سفارش تبلیغ
صبا
منوی اصلی
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
آمار وبلاگ

بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 21
کل بازدید : 35922
تعداد کل یاد داشت ها : 186
آخرین بازدید : 98/1/29    ساعت : 9:29 ع

شماره روزنامه: 

کربلا گاهی چه نزدیک می شود...
 


 

از رزمنده هایی بود که در تشکیل هسته اولیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نقش داشت.حسابی فعال بود. مدتی در امور فرهنگی سیستان و بلوچستان فعالیت می‌کرد. جنگ که شروع شد، خودش را رساند به جبهه‌های جنوب. راهی که پدر می دانست عاقبتش شهادت است.خبری که وقتی رسید، ایستادن در قامت خمیده پدر جان گرفت.چند روزی از شهادت رضا می گذشت. عده ای از دوستانش قاصد پیامی بودند که از بر زبان آوردنش و از عکس العمل‌های پدر نگران بودند. پدر عاشق امام بود. مردی مومن و زحمت کش که حال خوب دلش از ایمانش سرچشمه می گرفت. یک شب پدر خواب دید؛  خوابی که نیمه های شب بیدارش کرد. رفت سراغ برادرهای رضا و گفت چطور خوابیده اید وقتی رضا در جبهه برای همیشه به خواب رفته است.  پدر را آرام کردند و قرار شد برای گرفتن خبر از حال رضا صبح به سپاه بروند. یکی دو روز گذشت. قرار بود چند نفر از رفقایش به دیدار پدر رضا بیایند. رفقای رضا که برای گفتن این حرف ترس داشتند، با شنیدن حرفی از پدر کمی آرام شدند وقتی پدر گفت از رضا خبر آورده اید. رضا شهید شده، همین را می خواهید بگویید...شک و تردید جایش را به نگرانی داد. گفتند شهید که نه .. اما انگار مجروح شده است. باید برویم سپاه و آنجا اطلاعات دقیق تر را بگیریم. پدر می دانست که رفقای رضا مراعات حال  او را می کنند. شروع کرد به دلداری دادن آنها. گفت شما نگران نباشید. شهادت لیاقت می خواهد، سعادتی است که نصیب هرکسی نمی شود.من مطمئن هستم که شهید شده و افتخار می کنم که لیاقت شهادت را داشته است.  پدر مثل همیشه آرام بود. به اتفاق صبحانه را خوردند و راهی سپاه شدند. حرف های درگوشی تمامی نداشت. حرف های آرام و همان پچ پچ های خودمان. پدر حس کرد که مسئولان سپاه هم چیزی را پنهان می کنند، گفت می‌دانم رضا شهید شده است، چیزی را از من پنهان نکنید. بله، رضا شهید شده بود و او را برای غسل دادن برده بودند. اصرارهای پدر برای دیدن رضا تمامی نداشت. مخالفت ها و مانع شدن‌ها پدر را بیشتر مشتاق دیدار پسر می کرد. می گفت می خواهم رضا را ببینم، حتی اگر استخوانی از او برای من آورده باشید. من نذر کرده ام هرجایی از بدن رضا تیر خورده باشد، بر آن بوسه بزنم.  مسئولان سپاه که آمادگی پدر را دیدند به دیدار، رضایت دادند. لحظه لحظه دیدار بود. دیداری به قد سلام. سلامی به قد وداع. هرکه آنجا بود گریه می کرد... چه لحظه ای بود! تنی که سر نداشت... . رضا بی سر برگشته بود. عجب دلی داشت پدر ، زمانی که گفت خدا را شکر که پسرم حسین گونه شهید شده است.  گفتنش هم آسان نیست چه برسد به دیدنش. پسرت، رضایت، همان که راضی بود به رضای خدا با سر بریده جلوی چشم هایت. مرد می خواهد تا بوسه بزند بر رگ‌های بریده پسر. رضا زنده بود که سرش را از تن جدا کرده بودند. کربلا گاهی چه نزدیک می شود. پای رضا تیر خورده بود. الوعده وفا.پدر نذرش را ادا کرد. خیلی آرام...!

