سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بزن باران

نظر

دلم را سیاه پوش سحری کرده ام که مادر؛ دیگر نیست....

دلم را سیاه پوش سحری کرده ام که پهلو که در که وای بر من......

دلم را سیاه پوش سحری کرده ام که حسین(ع) که حسن(ع) که علی(ع) وای از عاشقانه های علی(ع) ....

که علی بعد فاطمه (ع) عاشق تر شد.....

عاشق تر ها همیشه مظلوم ترند.... می مانند و ذره ذره آب می شوند.... علی(ع) جانم...

دلم را سیاه پوش سحری کرده ام که موی تنم به احترامش می ایستد و وجودم چکه چکه آب می شود و چشم هایم بی امان؛ بی نوبت می ریزد....

دلم را سیاه پوش سحری کرده ام که نایی در نفسش برای دمیدن ندارد؛ کمر خم می کند این مو شانه کردن های علی(ع) برای مرتبه آخر....

دلم را سیاه پوش سحری کرده ام که انگار مهتابش داغ دار است و ستاره ها هم یکی یکی از چشم آسمان می افتند....

دلم را سیاه پوش سحری کرده ام که دخیل باید ببندم بر بی نام و نشان ترین مزار...

دلم را سیاه پوش سحری کرده ام که دلواپسی های خوابیده در پس پلک مادر زمین گیرم می کند وقتی حسین اش را ......

دلم را سیاه پوش سحری کرده ام که لالایی آخر برای محسن از بین در و دیوار و‌ دود....

دلم را سیاه پوش سحری کرده ام که مادر کربلا را دید....که مادر زمین خوردن حسین(ع) را دید.... که مادر آب شد از بی آبی....که مادر تاب نیاورد..... که مادر.....رفت....

 

فرزانه فرجی/


نظر
کمی بیشتر از هفت روز و بیشتر از چند ساعت از آن روز عبور کردم و رسیدم اینجا.....
همان روزی که صدای باران پیچید توی گوشم که یکی یکی دل از آسمان می کَند و رقصان رقصان می رساند خودش را به آغوش خاک و چه قریب و غریب است از افلاک دل کندن و‌ دل سپردن به خاک..انگار باران با خدا؛ خداحافظی کند و خدا یک دل سیر پشت سرش گریه کند یا آب بریزد که مسافرش زودتر برگردد...
می شنوم که گاهی قطره ها ناز کانال کولر را از بالای پشت بام اتاقم می کِشند و‌ نوای این ناز می پیچد توی گوشم.....
خواب حرام می شود بین این همه عاشق و معشوق....
حیاط خانه؛ امنِ من می شود و پناه تنهایی هایم درست کمی مانده به آخر امروزم و شروع  فردایم.من عاشق این سیاهی و سکوت دوست داشتنی ام؛ محشر می شود وقتی چاشنی اش نغمه باران می شود.....بارانی که دل کنده و دست شسته از آن بالای بالا....
سوزِ دوست داشتنی خودش را رها می کند در وجودم؛ بازی اش گرفته؛ جمع و جور می کنم خودم را تا شاید بی خیالم شود و بی خیال نمی شود و بازگشت به اتاقم را به جان می خرم.....
ساعت حوالی ساعت 11 و 26 دقیقه را نشان می دهد.عکس رفیقم؛ عکس قشنگ ترین رفیق ندیده ام میخکوبم می کند.
 
 باران دست از آسمان شسته و‌ خودش را رسانده به او....آه از رفیقم؛ آخ از رفیقم.....

رد ناز باران و نوازش سنگ مزارش
مستم می کند؛ چادر شب حوالی اش را تاریک و روشن کرده...
سبزی و سایه شاخه گل؛ درست زیر اسم رفیق ندیده ام بی تابم می کند....

به حق که بعضی ها عجیب رفیق اند‌....می روند درست به نشانی رفیقت....زانو می زنند و‌ به جای تو دعا می کنند....به جای تو سکوت می کنند... 
سوزِ هوا؛ سازِ سرما را کوک می کند؛ اما رفیق می ماند و دعایش را می خواند....

چند روزی است غرق حال خوش رفیقی ام که حال خوشش رسید و درست نشست در جانم...
من ادم گفتن از این همه خوبی نیستم....
من بلد نیستم با 32 حرف واژه ای برای قشنگی حالی که نشاند در دلم بیابم....
من بلدِ این همه خوبی نیستم.....

