می‌شدم. چند ماه باقی مانده را در تهران سر کردم. خواهرم ساکن پایتخت بود و زیاد غریبی نمی‌کردم. انقلاب که پیروز شد برگشتم به خانه پدری ام. در جریان ورود حضرت امام به کشور جزء نیروهای انتظامی کمیته استقبال بودم. لحظه دیدار امام یکی از طلایی ترین لحظه های زندگی من بود.

بعد از تشکیل سپاه پاسداران کاشان، بهار سال 1358بود که به عضویت سپاه درآمدم و در قسمت اطلاعات مشغول به خدمت شدم.تابستان سال 1359داوطلبانه عازم کردستان شدم و در سپاه پیرانشهر با واحد اطلاعات عملیات همکاری کردم.تاکتیک من در اطلاعات و عملیات، ملاقات با سران گروهک‌ ها بود و بیشتر وقت ام را صرف رفت و آمد با آن ها می کردم.اغلب اوقات هم تنها می‌رفتم و بدون اسلحه. یکی از این سران گروهک ها اسمش علی مریوان بود. برای خودش دار و دسته مسلح سی، چهل نفری راه انداخته بود.دوست داشتم که او را وادار به تسلیم کنم.معمولا تصمیمی که می گرفتم را عملی می کردم.دوستانم خیلی امیدوار نبودند که زنده برگردم،می گفتند نرو،سرت را برای ما می فرستند... اما من به دیدارعلی مریوان رفتم. مدتی با آن ها رفت و آمد کردم. با هم غذا می‌خوردیم، حتی کنارشان می‌خوابیدم.آن ها هم من را خوب می‌شناختند. بالاخره،علی مریوان و دار و دسته‌ اش داوطلبانه تسلیم شدند. بعدها دفترچه خاطره علی مریوان که دست بچه‌ها افتاد، دیدند جایی درباره من نوشته بود:«چند بار تصمیم گرفتم او را از بین ببرم، ولی دیدم این کار ناجوانمردانه‌ای است. عباس بدون اسلحه و آدم می‌آید. این ها همه حسن نیت او را نشان می‌دهد. کار درستی نیست که به او صدمه بزنم...».

دلم در جبهه های جنوب بود. طاقت ماندن نداشتم.عاقبت با احمد متوسلیان و رضا چراغی راهی جبهه‌های جنوب شدیم.

بعد از آن به لطف خدا مسئولیت اطلاعات عملیات تیپ محمد رسول الله بر عهده من گذاشته شد.

در عملیات فتح المبین از ناحیه پا مجروح شدم و مجبور بودم دو ماه بستری شوم.به توصیه پدر در این مدت مقدمات ازدواج فراهم شد و در 21مهر سال 1361با دختری از زادگاهم ازدواج کردم. دو سال بعد طعم حوش بابا شدن را عمیقا احساس کردم و پسرم  داوود در بیمارستان یا زهرا شهر دزفول به دنیا آمد.

قبل ازعملیات والفجر مقدماتی شدم مسئول اطلاعات سپاه 11قدر که تازه تشکیل شده بود و مدتی هم مسئولیت فرماندهی تیپ سوم سلمان از لشکر 27حضرت رسول بر عهده ام گذاشته شد. وقتی دوست خوبم محمد ابراهیم همت در عملیات خیبر به شهادت رسید تقریبا اواخر اسفند سال 1362فرماندهی لشکر 27محمد رسول الله به من واگذار شد.

شهادت یکی از بزرگترین آرزوهایم بود که من همیشه از خدا طلب می کردم. لطف خدا شامل حالم شد و برای شهادت انتخاب شدم. 23 روز از اسفند 1363 می گذشت.چهارمین روز عملیات بدر، در منطقه عملیاتی شرق رودخانه دجله بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به ناحیه پشت سرم به خواسته همیشگی ام رسیدم.یک اتفاقی که خیلی برای من جالب بود این بود که چند روز از اولین سالگرد شهادت حاج محمد ابراهیم همت نمی گذشت که خدا به من هم توفیق شهادت را عطا کرد.

ممنونم که حرف های من را شنیدید. چند خط از وصیت نامه ام را تقدیم می کنم به شما دوستای خوبم...

هیچ قطره‌ای در مقیاس حقیقت در نزد خدا از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود، بهتر نیست و من می‌خواهم که با این قطره خون به عشقم برسم که خداست. شهید کسی است که حقیقت و هدف الهی را درک کرد و برای حقیقت پایداری کرد و جان داد. شهادت در اسلام نه مرگی است که دشمن به مجاهد تحمیل می‌کند بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی و شعور و شناختش به آن دست می‌یازد.

 

راستی مزار من طبق وصیتی که داشتم در بهشت زهرا (س) تهران، قطعه 24 در جوار مزار شهید دکتر مصطفی چمران است. همه شما را به خدای بزرگ می سپارم. 

فرزانه فرجی/روزنامه اصفهان زیبا



      

نگران بود شرمنده آقا اباعبدالله(ع) بشود


سطر به سطر زندگی شهید «موسی کاظمی» به روایت همسرش

 

Image result for ?شهید موسی کاظمی?‎

آذر ماه 83 بود که آمدند خواستگاری. شرط هایش را روی یک کاغذ لیست کرده بود. دوست داشت همسرش با ایمان و با حیا باشد، با رفت و آمد و صله رحم مشکلی نداشته باشد، دستپختش خوب باشد و کلی شرط ریز و درشت دیگر... شرط هایش خیلی سخت نبود. حرف هایش را که زد، آخر صحبت هایش گفت عاشق شهادت است...گفتم کو حالا جنگ؟! گفت، منظورم این بود که دوست دارم هر وقت خدا خواست جانم را بگیرد در راه خودش باشد... این حرف ها حسابی مرا به فکر فرو برد...! «معصومه خانی»؛ همسر شهید مدافع حرم «موسی کاظمی» از همسرش می گوید. متولد سال 1363 است و از همسرش شش سال کوچک تر. دلتنگی هایش آسان از چشم هایش می بارید، تا آنجا که چند بار مجبور به قطع گفت وگو شدیم.

 

صحبت از شهادت آن هم در جلسه اول خواستگاری انتخاب را برای شما سخت نمی کرد؟
خیلی روی این حرفش فکر کردم. تا اینکه در جلسه دوم گفتم اگر می خواهید شهید شوید، اصلا برای چه می خواهید ازدواج کنید؟!

چه جوابی شنیدید؟
آقا موسی گفت، دلم می خواهد پایان عمرم را خدا در شهادت قرار دهد. ما پاسدار هستیم و وظیفه ما حفظ ایران است. دلم می خواهد اگر خدا خواست و با هم ازدواج کردیم، آن قدر شجاع باشید که هیچ وقت برای اعزام به ماموریت ها مانع من نشوید.