 

فرزانه فرجی/ روزنامه اصفهان زیبا






      

عاشق از تو نوشتنم...

عاشق از تو شنیدن... 

عاشق از تو گفتنم...

حرم، سیب، کربلا، غروب، دلتنگی، بین الحرمین....آب و آب و آب

من تشنه از تو نوشتنم...

من تشنه دیدن خاک پاک حرمت...

من تشنه یک سلامم.. سلامی از نزدیک ترین جایی که با دیدنت پایم سست شود، بلرزد، بیفتم و هیچ آشنایی نباشد که دستم را بگیرد...

من تشنه تو ام...

تشنه زیارت

تشنه غروب کربلا....

تو بخواه تا راهی شوم....

سلام 

باز از راه دور سلام

سلام حسین(ع) جانِ جانانم....

 

فرزانه فرجی 






      

برای آن «فرمانده» دوست داشتنــــی

تاریخ درج : چهارشنبه 8 اسفند 1397
شماره روزنامه: 
 



«وقتی از این کانال که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می‌داده اند بگذری، به فرمانده خواهی رسید، به علمدار . او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت. چه می گویم چهره ریزنقش و خنده های دلنشینش، نشانه بهتری است. مواظب باش، آن همه تواضع است که او را در میان همراهانش گم می‌کنی. اگر کسی او را نمی‌شناخت، هرگز باور نمی کرد که با فرمانده لشکر مقدس امام حسین (ع) رو به رو است. حاج حسین را ببین. جوانی خوش‌رو، مهربان و صمیمی، با اندامی به نسبت لاغر و سخت متواضع. آنان که درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاکید کرده‌اند: شجاعت و تدبیر . اخذ تدبیر درست، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم که دشمن با تمام نیرو، اقدام به پاتک کرده، سر وجود او را در خط مقدم دریافتیم.» اینها حرف‌های آوینی است وقتی قرار بود از حاج حسین خرازی بگوید...برای از تو گفتن نیازی نیست تا صفحه های تقویم را ورق بزنیم، اما به شهادتت که می‌رسیم می‌شود یک بهانه برای از تو گفتن. یک بهانه از جنس بهانه های دوست داشتنی که بیشتر از تو بگوییم که تمامی ندارد این گفتن ها از تو هربار و به هر بهانه...!سخن از شکستن «حصر آبادان» و عملیات «طریق القدس» و «آزادسازی بستان» که می شود، قهرمانی معنا می‌یابد، وقتی بهترین مانور عملیاتی را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه‌های رملی و محاصره‌ کردن آنها در شمال منطقه بستان به همراه یارانت به سرانجام رساندی...! جاده «عین خوش» و عملیات «فتح المبین»، همان‌جا بود که ضربه دوم در جبهه عین خوش به عراقی‌ها وارد شد. اما آنها در روز دوم، پاتک محکمی ‌وارد کردند. بیشتر فرماندهان معتقد به عقب نشینی بودند، اما تو گفتی، عقب‌نشینی نمی‌کنیم و عاقبت عملیات «فتح‌المبین»، تحقیرآمیز‌ترین شکست برای صدام تا‌آن روز شد.عملیات «بیت‌المقدس» و عبور از کارون و آزادسازی خرمشهر. گفتنش هم سخت است. مسئولیت سنگینی بود، مسئولیت خون فرزندان این مردم. ارتش عراق به موضع‌های تیپ 14 امام حسین(ع) و تیپ 84 خرم آباد نیز پاتک سنگینی را وارد کرده بود و توانسته بود قسمتی از منطقه عین‌خوش را دو مرتبه باز پس بگیرد و امکان ملحق شدن یگان‌های خودی و رابطه دو قرارگاه نصر و قدس را نابود کند. در‌چنین شرایطی در قرارگاه مرکزی کربلا تصمیم گرفته شد تا تیپ 14 امام حسین(ع) عقب نشینی کند، ولی حاج حسین، تو در جایگاه فرمانده این تیپ که خود در صحنه حاضر بودی از این اقدام سرباز زدی و اعلام کردی که می‌مانی و مقاومت می‌کنی...!«رمضان»، «والفجر مقدماتی»، «والفجر 4 » و «خیبر» و خمپاره‌ای که در کنارت فرود آمد و تو را از جا کند. با ورود جراحتی عمیق بر پیکرت، دست راست تو قطع شد. در آن غوغای وانفسا، همهمه‌ای بر پا شد: «خرازی مجروح شد، اما نرفت...» و «کربلای پنج » همان‌جا که گفتی هرکسی عاشق شهادت نیست در عملیات شرکت نکند. خودت حسابی عاشق بودی که ماندی و رفتی. راستی خواسته‌ات ماند و محقق شد بین همه بچه‌های لشکر14 امام حسین(ع)، عاشقان شهادت ماندند در همین زمان ما، درست وقتی که بیش از 30 سال از نبودنت می‌گذرد...!