اما تو خدای من خودت؛ خوب می دانی چطور هوایش را داشته باشی چونان همیشه کمی بیشتر از همیشه لطفا.....
فرزانه فرجی/

 
بد نیست گاهی مجنون بنشیند جای لیلا و لیلا جای مجنون....
لیلای مجنون شدن؛ می برد ادم را تا خود خود مجنون....لیلا می شوم و راه می افتم در دیاری که سامان دهم پریشان حالی دلی که دیگر دست من نیست وقتی حرف از آن ابر مَردها می شود...
همانجا که جنون؛ جزیره مجنون را گرفت در آغوش و بی خیال رفقایش نشد...
دلم ضعف می رود برای این همه دیوانگی؛ برای این همه شتاب برای رسیدن؛ برای این آتشی که افتاده به جانم؛ برای این همه انسان تکرارناپذیر.....برای این همه مَرد....برای این وسعت از بزرگی که قاعده و‌ قانون هرچه حجم است را بر هم زده اند....
لا به لای دلتنگی هایش که قدم می زنم؛ شلمچه می شود کربلایش. خاکش را می بوید  و می بوسد..رد پای رفقایش از اینجا تا آغوش دوست داشتنی خدا به قد یک لبیک است همین؛ این را از رد نگاه خاک گرفته اش می توانم مشق کنم.
پاییز است و‌قدم زدن هایش؛ می شود قشنگ ترین پاییز را گوشه ذهن دلتنگش ورق زد و‌ رسید به چذابه. چذابه است و بی قراری های غروبش؛ غریب می شود در غربت غروب چذابه...همانجا که خدا رفقایش را برد به ضیافت....
خاک دوکوهه؛ قدم هایش را نوازش می کند.  دو‌کوهه زمین می زندش. برای کوهی که در دو‌کوهه دلش هوای ریزش دارد باید تا نای آخر ایستاد....رفقایش اینجا ایستاده رفتند وقتی با سر و سینه غزل رفتن را در خاک این خاک روی نت آخر کوک کردند....
فکه برایش؛ غزل سرا است. غزل های بی سر؛ شنیده ام می گویند غرل بی سر می شود قطعه....یاد رفقای غرل سرای بی سرش....نَه ...من آدم گفتن از قطعه نیستم...
مرد در خیالش قدم زنان پیش می رود؛ جایی زانوهایش خم می شود. اول راست؛ می کشاند خودش را روی خاک ؛ اینجا همانجایی است که رفقایش خداحافظی را لبخند زدند؛ هویزه.
اروند همیشه بی قرار است؛ حالی شبیه حال دل خیلی از ماها. آنجا پر از سر و صداست‌ عملیات پشت عملیات؛ طغیان پشت طغیان؛ قرار روی مدار بی قراری..فریادش می شود سکوت؛ سکوتش می شود صبر و‌ صبر مرد را عاشق می کند.
اروند عاشق بوده؛ عاشقی که مقصودش را در دانه دانه های دلش جای داده.... خشم اروند؛ خشم عشق است....عشق گاهی بیداد می کند...دلش را می سپارد به نوای آب تا با زمزمه رفقایش جان بگیرد....گوش دل می سپارد؛ کمیل برایش جان می گیرد.
و‌این رفتن ها ادامه دارد تا همیشه....
گمانم جا مانده های جنگ؛ دلتنگ ترین مردان دیارم هستند....دلتنگی برایشان نه جمعه دارد و‌ نه غروب جمعه...
وقتی یار نباشد همیشه جمعه است و هر قرار پر از بی قراری....

فرزانه فرجی/ 
  
 

نظر

 

  می دانی رفیق، رفیقمی دیگر، رفیق کسی که رفیق ندارد، رفیق دارم، کم هم ندارم اما هیچ کس چون تو نمی شود برای من.

وقتی منِ مچاله ام را از خود خسته ام می کشم بیرون و دو تا چایی می ریزم به حرمت حضورت و می گویم و می گویم و تو می شنوی و می شنوی، "راستی خسته نمی شوی از این همه شنیدن؟"

اصلا همین کارها را کردی که عاشقت شدم و دیوانه چون تویی رفیقا. هیچ کس منِ مچاله رنگ و رو رفته را مثل تو تحویل نمی گیرد و یک منِ زنده تحویل نمی دهد. آخ من به قربان این همه خوبی تو، من به تصدق همه سمیع بودنت، من به فدای این همه رحیم بودنت ...