کمی برگردیم به عقب‌تر. از زمانی بگویید که آقا موسی به خواستگاری شما آمد...!
آقا موسی به همراه برادرش مغازه الکتریکی داشتند.صبح ها در سپاه مشغول بودند و عصرها هم می آمدند مغازه. زمانی که من دانشجو بودم از سرویس دانشگاه که پیاده می شدم، یکی دو تا خیابان را طی می کردم تا به خانه برسم. مغازه آقا موسی ابتدای خیابان ما بود. خودش می گفت دو سال من را تحت نظر داشته و از خانواده ام هم پرس و جوهایش را کرده بود تا اینکه عاقبت به خواستگاری رسید.

دو سال زمان کمی نیست. چرا این قدر زیاد؟
به خاطر تفاوت های فرهنگی و مالی که بین خانواده ها وجود داشت. قبل از ازدواج به همراه خانواده اش می روند خواستگاری و آقا موسی قبول نمی کند. مادرشان هم رو به آقا موسی می گویند اگر خودت کسی را مدنظر داری بگو و خلاصه ماجرا را برای مادرشان می گوید و از مادر هم می خواهد که برای خواستگاری اقدامی نکنند. فردای همان روز مادرشان به خانه ما می آیند و قول و قرار خواستگاری را می گذارند.

چه شد که رضایت به ازدواج دادید؟
آن موقع پدرم نبود و مادرم به تنهایی تحقیقات محلی انجام داد. وقتی پدرم برگشت و از شرایط آقا موسی مطلع شد به من گفت معصومه، کسانی که در سپاه گزینش می شوند انسان های متعهد، پاک و مومنی هستند. من آقا موسی را از لحاظ خصوصیات اخلاقی تایید می کنم. خودت هم خوب فکر کن و ببین می توانی با شرایط او کنار بیایی.

در برابر صحبت های پدر چه جوابی دادید؟
گفتم اگر کسی باشد که ایمانش محکم و اخلاقش خوب باشد و نسبت به زندگی متعهد باشد و من را به خاطر خودم بخواهد، با همه چیز، کم و زیادش کنار می آیم.

چه زمانی به عقد هم درآمدید؟
بهمن ماه سال 83 عقد کردیم و مرداد ماه 84 هم عروسی.

زندگی خوب بود؟
خیلی به فکر زندگی بود. در زمان مجردی اش موفق شده بود که زمین کوچکی بخرد. موقعیت زمین طوری بود که امکان ساخت و ساز نبود. خودش می گفت اگر رفتم ماموریت درست نیست شما در این محدوده تنها باشید. آنجا را فروختیم و زمین کوچک تری خریدیم. سال اول بعد از عروسی اجاره نشین بودیم. دریافتی آقا موسی تقریبا کم بود، اما به لطف خدا توانستیم حدود سی و پنج متر از آن زمین را بسازیم و یک سال بعد از اجاره نشینی رفتیم به خانه خودمان.

در آن خانه کوچک، راحت بودید؟
مثل کاخ بود برای ما. آنقدر احساس خوبی داشتیم، شاید باورتان نشود ولی شب اول تا صبح از شدت هیجان خوابمان نبرد. بعد از یک سال آقا موسی 20 متر دیگر از آن زمین را ساخت. هر روز احساس خوشبختی ما نسبت به روز قبل دوچندان می شد.

کی اولین فرزند شما به دنیا آمد؟
شهریور سال 86 خدا به ما دینا خانم را داد.

آقا موسی، پدر شدن را دوست داشت؟
می گفت، از خدا خواسته ام که به من سه پسر و سه دختر  ببخشد. وقتی مشخص شد بچه اول ما دختر است آنقدر خوشحال شد که حد نداشت. دوست داشت برای دخترمان النگو بخرد، گوشواره بخرد و کلی برای به دنیا آمدنش برنامه ریزی کرده بود.از روز به دنیا آمدن دینا بگویید. دینا وقتی به دنیا آمد چشم هایش باز باز بود. خیره شده بود به چشم هایش و چشم بر نمی داشت. می گفت معصومه اصلا نمی توانم نگاهم را از چشم هایش بردارم.

ارتباط دختر و پدر چطور بود؟
همه اش می گفتم آقا موسی این قدر دینا را لوس نکن، دینا هفت ساله شده بود و هنوز لقمه در دهانش می گذاشت، می گفت دلم می خواهد تا وقتی که ازدواج می کند خودم غذا در دهانش بگذارم. خیلی با هم رفیق بودند اما،بعضی وقت ها هم، با هم قهر می کردند، ولی قهرشان به دو دقیقه هم نمی کشید.

چقدر اهل کمک کردن به شما بودند؟
دینا وقتی به دنیا آمد تا چهارماهگی خیلی نا آرامی می کرد. ساعت گذاشته بودیم که سه ساعت آقا موسی و سه ساعت من بیدار باشیم. در تمام این مدت بغلش می کرد و برایش بلند لالایی می خواند. بعضی وقت ها هم که می رفت مغازه، دینا را با خودش می برد تا اگر من کاری یا خریدی دارم انجام دهم.

در کارهای خانه چطور؟
در خانه ما جمعه ها روز زن بود.همه کارها از پخت و پز گرفته تا نظافت با آقا موسی بود. اجازه نمی داد من هیچ کاری انجام دهم. غذاهای سنتی را خیلی خوب درست می کرد. تاس کباب هایش حرف نداشت.

برای تفریح معمولا کجا می رفتید؟
طرف های ما پارکی بود به اسم پارک کوهستان، خیلی وقت ها دو نفره می رفتیم آنجا و کلی قدم می زدیم و برای آینده خودمان و بچه ها برنامه ریزی می کردیم. آقا موسی کوهنوردی را هم خیلی دوست داشت. بیشتر اوقات می رفتیم به کوه های علی آباد و تا قله می رفتیم.
چشمه مرغاب هم یکی دیگر از مکان هایی بود که کم و بیش برای تفریح آنجا را انتخاب می کردیم.

اهل سفر بودند؟
سالی یک بار یا دو بار مشهد می رفتیم. سال قبل از شهادت رفتیم مشهد و بعد هم شمال. آن سفر یکی از به یادماندنی ترین سفرهای من و دینا بود.

ارتباط آقا موسی با خانواده شما چطور بود؟
پدرم و مادرم خیلی آقا موسی را دوست داشتند. پدرم خدا بیامرز می گفت، اگر من سه تا داماد مثل آقا موسی داشته باشم، غصه ای دیگر ندارم.

چه ویژگی رفتاری آقا موسی باعث شده بود که پدرتان این صحبت را داشته باشد؟
آقا موسی خیلی مهربان بود و شکر گزار. اگر کسی کاری برایش انجام می داد هرطور می توانست، می خواست که آن محبت را جبران کند. هر کاری که از دستش برمی آمد برای آدم های اطرافش انجام می داد.