فـــــرزانه فرجی/ روزنامه اصفهان زیبا






      

گفت‌وگو با همسر شهید مدافع حرم «عبدالحسین یوسفیان»

عبدالحسین را از حضرت زینب (س) در سفری که به سوریه داشتم، خواسته بودم؛ سال 88. رفته بودیم زیارت با پدر و مادر و خواهرم. به هر حال هر دختری آرزوی خوشبختی در کنار یک مرد خوب را دارد. من به حضرت زینب (س) گفتم ان شاءالله بعد از بازگشت از این سفر اولین کسی که به خواستگاریم آمد، فرستاده شما باشد. «مریم سعیدی‌فر» در حالی این صحبت ها را عنوان می کند که در حال حاضر همسر یکی از شهدای مدافع حرم این مرز و بوم است؛ همسر شهیدی از خطه اصفهان سرافزار و شهیدپرور. همسر شهید «عبدالحسین یوسفیان». هردو متولد سال 1365 هستند. عبدالحسین فارغ التحصیل رشته مدیریت بازرگانی و خودش تحصیلکرده در رشته الهیات در مقطع کارشناسی است. او که به تازگی از سفر سوریه و زیارت محل شهادت همسرش بازگشته است، در حالی پای صحبت با ما می نشیند که هنوز درگیر رفت و آمد مهمانانش است که برای زیارت قبولی مهمان خانه اش می شوند.

 

 زیارت‌تان قبول... چه خبر  از سوریه؟
قبول حق. راستش چند روز پیش از تهران تماس گرفتند و گفتند که قرار است من، دخترم و  پدر و مادر عبدالحسین را ببرند سوریه.

جای نگرانی نبود؟
نه؛  اصلا! تدابیر امنیتی به طور کامل پیش بینی شده بود.

 چه خبر  از  سوریه؟

همین که پا به فرودگاه سوریه گذاشتم، غربت حضرت زینب (س) را حس کردم. وقتی وارد دمشق شدم و خرابه ها را دیدم با خودم گفتم این وضعیت فقط با ظهور امام زمان (عج) سر و سامان می یابد. تشخیص اینکه کسی که با آدم صحبت می کند، داعشی است یا نه واقعا سخت بود. به نظر من کسانی که هنوز  در  دمشق و زینبیه مانده اند؛ دست از همه چیز کشیده اند و دل کنده اند از این دنیا.

 برویم به چند سال پیش... از ماجرای ازدواج‌تان با عبدالحسین بگویید؟

یک ماه می شد از سوریه برگشته بودیم. مادر عبدالحسین که از  اقوام دور  ما بودند تماس گرفتند و برای خواستگاری قرار گذاشتند. روز میلاد امام حسن(ع) بود، 15 رمضان سال 88. در اولین نگاه محو نجابتش شدم.

 با هم صحبت هم کردید؟
بله؛ اما خیلی کوتاه. عبدالحسین گفت من تازه وارد سپاه شدم و کارمند رسمی گردان 104 امام حسین (ع) هستم. الان هم 100 هزار تومان بیشتر  ندارم. اطرافیان هم می گویند چطور می خواهی با این شرایط ازدواج کنی؟! راستش من چیزی ندارم اما توکلم به خداست.

 واکنش شما در برابر این حرف‌ها چه بود؟

احساس کردم خیلی با قاطعیت حرف می زند. اینکه راحت از نداشته هایش می‌گوید و همین طور از توکلش به خدا، خوشم آمد و مهرش به دلم نشست.