وقت هایی که خودم را پرت، پرتگاه زندگی می کنم، هیچ چیز و هیچ کس چون بودن تو، فکر کردن به تو حالم را خوب نمی کند...

تو فقط باش، تو باش و دعا کن من هم باشم...

 مثال عشق پیدایی و پنهانی، ندیدم همچو تو پیدا نهانی...

راستی رفیق جانم، چایی ات سرد نشود...


برای او/1/ فرزانه فرجی





نظر
دل آب، آتش گرفت. آب، سوخت. خاک، خاکِ غم ریخت روی سرش. باد، تکانی خورد و آب شرمنده هم شد.
راستی دل را مگر چند بار می شود بند زد. مگر چند بار می شود تکه های سوخته اش را جمع کرد و گذاشت کنار هم و لا به لایش کمی دلخوشی ریخت. مگر چند بار می شود پاره های سوخته را از بین خاکستر خاطره ها سر هم کرد و گذاشت کنج طاقچه دل...
خانه ات آباد مادر، خانه دل ات آبا مادر. دل باید خیلی دل باشد که بندزده اش هم چنین هوادار داشته باشد. آخ من به فدای پف چشم های بغض فرو داده ات. من به قربان خط های روزگار که چشم هایت را محکم بغل کرده اند. تو فقط باش مادر، تو فقط باش و مادری کن...
مادر بوی یاس می دهد. قاب نگاهت را که بکوبی گوشه چارقدش و حواست را بدهی دست دلش و خودت را غرق کنی در میان نگاه اش، تلاطم سیاهی گم شده در میان سفیدی به گود نشسته چشم هایش، زمین گیرت می کند. این غرق شدن دوست داشتنی است، مثل همان زمین گیر شدن که عاشقت می کند. یک تناقض شگفت انگیز، چیزی شبیه برخی از غزل های حافظ، یاد نظم پریشان اش افتادم. من که شاعری نمی دانم اما می گویند این ترکیب حاصل عشق و اشتیاق است.

بله می گفتم، باید اهل دل باشی که ببینی یاس از باغچه دل مادر، سرش را از میان خاک نم خورده می کشد بیرون و عصاره اش می شود گاهی غزل، گاهی قطعه قطعه، قطعه از زبان مادر برای پسر...
مادر های بی خبر، شاعری را خوب بلدند. فریادهای خفته شان شنیدنی است، ورم گلویشان سال هاست به خواب رفته است.... اما علاج همه این حرف ها و نقل ها، رسیدن یک نشان از نشانی گمشده است...
چطور باید این دل بازیگوش را نشاند یک گوشه و گفت ببین و  بنویس. امان از وقتی که کلمه ها هم، بازی شان بگیرد، الف، ب، پ و ....چرابه آخر نمی رسند. چرا ترتیب اش ریخت به هم.. 
 چطور بی خبری را باید خبردار کنی، نَه نشد، واضح تر می پرسم چطور مادر بی خبری را خبردار می کنند...؟ باز هم واضح تر....
تلفن بزنی، قرار بگذاری، راه بیفتی با یک هیات چند نفره، زنگ در را بزنی، یکی آن طرف بگوید بله، یکی این طرف بگوید از بنیاد آمده ایم، بعد همان یک نفر آن طرف صدایش زیر شود و بگوید از بنیاد آمده اند، بعد صدای باز شدن در بیاید، بعد هیات همراه وارد شوند، بعد یکی از هیات همراه  دوربین داشته باشد، یکی دیگر  از آن دوربین های بزرگ که روی شانه می گذارند،

بعد یکی دیگر از هیات همراه یک قاب عکس زیر بغل داشته باشد، بعد و بعد و بعد و ... بعد که سرحساب می شوی، می بینی مادر خیلی قبل از تر همه این بعدها می دانست خبری از پسرش دارد می آید.. مادرها همه چیز را می دانند.
راستی من آدم گفتن شرح این حال، از اینجا به بعد نیستم...یک نفر بیاید و بخواند...
من تو خیمه ها منتظر تو که رو سپید بشم...تو اجازه بدی مادر شهید بشم...
فرزانه فرجی