اهل مطالعه و تماشای فیلم بود؟
سینما که اصلا نمی رفت، اما فیلم های شبکه نمایش را دنبال می کرد به خصوص طرفدار فیلم های جنگی بود. کتاب هم در حدی که فرصت می کرد می خواند، آن هم کتاب هایی که در ارتباط با فعالیت های رزمی بود.

شده بود با هم سرموضوعی اختلاف سلیقه داشته باشید؟
بله. به نظر من وقتی دو نفر همدیگر را دوست داشته باشند، نظراتشان برای هم مهم می شود. تقریبا همه کارهای ما مشورتی بود. من و آقا موسی هم اگر اختلاف سلیقه پیدا می کردیم یا آقا موسی من را مجاب می کرد یا من او را مجاب می کردم و اگر کار به بحث می کشید، همیشه او کوتاه می آمد. سریع از خانه می رفت بیرون و گل و شیرینی می خرید تا موضوع تمام شود.

ذکر مورد علاقه‌اش چه بود؟
«الهی و ربی من لی غیرک...»؛ این ذکر همیشه آرامش می کرد.

وقتی مشکلی برایشان پیش می آمد، بیشتر به کدام یک از ائمه متوسل می‌شدند؟
ارادت عجیبی به امام حسین(ع) و امام رضا(ع) داشت. نگران بود که نکند روزی شرمنده آقا ابا عبدالله(ع) باشد و حضرت زینب(س)را تنها گذارد.

صحبت از رفتن به سوریه را از چه زمان مطرح کردند؟
شهید روح الله کافی زاده یکی از رفقایش بود. سال 91، موقع شهادت ایشان به من گفت خوشا بر احوالش که مرگش با شهادت بود. گفتم این طور نگو تکلیف همسر و بچه هایش چه می شود؟! گفت خدای آنها هم بزرگ است و رو به من کرد و گفت، دوست ندارم بی ثمر بمیرم. اگر قرار است پیمانه عمرم تمام شود، کاش در راه خدا تمام شود.

چندبار به سوریه اعزام شد؟ 
شهریور ماه سال 92، یک ماموریت 40، 50 روزه داشتند. زمستان همان سال دوباره اعزام شدند که هردو بار به صورت داوطلبانه بود.

و شهادتش در سومین اعزام بود؟
بله، مرتبه سوم قرار بود شخص دیگری به جای آقا موسی اعزام شود، اما با توجه به مهارت ها و تجربه های  او در فعالیت های مرتبط با تانک، با همسرم تماس گرفتند و قرار بر اعزام شد. 

به رفتن آقاموسی راضی بودید؟
راستش آن موقع برای نازنین زینب باردار بودم.خیلی نگرانش بودم. اضطراب عجیبی در دلم افتاده بود.می گفت معصومه شهادت لیاقت می خواهد، ببین دو مرتبه رفتم و سالم برگشتم، این بار هم سالم 
بر می گردم.

چه شد راضی به رفتنش شدید؟
می گفت ما، در قبال حضرت زینب(س) مسوولیم. رفتن در این راه توفیق می خواهد. گفتم وقتی رضایت می دهم بروی که قول بدهی روزی که ماموریتت تمام شد، برگردی و حتی یک روز هم اضافه تر نمانی و دعای حفظ از بلا را هم همیشه پیش خودت نگه داری.

کی راهی شد؟
رمضان سال 93 رفت. همان طور که قول داده بود برگشت،حتی یک روز هم اضافه نماند. عادت داشت سر حرفش بماند. دوم شهریور ماه سال 93 به آرزویش رسید.

بعد از شهادت با ایشان وداعی داشتید؟
آقا موسی خیلی گوش شنوایی داشت. هر موقع دلم از کسی می گرفت با حوصله و صبر حرف هایم را گوش می داد و می گفت فکرش را نکن، فقط خودم و خودت. صبح روز تشییع ساعت شش صبح قرار بود دیدار داشته باشیم. گفته بودم می خواهم تنها با آقا موسی دیدار کنم. داخل سردخانه همه را بیرون کردم و به یاد حرف همیشگی اش، گفتم فقط خودم و خودش. وقتی تنها شدیم آرام لبه تابوت را گرفتم و نشستم کنار آقا موسی. نوازشش کردم. خم شدم و صورتش را بوسیدم. همین طور که به صورتش نگاه می کردم احساس کردم آقا موسی به من گفت دینا کجاست؟! در سردخانه را بازکردم و به برادرم که بیرون بود، گفتم برود و دینا را بیاورد. 20 دقیقه ای طول کشید تا دخترم رسید.

به شهید چه گفتید و چه خواستید؟
هربار از سوریه زنگ می زد، می گفت حلالم کن. گفتم زمانی حلالت می کنم که سالم برگردی، یاد آن حرف ها افتادم و گفتم الهی فدایت شوم، تو مرا حلال کن. دعا کن بتوانم بچه ها را خوب بزرگ کنم. من بدون تو هیچ ام آقا موسی...

عکس العل دینا چه بود؟
گفت مامان می ترسم، چرا چشم های بابا رنگ ندارد. گفتم بابا جسمش پیش ماست روحش پیش خدا است.

از این دیدار اذیت نشد؟
خوب به هر حال فقط  هفت سال داشت. اما بعدها خودش به من گفت مامان خدا را شکر که من بابا را دیدم والا هیچ وقت باور نمی کردم زیر سنگ مزار بابا، بابا خوابیده باشد.

دختر دوم شما کی به دنیا آمد؟
40 روز از شهادت آقا موسی می گذشت که نازنین زینب به دنیا آمد.

سهم نازنین زینب از بابا، ندیدن شد، این وظیفه شما را سنگین تر می کند؟
خیلی زیاد. بعضی اوقات از آقاموسی برایش حرف می زنم. نازنین زینب الان نزدیک دو سال دارد و کم و بیش یک سری حرف ها را تکرار می کند. وقتی با همان حالت بچه گانه بابا، بابا می گوید، دلم عجیب می سوزد. عکس های آقا موسی را خیلی با دقت نگاه می کند و خیلی هم خوب عکس های جوانی آقا موسی را تشخیص می دهد و با دست نشان می دهد و می گوید بابا...

بابا را برای نازنین زینب چطور تعریف خواهید کرد؟
داغ رفتن آقا موسی خیلی من را سوزاند و می سوزاند، اما همیشه به شجاعت و شهامتش افتخار می کنم و همیشه از خصلت های خوبش، از مهربانی هایش  و از گذشت های زیادش حرف خواهم زد.  بعضی اوقات دینا از من می پرسد چرا بابا رفت؟! و من در جوابش می گویم بابا رفت تا تو و من شب ها راحت بخوابیم.

چقدر حضور آقاموسی را کنار خود و بچه ها حس می کنید؟
خیلی زیاد. فکر می کنم مثل همیشه هوای من و بچه ها را حسابی دارد. هرجایی گیر می کنم، متوسل می شوم به خود آقا موسی، خیلی هم خوب مشکلم را حل می کند.