 شما حرفی نزدید؟

من شنیده بودم که نظامی ها خیلی به خانم هایشان سخت می گیرند، همین باعث نگرانی من شده بود. وقتی از نگرانی ام صحبت کردم، سعی کرد متقاعدم کند که چنین چیزی نیست.

 با این حساب خواسته شما از حضرت زینب (س) داشت محقق می شد؟
دقیقا. حرف هایمان را که زدیم و از اتاق آمدیم بیرون با اشاره به مادرم فهماندم که جوابم بله است. دیدم که عبدالحسین هم به مادرش با سر اشاره کرد که من را پسندیده است.

چه زمانی به عقد هم درآمدید؟
8/8/88

 چه تاریخ خاصی؛ روز میلاد امام رضا(ع) !

بعد از آزمایش و کلاس های پیش از ازدواج در حالی که در مسیر بازگشت به خانه بودیم به من گفت اگر راضی باشید میلاد امام رضا (ع) جشن بگیریم که می شد هشت آبان ماه 88. 14 مهر ماه به هم محرم شدیم و جشن عقدمان هم مصادف شد با میلاد امام رضا (ع).

دوران عقدتان طولانی بود؟
نزدیک هفت ماه و نیم طول کشید. یک روز برای تفریح با هم رفته بودیم بیرون. به من گفت موافقی 13 رجب عروسی بگیریم و به جای مراسم برویم مکه. وقتی این حرف را زد تا آن تاریخ 40 روز بیشتر نمانده بود. مادرم از برنامه ما که خبردار شد، خوشحال شد اما از یک طرف هم نگران کمی فرصت برای تکمیل جهیزیه بود.

یعنی برنامه شما عوض شد؟
نه. از همان روز من و عبدالحسین می رفتیم خرید و هرآنچه که نیاز داشتیم را با سلیقه خودمان می خریدیم. به لطف خدا 20 خرداد سال 89 راهی مکه شدیم.

 چطور بود این سفر؟
بهترین سفری بود که با هم داشتیم. رفتن به خانه خدا آن هم با کسی که دوستش داری؛ تجربه خیلی خوبی بود. 12 روز آنجا بودیم. چون تازه عروس و داماد بودیم، همسفری ها هم خیلی به ما لطف داشتند.

شما یک یادگار از شهید دارید به اسم زینب خانم. چه زمانی خدا این هدیه را به شما داد؟
دوم اردیبهشت 92 بود که خدا زینب را به ما داد.

اسم زینب انتخاب شما بود یا همسرتان؟
در مکه با هم قرار گذاشتیم که اگر خدا به ما دختر داد، اسمش را زینب و اگر پسر داد ابوالفضل بگذاریم.

و تجربه پدر شدن برای اولین بار برای آقا عبدالحسین چطور بود؟
عاشق فرزند دختر بود. زینب که به دنیا آمد، گفت: « آخ جان، زینب‌ام آمد». البته چون دخترمان 45 روز زودتر از موعد به دنیا آمد، وضعیت‌اش کمی نگران کننده بود. دکتر ها گفتند ممکن است که نماند، اما عبدالحسین می گفت من مطمئنم صاحب اسمش حفظش می‌کند. من فکر می کنم خدا صبر من را یک بار  در آن سال با تولد زینب امتحان کرد.

عبدالحسین اهل کمک کردن به شما بود؟ به خصوص در شرایط سخت!
خیلی زیاد. وقتی مهمان به خانه ما می آمد همه کارها را خودش انجام می داد. حتی بعضی وقت ها آشپزی هم می کرد. اما چون صبح زود باید می رفت سر کار، شب ها نمی گذاشم به خاطر زینب بیدار بماند.

از کی صحبت رفتن به سوریه را با شما مطرح کرد؟
زینب که دو ساله شد یک روز به من گفت اوضاع سوریه خیلی به هم ریخته است. گفت مریم دلم می خواهد بروم. خلاصه با هر تلاشی که بود همان روز اجازه رفتن را  گرفت، تیر ماه سال 94 هم ثبت نام کرد.