و حرف آخر شما یک جمله به آقاموسی...!
دلم خیلی برایت تنگ شده است. دعا کن صبور باشم و بچه هایت را خوب، همان طور که دوست داشتی بزرگ کنم.

فرزانه فرجی-روزنامه اصفهان زیبا



      

16 سالگی رفت جبهه؛ 50 سالگی شهید شد


شهید مدافع حرم «محمدرضا ابراهیمی» از زبان همسرش

 

Image result for ?شهید محمدرضا ابراهیمی مدافع حرم?‎

 خیلی فعال بود. بیشتر اوقات در راهپیمایی ها شرکت می کرد. حتی آن سال ها در پایین کشیدن مجسمه شاه هم حضور فعالی داشت.سال 59 بود و اوایل جنگ. وقتی برای خواستگاری به منزل ما آمد گفت، من راهم را انتخاب کرده ام، ازدواج هم کنم راهی جبهه و جنگ می شوم؛ راهش از همان ابتدا دفاع و مبارزه بود، آن هم در دل دشمن. همان سال عقد کردیم و یکی، دو ماه بعد هم عروسی. پای حرفش ماند و راهی جبهه شد. زهرا حفیظی؛ همسر شهید مدافع حرم محمدرضا ابراهیمی متولد سال 1348 که چهار سال از همسرش کوچک تر است، در گفت وگو با اصفهان زیبا طوری صفحات زندگی اش را ورق زد که در هر برگه فریاد دلتنگی هایش عجیب به گوش می رسید...!

رفتن آقامحمدرضا به جبهه و تنها ماندن آن هم ابتدای زندگی مشترک، سخت نبود؟  
خیلی سخت بود.اما با توجه به اینکه فامیلی دوری با خانواده آقای ابراهیمی داشتیم و پدر و مادرم خیلی خوب آقامحمدرضا را می شناختند و از ایمان و اخلاق خوبش صحبت می کردند، با جبهه رفتن ایشان کنار آمدم.

چند وقت یک بار برای مرخصی می آمد؟
در طول  هشت سال جنگ تحمیلی به صورت مداوم در جبهه حضور داشت. هر بار که مجروح می شد برای درمان می آمد و هنوز خوب نشده دوباره برمی گشت جبهه.

در جبهه چند بار مجروح شد؟
چهار بار به شدت مجروح شد؛ اولین بار در عملیات فرماندهی کل قوا از ناحیه پا آسیب دید و یک ماه استراحت کرد و دوباره برگشت جبهه. دفعات بعد از ناحیه دست چپ و دست راست.دکترها می گفتند عصب های هردو دستش قطع شده و از درمانش نا امید بودند.

و این وضعیت تا چه زمانی  ادامه داشت؟
آقا محمدرضا 20 بار به اتاق عمل رفت و با پیوندهایی که انجام شد، وضعیت دست هایش خیلی بهتر شد.

یعنی قادر  به فعالیت بود؟
بله. تا قبل از جنگ تحمیلی تا اول راهنمایی خوانده بود. بعد از جنگ درس را ادامه داد و دیپلم گرفت. کشاورزی و باغبانی می کرد و درس می خواند.مغازه ای هم اجاره کرده بود و وقت هایی هم به مغازه می رفت. اصلا نمی توانست بیکار  بماند. بیشتر  وقت ها یک دستش به گردنش آویزان بود و با یک دست کار می کرد.

از رفقای زمان جنگش بگویید؟
با شهید اصغرلاوی ارتباط نزدیکی داشت. شهید لاوی فرمانده آقا محمدرضا بود. وقتی خبر شهادتش را شنید گفت، انگار که پدرم را از دست دادم.

ارتباط با خانواده شهید لاوی تا چه زمان ادامه داشت؟
پسر شهید لاوی خیلی به آقا محمدرضا دلبسته بود. محمدرضا هم او را مثل پسرش می دانست، این ارتباط همچنان هم ادامه دارد.

بیشتر سراغ چه تفریحاتی می رفت؟
خیلی اهل سفر و گشت و گذار بود. خدا به ما سه فرزند عطا کرد. دو دختر و یک پسر، تا زمانی که بچه ها کوچک بودند خیلی جاها را با هم رفتیم و دیدیم.آقا محمدرضا اهل پیاده روی و کوهنوردی هم بود. جاهای شلوغ را دوست نداشت و بیشتر می رفت سمت آب نیل و قلعه سرخ.

اهل صله رحم بود؟
رفت و آمد را خیلی دوست داشت. در طول سال هایی که با هم زندگی کردیم یادم نمی آید که یک بار برای صله رحم، بزرگ و کوچک کند. سراغ همه اعضای فامیل می رفت و حال و احوال می کرد.

چیزی بود که حسرت نداشتنش  را بخورد؟
همیشه می گفت من از قافله شهدا جا ماندم. هر بار که این حرف را می زد، می گفتم درست است که شهید نشدی، اما سال هاست که داری درد می کشی، اجر این هم کمتر از شهادت نیست. ولی در جوابم می گفت، «اصل کار را شهدا کردند که رفتند. کاش باب شهادت باز می شد.»

فکرش را می کردید که روزی شهادت نصیبش شود؟
هربار که به مناسبتی تلویزیون فیلمی از زمان جنگ پخش می‌کرد با علاقه زیاد به تماشای فیلم می نشست و انگار تک تک لحظه های فیلم خاطراتش را برایش یادآوری می کرد. بچه ها می گفتند، بابا می گفت کاش باب شهادت باز می شد، اما ما آن موقع نمی فهمیدیم منظورش چه بود.

در زندگی با او احساس خوشبختی می کردید؟
خیلی زیاد. من همیشه به حال خوب آقا محمدرضا غبطه می خوردم. حواسش به همه بود. به دست آوردن لقمه حلال برایش اهمیت داشت. با اینکه خیلی اوقات نبود اما هیچ وقت برای من و بچه ها کم نگذاشت. در احوالات شهدا که دقت کنیم به خلوت هایی می رسیم که مختص آنها با خداست. از خلوت های شهید ابراهیمی بگویید. آقا محمدرضا نماز شب های زیبایی می خواند. شب ها بیدار می شد و می رفت جایی که من اذیت نشوم و نماز می خواند. زیارت عاشوراهایش هم حسابی با حال بود. تا آنجا که می شد دعای عهد را هم می خواند. همیشه می گفت اول واجبات بعد مستحبات. خمس مالش را هم به موقع می داد، می گفت با این کار وعده خدا تحقق پیدا می کند و برکت مال آدم زیاد می شود.

خصوصیات رفتاری داشت که خیلی زبانزد دیگران باشد؟
صبر و تحملش. من فکر می کنم مصداق واقعی «واستعینوا بالصبر و الصلوه» بود.برای مادرش هم احترام ویژه ای قائل بود.موفقیت هایش را مدیون دعای خیر مادر می دانست.

بعد  از  جنگ در چه سنگری مشغول خدمت شد؟
سال 61 به صورت رسمی به استخدام سپاه درآمد. بعد از بازنشستگی از سپاه بیکار نماند. چند سالی مغازه داشت و بعد مغازه را بست و مسوول پشتیبانی یک شرکت بزرگ شد. کار را از خودش می دانست و با عشق هم انجام می داد.

گفتید به لقمه حلال خیلی اهمیت می داد،این اهمیت دادن به چه صورت بود؟
وقتی مسوول پشتیبانی شد، در ازای خریدهای عمده ای که برای شرکت انجام می داد به او هدیه هایی می دادند  که آنها را می برد و تحویل مدیر عامل شرکت می داد. می گفت من برای خودم خرید نکرده ام که این هدایا برای من باشد.حتی در دوران جنگ با اینکه ماشین و راننده در اختیارش بود، یک بار هم از ماشین سپاه برای کارهای شخصی اش استفاده نکرد.

از یادگاران شهید ابراهیمی بگویید.
دختر اولم مرضیه خانم متولد سال 63 ،  لیسانس علوم آزمایشگاهی دارد. دختر دومم راضیه خانم متولد 67 ، فوق لیسانس مدیریت بازرگانی و پسرم علی آقا متولد 71، فوق لیسانس عمران دارد.

چقدر با فرزندانش رفاقت داشت؟
پسرم خیلی دوست داشت که یک برادر داشته باشد. به موقع برایش مثل برادر  و یک دوست بود، در مسابقات فوتبال همراهی اش می کرد. با دخترها هم خیلی صمیمی بود.مرضیه خانم دختر بزرگم در دانشگاه اراک تحصیل می کرد. ساعت چهار صبح بیدار می شد و تا هشت مرضیه را می گذاشت دانشگاه. این کار را هر هفته با عشق انجام می داد. شده بود به خاطر فعالیت های کاری بیش از حد و نبودن هایشان گله مند شوید؟ راستش را بخواهید شکایت که نه، اما سال 87 بود که گفت می خواهد برای دوره های آموزشی که ویژه مدیران کاروان برای سفر به کربلا بود ثبت نام کند، گفتم من دیگر طاقت دوری شما را ندارم، در کلاس های آموزشی شرکت کرد و قبول نشد، بعد رو به من کرد و گفت اگر تو راضی بودی قبول می شدم. سال 89 دوباره در کلاس ها شرکت کرد، با اینکه از رفتنش احساس دلتنگی داشتم اما رضایت دادم. از سال 89 تا 91 دوره های آموزشی را گذراند و بالاخره در سال 91 به عنوان مدیر کاروان به اولین سفر کربلا رفت و تا اواخرسال93 ادامه داشت.

شما هم در این سفرها همراهی شان می کردید؟
بله. من سه بار با آقا محمدرضا راهی شدم. با من هم مثل بقیه زائران برخورد می کرد. یادم نمی آید هیچ وقت خودش را مدیر کاروان بداند، همیشه خودش را خادم زائران امام حسین(ع) می دانست.

چرا تا سال 93، چه شد که بعد از آن ادامه نداد؟
اواخر سال 93 قرار بود مدیر ثابت برای سفر به کربلا انتخاب کنند. خیلی امیدوار بود که انتخاب شود اما بعد از چند روز به آقا محمدرضا گفتند که در یکی از کلاس ها شرکت نکرده و خلاصه انتخاب نشد.می گفت می خواستم خدمتگزار زائران امام حسین(ع) باشم که نشد، من توفیق خدمت ندارم...بعد از این ماجرا خودش را رساند کاظمین، می خواست برای لحظه تحویل سال 94 آنجا باشد.وقتی از این سفر برگشت، گفت حالا که توفیق نداشتم بروم کربلا ،می روم سوریه.

یعنی از همان موقع صحبت از رفتن به سوریه مطرح شد؟
بله. خیلی هم تلاش کرد تا اعزام شود. چندین مرتبه به تهران رفت، فرماندهان زیادی را دید تا بتواند مجوز رفتن را بگیرد.

چرا این قدر طول کشید؟
به خاطر مجروحیت هایی که داشت، آقا محمدرضا جانباز 50 درصد بود. خیلی سخت قبول می کردند تا اعزامش کنند.

از ماجرای اعزامش بگویید؟ چطور شد که عاقبت راهی سوریه شد؟
شهدای غواص را آورده بودند یزدآباد. با اینکه خیلی کار داشت، خودش را برای مراسم تشییع رساند. گفت اگر شهدا من را پذیرفتند یک سربند به من هدیه می دهند. از مراسم تشییع که برگشت حسابی خوشحال بود. می گفت به انتظامات خیلی گفتم که یه یک سربند به من بدهند، اما کسی به حرفم اهمیت نمی داد. کنار خیابان ایستاده بودم و همین طور که نگاهم به حرکت ماشین حمل شهدا بود،  یک سربند افتاد روی دستم! سربند یا زهرا(س) بود. با این اوصاف پس توسلش به شهدای غواص جواب داد. کی عازم شد؟ بله. دلش می خواست یک سفر کربلای دیگر برود و بعد عازم سوریه شود. 14 شهریورماه همان سال راهی کربلا شد. یک هفته بعد برگشت. روحانیون کاروان می گفتند همه اش می گفت دعا کنید من شهید شوم و گریه می کرد. عاقبت 30 شهریورماه رفت تهران و از آنجا عازم سوریه شد.

شما کم و بیش به نبودن های شهید ابراهیمی عادت داشتید. این رفتن شما را نگران نکرد؟
آقا محمدرضا به من گفته بود که برای کارهای مشورتی می رود.هیچ وقت از درگیری برای من حرف نزد. چند تا عکس با لباس های نظامی و اسلحه فرستاده بود، اما من باورم نمی شد. فکر می کردم در پادگان نظامی هستند و این عکس ها را گرفته است.

چند وقت یک‌بار تماس می گرفت؟
ناراحت بود که نمی توانست تلفن همراهش را ببرد. عادت داشت هرجا می رفت عکس و فیلم می گرفت و برای ما می فرستاد. من هم که دیدم خیلی ناراحت است به شوخی گفتم از ما می گذری، اما از تلفن همراهت نه، گفت من به خاطر شما دلم می خواهد تلفن همراهم را ببرم که راحت بتوانم با شما ارتباط بگیرم. اوایل هر دو، سه روز  یک بار زنگ می زد و بعد تقریبا هر روز تماس می گرفت.

ماندنش در سوریه چقدر طول کشید؟
45 روز که گذشت، منتظر بودم که برگردد. 45 روز شد 50 روز، و باز نیامد. در یکی از تماس هایش به عروسم گفته بود نیامده ام سوریه که برگردم.این حرف ها را به من نمی‌گفت،می دانست طاقتش را ندارم.