قبل از آن بخواهد به سوریه برود، از شهادت هم حرفی زده بود؟
فردای روز عقد بود، عبدالحسین آمد دنبالم که برویم برای تحویل لباس عقد، خیلی تند رانندگی می کرد، بهش گفتم تصادف می‌کنیم و یک بلایی سرِ ما می آید، گفت نه نگران نباش ان شاء الله من با شهادت می میرم. برای شهادت من دعا کن.خیلی به هم ریختم. اما گفتم کو جنگ که من بخواهم برای شهادتت دعا کنم.

 چطور با رفتنش به سوریه کنار آمدید؟
وقتی اشتیاقش را برای رفتن می دیدم، پذیرفتم که ثبت نام کند. عبدالحسین لحظه شماری می کرد برای اعزام. شهریور همان سال گفتم موافقی یک سفر به شمال برویم؟! گفت، نه ممکن است که تماس بگیرند برای اعزام، اما دلش نیامد نرویم و راهی شدیم. حسابی هم خوش گذشت. دو، سه روزی می شد از شمال برگشته بودیم که گفت باید برویم مشهد و برای عرفه می خواهم آنجا باشم، خلاصه دوباره ساک سفر بستیم. قرار بود 10 روز آنجا بمانیم. اذیت های زینب خیلی کمتر شده بود و خدا را شکر سفر خوبی بود.همه اش فکر می کردم نکند این سفر، سفر آخر من با عبدالحسین باشد و همین هم شد!

چه موقع اعزام شد؟
14 آبان 94 بود که تماس گرفتند و گفتند شما برای اعزام حاضرید؟! عبدالحسین هم خیلی سریع گفت، بله.

چگونه با این رفتن کنار آمدید؟
اول خیلی مقاومت کردم. گفتم عبدالحسین تو که می دانی همه زندگی  من هستی، تو که اذیت های زینب را می بینی چطور می خواهی من را تنها بگذاری. اگر شهید شدی من چه کار کنم؟! گفت مریم شهادت لیاقت می خواهد، هر کسی که شهید نمی شود. حالا بلند شو تا وسایلم را با هم جمع کنیم. باورتان نمی شود هر وسیله ای که داخل ساک می گذاشتم کلی گریه می کردم، وقتی قرار شد در ساک را ببندم گفتم یک لحظه به چشم های من نگاه کن، چطور دلت می آید من را تنها بگذاری؟! اما نگاه نکرد. تحمل دیدن اشک های من را نداشت.

و پانزدهم راهی شدند؟
بله؛ صبح پانزدهم آبان رفت. لحظه به لحظه تماس می گرفتم. یک بار گفت این قدر بی قراری نکن و زنگ نزن. عصر همان روز برگشت. خیلی خوشحال شدم. گفت از بس تو بی قراری کردی اعزام به تاخیر افتاد.

تاخیر تا چند روز؟
فردای همان روز تماس گرفتند و گفتند که هفدهم لشکر باشد. شب قبل از اعزام می خواست وصیت نامه بنویسد، دست هایش را گرفتم و گفتم نه... اما نوشت از پدر و مادرش حلالیت طلبید. چند خط هم برای زینب نوشت که بزرگ تر که شد بخواند. از خدا خواست کمک کند تا همیشه در رکاب او باشد.

و دوباره همسرتان راهی شد! یعنی شما دومرتبه لحظه سخت خداحافظی با عبدالحسین را تجربه کردید، آن هم به فاصله دو روز!
بله؛ بعد از اینکه وصیت نامه اش را نوشت آنقدر خوشحال بود که تا حالا این خوشحالی را در چشم هایش ندیده بودم. کلی هم بگو و بخند کرد. اما من گریه ام بند نمی آمد. گفتم عبدالحسین آنجا اگر به تو شربت دادند نخور، آن شربت شهادت است، می خواست حال و هوای من عوض شود، گفت نه هوا سرد است و کسی شربت نمی دهد، آنجا به ما چایی می دهند. همان شب برای خداحافظی رفت به منزل پدری اش تا با پدر و مادرش هم خداحافظی کند. خداحافظی خیلی سختی بود. انگار به دل مادر عبدالحسین هم افتاده بود که این سفر بازگشت ندارد. چندین مرتبه تا دم در آمده بود و مادر که صدایش می کرد برمی گشت و مادرش را در آغوش می گرفت.