معمولا ماموریت های سوریه 45 روزه است.علت طولانی شدن ماموریتش چه بود؟
فرمانده شان زخمی شده بود و آقامحمدرضا به عنوان جایگزین فرمانده انتخاب شده بود.به همین علت ماموریت او طولانی شد.

و چطور از شهادت ایشان مطلع شدید؟
آخر ماه صفر قرار بود مراسم روضه خوانی داشته باشیم. مثل همیشه داشتم برای مراسم آماده می شدم. خیلی ها به خانه ما زنگ می زدند. من اصلا فکرش را هم نمی کردم که آقا محمدرضا شهید شده باشد.همه خبر داشتند جز  من و بچه ها. بی خبر از همه جا، هرکسی زنگ می زد از روضه حرف می زدم. تا اینکه نهایتا از طرف مادرشوهر و خواهرشوهر دخترم متوجه شدم که آقا محمدرضا به آرزویش رسیده است.

کی به شهادت رسید، کجا و چطور؟
بیست و چهارم آبان ماه شهید شد و روز بیست و هشتم هم روز خاکسپاری اش بود.در حلب توسط نیروهای داعش زمانی که در حال جابه جایی تانک به مقر بوده از چهار طرف محاصره می شود و همانجا به شهادت می رسد.

از لحظه ای بگویید که بعد از  55 روز همسرتان  را دیدید!
خدا را شکر کردم که به خواسته اش رسید.وقتی صورتش را دیدم از آقامحمدرضا حلالیت طلبیدم و گفتم آن دنیا دستم را بگیر و این دنیا تنهایم نگذار.

توصیه ای در وصیت نامه شان بود که مناسب حال ما باشد.
همیشه تاکید داشت هرکاری می کنید برای خدا باشد، اگر خدا ببیند همه کس می بیند.

با نبودنش کنار آمده اید؟
من از حضرت زینب(س) خواستم که به من صبر عنایت کنند تا با نبودن محمدرضا کنار بیایم.دوست دارم این را بگویم که محمدرضا زمان جنگ 16، 17 سال داشت و موقع شهادت 50 ساله بود. هیچ تفاوتی در نگاهش نبود.آن سال ها هدفش دفاع از کشور بود وموقع شهادت دفاع از حریم اهل بیت(ع) برایش اولویت داشت.خیلی سخت است که آدم از گوشه و کنار بشنود که شهدای مدافع حرم برای پول رفته اند، ما که گذشتیم خدا هرطور خودش می داند، بگذرد.  

فرزانه فرجی/ روزنامه اصفهان زیبا



      

هنوز چشم به راهم؛ چشم به راه آن یک پسرم...


روایتی از سیف الله مسائلی؛ پدر شهید حمید مسایلی

هنوز چشم به راهم؛ چشم به راه آن یک پسرم...

Image result for ?شهید حمید مسائلی غواص?‎

حرف هایش از کنج دلش، جایی از دل که بی قراری برایش پایان نداشت، سرچشمه می گیرد. طنین صدایش را که بگیری، می روی و می رسی به دلواپسی هایی که زمان توان کهنه کردنش را

نداشت و نخواهد داشت... پدر از پسرهایش می گوید. از محسنش، از او که هنوز میل آمدن ندارد و می گوید از شهادتش اطمینان دارم و این اطمینانم از حرف های رفقایش و از دیده های آنها نشات

می گیرد. و حالا یک سالی می شود که ضربان قلبش کمی منظم تر شده است ، از وقتی که خبر رسید حمید دارد می آید...به چشم های پدر که نگاه کنی می شود از خط و خطوط اطراف چشم هایش

به عمق دلواپسی های 29 ساله اش بروی و ببینی که خبر آمدن پسر چه می کند با دل پدر... خلق و خوی اش دوست داشتنی بود و غیرت اش دیدنی، جمعه ها تا صبحانه را می خورد، سلاح به دست

می گرفت و برای نماز جمعه تا بعدازظهر پاسداری می داد ، اینها حرف های پدر است. صدایش را کمی صاف تر کرد و ادامه داد: حمید هفت ،هشت ماه در جبهه کردستان بود و بعد از آن رفت به جبهه جنوب

آن هم با لباس غواصی... حالا کمی با غرور از حمید حرف می زند. از او که غیرت در قامتش چنان نقش بست که برای باز گشت اش، اهالی شهر سنگ تمام گذاشتند.

از آرزوی مادر برای حمید می گوید، دیدن پسر در لباس دامادی... صدای پدر کمی آرام می شود؛ لباسی که حمید هرگز به تن نکرد...

فرزانه فرجی-روزنامه اصفهان زیبا- ویژه نامه بیسیم چی



      

گفت دعا کن شهید شوم، ثواب شهادتم مال شما...


شهید حسن احمدی به روایت همسرش

گفت دعا کن شهید شوم، ثواب شهادتم مال شما

Image result for ?شهید حسن احمدی مدافع حرم?‎

خودش را «سمیه احمدی» معرفی کرد. متولد سال 1365 و ساکن تیران. از همسرش هفت سال کوچک تر است. مشابهت فامیلی آنها برمی گشت به نسبت فامیلی که با هم داشتند. می گفت فامیل بودیم، اما نه خیلی نزدیک. تازه وارد سن 16 سالگی شده بود که با یک مراسم ساده و به دور از هر تشریفاتی به عقد حسن آقا درآمد. در طول 12 سال زندگی مشترک به این باور رسیده بود که روزی شهادت، روزی همسرش خواهد شد. همسر ستوان دوم پاسدار «شهید حسن احمدی» در حالی در گفت وگو با ما از همسر شهیدش می گوید که هنوز یک سال نشده که همراه زندگی اش در سوریه و در دفاع از حرم حضرت زینب(س) را از دست داده است. ستوان دوم پاسدار شهید حسن احمدی، ششمین شهید مدافع حرم لشکر زرهی 8 نجف اشرف است.

چه شد که محبت حسن آقا به دلتان نشست؟
حسن آقا من را در یک مهمانی خانوادگی دیده بود و موضوع را با خانواده اش در میان گذاشته بود. چند روز بعد هم پدرشان از پدرم اجازه گرفتند که برای خواستگاری به منزل ما بیایند. پدرم شناخت اولیه از نظر اخلاقی و رفتاری از حسن آقا داشت و وقتی با هم صحبت کردیم، همان بار اول مهرش به دلم نشست.

چه ویژگی رفتاری شهید احمدی، شما را بیشتر جذب می کرد؟
ایمان و اخلاق خوب برای من خیلی مهم بود که به لطف خدا هر دو در حسن آقا خیلی به چشم می آمد. مهربان، خوش اخلاق و خنده رو بود که این ویژگی ها کنار شناختی که خانواده ام نسبت به حسن داشت،باعث شد که او را به عنوان بهترین همراه برای زندگی ام انتخاب کنم

مراسم ازدواجتان به چه صورت بود؟
سال 81 به عقد هم درآمدیم. مراسم جشن عقد ما در خانه و خیلی هم ساده برگزار شد. برای عروسی هم تصمیم گرفتیم که به پابوس امام رضا(ع) برویم. دو سال بعد یعنی سال 83،رفتیم مشهد و بعد از بازگشت از آن سفر، زندگی مشترکمان را شروع کردیم.