بعد از اعزام چطور از حال همسرتان مطلع می‌شدید؟
خودش تماس می گرفت. هر بار می گفت ممکن است تا یک هفته نتوانم زنگ بزنم، اما دو روز بعد تماس می گرفت. جلوی زینب نمی شد راحت حرف بزنم. دوست نداشتم دخترم اشک هایم را ببیند. یک بار زینب منزل مادرم بود و من هم که تنها بودم یک دل سیر گریه کردم. همان موقع عبدالحسین زنگ زد تا صدای گرفته من را شنید، گفت: «نمی دانی چقدر غربت حضرت زینب (س) زیاد است. اینجا اوضاع اصلا خوب نیست.» گفت: «مریم قوی باش و برای شهادت من دعا کن.»

این آخرین صحبت‌تان با هم بود؟
نه؛ جمعه قبل از شهادت، یعنی 25 آذر با هم صحبت کردیم. موقع رفتن گفته بود بعد از 45 روز برمی گردد. همان هم شد. برگشت و چه برگشتنی!

چطور از خبر شهادت مطلع شدید؟
می شود گفت آخرین نفری بودم که از شهادت عبدالحسین مطلع شدم. شب قبل از روز 45 رفتم به خانه خودمان تا کمی نظافت و گردگیری کنم و آماده شوم برای آمدن عبدالحسین که صبح زود یکی از اقوام ما آمد و به من گفت که عبدالحسین زخمی شده. دیگر حال خودم را نفهمیدم و با خودم گفتم از همان که می ترسیدم به سرم آمد، عبدالحسین شهید شد...!

 چه روزی به شهادت رسیدند و نحوه شهادتشان؟
 29 آذر، زمانی که برای آزاد کردن همرزمانشان از محاصره اقدام می کنند، نیمه چپ بدن عبدالحسین تیرباران می شود در خود حلب.

 با پیکر شهید وداع داشتید؟ 
شب همان روز که خبر شهادتش به من رسید، رفتیم فرودگاه. وقتی عکس عبدالحسین را روی تابوت دیدم، افتادم روی زمین و سجده شکر به جا آوردم. همان طور که خودش می خواست شد. با پای خودش رفت و با تابوت برگشت. قرار شد فردا صبح در لشکرامام حسین(ع) دیدار داشته باشیم.

امکان دیدن چهره آقا عبدالحسین بود؟
بله.

 حرف هم با او زدید؟
تا صورتش را دیدم  جای مهر روی پیشانی اش خیلی سیاه شده بود. علتش را که پرسیدم گفتند بیشتر به خاطر نماز شب هایی بود که می خواند. بغلش کردم و گفتم حلالم کن. خودت هوای من و دخترت را داشته باش. روز سوم دی ماه هم مراسم خاکسپاری برگزار شد. 

چقدر به شهادت همسرتان فکر می کردید؟
عبدالحسین عاشق شهادت بود. این را از همان فردای روز عقد فهمیدم. عادت داشت دعای عهد بعد از نماز صبح اش قطع نشود. همیشه به امام حسین (ع) متوسل می شد. یک قسمت از وصیت نامه اش نوشته بود اگر شهید شدم و لباس مشکی پوشیدید این لباس مشکی فقط برای امام حسین (ع) باشد. به من هم همیشه می گفت توکلت فقط به خدا باشد. من فکر می کنم جواب توسل هایش را گرفت.

با شرایط فعلی تان کنار آمدید؟
بعد از سفر سوریه وقتی غربت حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) را دیدم با خودم گفتم حضرت خودشان عبدالحسین را به من دادند و خدا را شکر که در راه خودشان هم رفت. تنها چیزی که این روزها آزارم می دهد، گوشه و کنایه های بعضی از آدم ها است؛ وقتی می شنوم که ارزش رفتن این شهدا را با پولی که به خیال خودشان به آنها داده اند، محاسبه می کنند!

با رفتن عبدالحسین، از خدا چه می خواهید؟
آنقدر عبدالحسین را دوست داشتم که همیشه از خدا می خواستم اول من بمیرم تا نبودش را نبینم. اما حالا تحمل این حرف ها و نبود عبدالحسین حسابی سخت می شود. اما از آنجا که خدا اول به بنده اش صبر می دهد و بعد امتحانش می کند، صبوری می کنم و صبر بیشتر در مقابل تحمل این مصیبت می خواهم.

 

فرزانه فرجی/روزنامه اصفهان زیبا






      

احمد در خلوت رفت

تاریخ درج : یکشنبه 20 آبان 1397
شماره روزنامه: 
روایت 24 سال زندگی عاشقانه‌ با شهید « حاج احمد شمس» 

سال 1360 بود، فاطمه‌اش دو ساله و خودش بیست ساله که شد همسر شهید. همسر شهید محمود صفاری که معروف بود به آقا کریم.13 سال از شهادت همسرش می‌گذشت. جوان بود و کم هم خواستگار نداشت اما جواب همه آنها یک کلمه بود،نَه... تا اینکه یک روز یکی از همکلاسی هایش از او پرسید:خانم اسماعیلی ازدواج می کنی؟! و او بلافاصله گفت هرکسی بعد از آقا کریم آمد نتوانستم، حرفش را قطع کرد و گفت یک جانباز قطع نخاع است، گفت:احمد شمس؟!

 

هنوز یک هــفــتــه از شهـادت هـمـسـرش نـگـذشـتـه است،مهمان دارد و در حال برنامه ریزی برای مراسم هفته است، اما می پذیرد که راوی زندگی احمد شود...  زهرا اسماعیلی متولد و ساکن نجف آباد است.24سال زندگی مشترک با شهید حاج احمد شمس را با نگاه او دنبال می کنیم....

 

13سال به همه خواستگارها جواب رد دادید،چه شد آقای شمس را پذیرفتید؟
از طرف دوستم وقتی مطمئن شدم برای احمد در حال خواستگاری است باز هم جوابم نه بود.دوستم گفت تا حالا شمس را دیده ای؟ گفتم نه.البته همسرش را می شناختم.از دوستانم بود و همسر شهید هم بود که با احمد ازدواج کرد اما متاسفانه به خاطر بیماری سرطان زندگی شان بیشتر از 9 سال طول نکشید.یک سال و سه ماه بعد از فوت دوستم به خواستگاری ام آمد.احمد،ششمین خواستگار قطع نخاعی بود که داشتم اما نمی دانم چه شد،هرچه بود خواست خدا بود و پذیرفتم.

 

اوضاع و احوال زندگی جدید چطور بود؟
خیلی ساده شروع شد.احمد آن موقع خانه نداشت و زندگی را در خانه ما شروع کردیم.خوش اخلاق بود و خیلی هم صبور.زیاد طول نکشید تا در خانواده ما صبر احمد شد مثال زدنی.نظرش همیشه به خدا بود و ایمانش واقعی.ازدواج با احمد اتفاق خاص و خوبی بود برای من.

 

چرا به صبوری معروف بود؟
من خیلی عجول بودم و دوست داشتم کاری که انجام می دهم زود به نتیجه برسد، اما احمد می گفت بگذار به امید خدا،ببین خدا چطور درست می کند.آنقدر دلش صاف بود که جواب صبوری و واگذاری کارها به خدا را هم خیلی زود می گرفت.

 

با  توجه به شرایطش کارش چه بود؟
حسابی درس خوان بود و می شود گفت در زمان خودش نخبه بود.دو تا دیپلم داشت و مهندسی عمران می‌خواند که با رتبه بسیار خوبی هم پذیرفته شده بود.جهادگر بود و با مهارت خیلی زیاد به همراه کارگرهایش در مناطق محروم حمام و خانه می ساخت.در زمان جنگ، درس را رها کرد و مهندسی نیمه تمام ماند.اما بعدها دوباره امتحان داد و لیسانسش را در رشته ادبیات عرب گرفت.بعد از آن درس را در رشته الهیات در مقطع کارشناسی ارشد تمام کرد و به تدریس مشغول شد.