آدم خوش سفری بود؟
خیلی زیاد. بیشتر اوقات برای آخر هفته ها برنامه ریزی می کرد که برای تفریح، مسافرت های کوتاه دو سه روزه هم که شده با هم برویم.

جایی بود که وقتی دلتنگ می شدید با هم هوای رفتن به آنجا را داشته باشید؟
به امامزاده های اطراف می رفتیم، اما هر هفته در گلزار شهدا به خصوص قسمت قطعه شهدای گمنام می رفتیم و آنجا با هم زیارت عاشورا می خواندیم. آرامش خوبی بعد از هر زیارت، نصیب هر دوی ما می شد.

با کدام یک از شهدا ارتباط بیشتری داشت؟
شهید خرازی و شهید همت را خیلی دوست داشت. اصفهان که می آمد سری به گلستان شهدا می زد و حتما سر مزار شهید خرازی می رفت. وقتی چند نفر از همرزم ها و همکارانش در سوریه به شهادت رسیدند، بیشتر می رفت گلستان و کنار رفقایش می نشست و با آنها خلوت می کرد.

خدا به شما دو دختر داد؛ زهرا و ریحانه. دلیل انتخاب این اسامی چه بود؟
حسن آقا ارادت ویژه ای به حضرت فاطمه زهرا(س) داشت.همیشه می گفت اگر خدا به من دختر داد اسمش را زهرا می گذارم.سال 84 خدا به ما زهرا خانم را داد و شش سال بعد هم ریحانه دنیا آمد. ریحانه هم که از القاب حضرت (س) بود و هردوی ما این اسم را خیلی دوست داشتیم.

ارتباط‌شان با بچه ها چطور بود؟
خیلی با هم صمیمی بودند.کمتر از گل به زهرا و ریحانه نمی گفت. وقتی زهرا به دنیا آمد برای ماموریتی به شیراز رفته بود، با اینکه یک روز از ماموریت اش مانده بود خودش را رساند تا زهرا را ببیند.

اهل هدیه دادن بود؟
بله. معمولا کتاب های خوب و گل هدیه می داد.

قشنگ‌ترین هدیه ای که از همسرتان گرفتید چه بود؟
سجاده و مهر و تسبیحی بود که در دوران عقد به من هدیه داد، از سفر جمکران آورده بود.

هنوز آن سجاده را دارید؟
بله. هنوز روی آن سجاده نماز می خوانم.

اهل تفریح و ورزش هم بود؟ 
خیلی زیاد. به من و زهرا هم توصیه می کرد که ورزش کنیم. به واسطه توصیه های حسن آقا، زهرا دو سال است که والیبال بازی می کند. همشه به زهرا توصیه 
می کرد ورزش های رزمی هم یاد بگیر. خود حسن آقا هم شنا و کوهنوردی را خیلی دوست داشت.

چقدر اهل مطالعه بود؟
فرصت که پیدا می کرد کتاب های مذهبی و روانشناسی می خواند. صدای خوبی هم داشت و مداحی می کرد. قاری قرآن هم بود. چند دوره هم در مسابقات اذان شرکت کرده بود.

در این مسابقات حائز  مقام برتری هم شده بود؟
بله.  در مسابقات کشوری نیروهای مسلح و سپاه رتبه های خوبی به دست آورده بود.

 

شده بود به واسطه نظامی بودنشان نگران باشید که شاید روزی در ماموریت داخل و یا خارج از کشور به شهادت برسد؟
حسن آقا از همان روز اول خواستگاری گفته بود که به خاطر شغلش زیاد به  ماموریت می رود و نسبت به این موضوع هم بسیار متعهد بود که اگر جایی نیاز به خدمت رسانی باشد، باید برود؛ حتی از خطرهای کارش هم حرف زده بود.من هم شغلش را دوست داشتم. وقتی از کارش بیشتر گفت کمی نگران شدم، اما فکر نمی کردم حالاحالاها جنگی شروع شود.

چقدر از شهادت صحبت می کرد؟
خیلی زیاد. بیشتر اوقات به من می گفت دعایش کنم تا شهید شود. مرگ طبیعی را دوست نداشت. من هم در جوابش می گفتم دعا می کنم که عاقبت بخیر شوی.

تجربه ماموریت خارج از کشور هم داشت؟
بله.رمضان سال 93 در ماموریتی 20 روزه با چند نفر از همکارانش به عراق رفت.

از ماموریت عراق صحبت کرد، نگران نشدید؟
نگران شدم، اما نه خیلی زیاد. دلم قرص بود چون برای آموزش نیروهای مردمی به این ماموریت می رفت. ضمن اینکه اوضاع امنیت درعراق نسبت به وضعیت فعلی سوریه بهتر  بود.

با این اوصاف با رفتن به سوریه راحت کنار آمدید؟
مدت ها بود که می گفت برای اعزام به سوریه داوطلب شده است. خیلی بی تاب رفتن بود. فرمانده اش بعد از شهادت می گفت مدام سراغ می گرفت که چرا نوبت اعزامش نمی شود. برای ماموریت ها اکثرا داوطلب می شد، اما زمانی که قرار شد به سوریه برود گفتم من را هم با خودت ببر.گفت ما می رویم تا راه باز شود تا با هم برای زیارت برویم.

کی اعزام شدند و چطور شما را در جریان گذاشتند؟ 
یک هفته قبل از  اعزام، برای مانور رفته بودند تا آماده شوند. 17 مهر بود و روز تولد ریحانه، تماس گرفت و گفت برای ریحانه تولد گرفتی؟! گفتم نه منتظرم تا شما بیایی بعد برایش جشن تولد بگیریم. گفت قشنگی تولد به این است که در روزش گرفته شود، من کیک سفارش داده ام. خلاصه همان شب برای ریحانه تولد گرفتیم. فردای روز تولد به من گفت قرار است کمی دیرتر به سر کار برود. خیلی تعجب کردم. از صبح حالش متفاوت از همیشه بود. حس کردم می خواهد چیزی بگوید، پرسیدم چیزی شده؟! گفت تحملش را داری... گفتم هرچه می خواهی بگو اما در مورد ماموریت خارج از کشور صحبت نکن...

و صحبت از رفتن به سوریه بود؟
بله. آرام و قرار نداشتم. شروع کردم به گریه کردن. گفت از زبان خودم بشنوی بهتر از این است که از زبان بقیه بشنوی، می خواهم که راضی باشی.

چطور راضی به رفتن شدید؟
دل کندن از حسن آقا خیلی سخت بود. گفتم چطور باید راضی شوم؟!خیلی دوستش داشتم، خودش را، راهش را وهدفش را. می گفت هدف دشمن، اسلام است ما باید دفاع کنیم. چهار، پنج سال آخر از ته دل دوست داشت که برود. وقتی گفت اگر اجازه ندهی بروم جواب حضرت زهرا(س) و امام زمان(عج) را آن دنیا باید خودت بدهی،کمی آرام تر شدم.

و کی اعزام شدند؟
قرار بود 18 مهر ماه اعزام شود. خیلی گریه کردم. مدام تماس می گرفتم ببینم راهی شده یا نه، تا اینکه گفت معلوم نیست برویم و نگران نباش. اما فردای آن روز، روز اعزام بود.

زهرا خانم آن موقع حدودا   11سال داشت. چطور با رفتن بابا کنار آمد؟
 از شب قبل با حسن آقا با هم نشسته بودند و کاردستی می ساختند. قرار بود برای مدرسه یک بادبادک درست کند که تا دیروقت با هم بیدار ماندند و بادبادک را با هم ساختند. یک آیینه قدی بلند داشتیم  که حسن آقا برده بود شیشه بری و به قطعات کوچک تقسیم کرده بود و با زهرا نشسته بودند و دور آنها را با نوارچسب های رنگی می پوشاندند که تعدای از آن آیینه ها را با خود ببرد سوریه. با اینکه زهرا  11 ساله بود، اما درک و فهم بالایی داشت.از حسن آقا سوال می پرسید که این آیینه ها به چه کار می آید و او هم با صبر جواب می داد. صبح زود بیدار شد و بادبادک زهرا را امتحان کرد و تا دم در با او رفت و خداحافظی کرد.

خداحافظی حسن آقا با ریحانه و شما چطور بود؟
دو، سه ساعتی با ریحانه رفتند بیرون. تا لحظه آخر وسایلشان را هنوز کامل آماده نکرده بودم. وقتی می خواست برود سفارش بچه ها را خیلی کرد. گفت خیلی مواظب بچه ها و خودت باش. دوست دارم بچه ها را زهرا وار و زینب گونه بزرگ کنی.

 

شما با حسن آقا صحبتی نداشتید؟
سفارش هایش را که کرد، گفتم: یک شرط دارم. گفت: هر شرطی باشد قبول می کنم فقط نگو که نروم .. گفتم ان شاءالله که می روی و سالم بر می گردی، اما اگر شهادت نصیبت شد، شفاعت من و بچه ها یادت نرود و در جوابم گفت: «تو فقط دعا کن تا شهید بشوم، ثواب شهادتم مال شما و ثواب جهادم مال خودم.» منتظرتان می مانم و به من قول داد که شفاعت ما را هم بکند. قبل از خداحافظی  هم رو به من کرد و گفت: «اگر شهید شدم برای شهادتم گریه نکنید.»

بعد از رفتن با شما تماس تلفنی داشت؟
دو بار تماس گرفت، آن هم در دو روز پشت سرهم. وقتی یک روز شد، دو  روز  و  زنگ نزد نگرانش شدم. حسابی بی تاب شده بودم که دیگر زنگ نزد.

چند روز بعد از اعزام به آرزویش رسید؟
هفت روز بعد از اعزام، 25 مهر ماه بود. قبلش می گفت دو هفته ای بر می گردم. می گفتم ماموریت های سوریه که معمولا دو ماه طول می کشد، تو چطور می گویی دو هفته ای بر می گردی؟! هر حرفی می زد سر حرفش می‌ماند..!  

چطور و در چه منطقه ای به شهادت رسید؟
این طور که همرزم هایشان تعریف می کردند، طی عملیاتی که در حلب انجام شده بود، داعشی ها از دو طرف آنها را محاصره کرده بودند. ظاهرا پشت یک ساختمان کمین کرده بود که خمپاره به تانکی که کنارشان بوده می خورد و ترکش های آن خمپاره از پشت به سر حسن آقا اصابت می کند و همان جا به شهادت می رسد.

چه کسی خبر شهادتش را به شما  داد؟
صدایی مدام در گوشم می گفت حسن آقا شهید می شود. یک روز قبل از شهادت خیلی حالم بد شد. از لشکر به برادرم زنگ زده بودند و گفته بودند که حسن آقا شهید شده است. برادرم نتوانسته بود این خبر را به من بدهد و از عمو خواسته بود که او به من بگوید. موقعی که عمو تماس گرفت و گفت حسن آقا زخمی شده است قسمش دادم که راستش را بگوید اما تلفن قطع شد و دیگر هرچه زنگ زدم جوابم را نداد تا اینکه با برادرم تماس گرفتم. همین که صدای من را شنید شروع کرد به گریه کردن ...نمی توانستم بپذیرم حسن آقا شهید شده،الان که چند ماه از شهادتش می گذرد هنوز هم باورش برایم سخت است.

لحظه وداع با پیکرشان، با ایشان حرف هم زدید؟
دست به صورتش کشیدم و گفتم شهادت مبارک. به آرزویت رسیدی. همیشه دوست داشتم به آرزوهایش برسد. گفتم یادت باشد، باید سر قولی که دادی، بمانی.

زهرا و ریحانه هم با پدر وداع داشتند؟
زهرا، پدرش را دید. خیلی حالش بد شد، فقط گریه می کرد.

بی تاب نبودنش که می شوید چه می کنید؟
 حسن آقا در گلزار شهدای روستای حسن آباد وسطی و در زادگاهش به خاک سپرده شده است. با بچه ها می رویم سر مزارش. گاهی هم با عکس هایش درد و دل می کنم و وقت هایی هم که خیلی بی تاب می شوم برایش نماز و قرآن می خوانم.

 

زهرا و ریحانه نبود پدر را قبول کرده اند؟
زهرا بعضی اوقات که حسابی دلش برای حسن آقا تنگ می شود به من می گوید زندگی بدون بابا بی فایده است. به خصوص که تعطیلات تابستان سال گذشته حسن آقا بود و ما با هم مشهد و شمال رفتیم. الان که یک سال از آن روزها می گذرد مرور آن خاطرات حسابی دلتنگش می کند.

این روزهاچقدر حضورش را حس می کنید؟
خیلی زیاد. به نظرم مثل قبل و حتی بیشتر از قبل هوای من و بچه ها را دارد این را از آنجا که وقتی مشکلی برایم پیش می آید و متوسل می شوم به خود حسن آقا، بیشتر حس می کنم.

اگر قرار باشد امروز یک جمله به همسرتان بگویید، آن جمله چه می تواند باشد؟
همسر عزیزم خوب می دانی که همه هستی ام بودی و همیشه به داشتنت افتخار می کنم، ولی این را هم بدان که هیچ چیزی جز شهادت در راه خدا لایق تو نبود.

فرزانه فرجی/روزنامه اصفهان زیبا 



      
   1   2      >