 

دیگر ادامه تحصیل نداد؟
علاقه عجیب و پشتکار زیادش به درس باعث شد در آزمون دکتری هم قبول شود، اما من خواستم دیگر ادامه ندهد.گفتم تا همین جا تنهایی برای من بس است و او هم پذیرفت.

 

پس بیشتر اوقات تدریس می کرد؟
بله.اما به نظر من در حقش خیلی کوتاهی شد.احمد از لحاظ علمی خیلی بالا بود و حقش تدریس در دانشگاه بود. این کار را هم کرد اما وقتی چند ترم به او کلاس ندادند به خاطر شرایطی که داشت و  چون نمی توانست راه های دور برود،مجبور شد تدریس را در دبیرستان ادامه دهد، البته ارتباطش با دانشگاهی ها هم قطع نشد.زبان و عربی اش خیلی خوب بود و خیلی از بچه های دانشگاه برای آموزش پیش احمد می آمدند.

 

بهترین هدیه ای که از آقای شمس گرفتید چه بود؟
خیلی اهل هدیه دادن نبود.می گفت هرچه می خواهی خودت برو بخر یا با هم برای خرید می رفتیم،حتی خریدهای خانه.یک بار با سه شاخه گل و یک جعبه شیرینی به خانه آمد،گفت اینها را مخصوص تو خریده‌ام،من هم که می دانستم اهل این کارها نیست به شوخی گفتم تو که از این کارها نمی کردی.معمولا به هم دروغ نمی‌گفتیم،خندید و گفت از طرف مدرسه به همه معلم ها گل دادند من هم سه شاخه سهمم را برای تو آوردم.

 

از جانباز شدن احمد آقا بگویید.
مهندس رزمی جهاد بود.همان سنگرسازان بی سنگر.در مدتی که جبهه بود دو بار زخمی و مرتبه سوم در دهلاویه قطع نخاع شد و دیگر نتوانست به جبهه برگردد.ظاهرا شدت مجروحیتش هم خیلی زیاد بوده، طوری که روده‌هایش ریخته بود بیرون و به خاطر شرایط وخیمش حدود 15روز قطره آبی هم به او ندادند اما خواست خدا با ماندن احمد بود.

 

اوضاعش بعد از ازدواج با شما چطوربود؟
شرایطش به خاطر شدت مجروحیتش که سخت ترین نوع مجروحیت بود خیلی با درد همراه بود.تا کمی حالش بهتر می شد و دلمان خوش می شد، درد یک قسمت دیگر ازبدنش را درگیر می‌کرد.از طرف بنیاد شهید آمدند که او را به  آسایشگاه ببرند،حتی گفتند برایت پرستار می‌گیریم اما احمد دوست داشت در خانه بماند.

 

شده بود به‌خاطر شرایطش خسته شوید؟
یک وقت‌هایی مدام دوست داشت موقعیتش را عوض کنم.می‌گفت به راست بخوابانم تا این کار را می‌کردم اذیت می شد و می گفت نه به حالت قبل برگردان اما هیچ وقت اذیت نشدم و همیشه با خودم می گفتم نفس خسته احمد به یک دنیا می ارزد و وجودش را با تمام وجود می خواستم،احمد هم همیشه با دعاهایش دلگرمم می کرد.

 

از کی شرایطش سخت تر شد؟
بعد از اینکه کلیه هایش از کار افتاد، پیوند کلیه انجام داد.حدود 10 سال بعد از پیوند،بدنش کلیه را پس زد و حدود یک سال و ده ماه دیالیز شد.اما تحمل دیالیز را هم نداشت.قرار بود دوباره پیوند کلیه انجام دهیم که به خاطر شرایطی که از طرف اهدا کننده و خود ما پیش آمد، متاسفانه یک مقدار زمان بر شد و ریه های احمد هم درگیر شد.قبل از شهادتش برای معالجه او را به اصفهان آوردیم که موقع برگشت در راه با مشکل تنفسی مواجه شد.کپسول اکسیژن هم اکسیژن نداشت اما احمد بازهم تحمل کرد.یک شنبه بود و نزدیک اذان مغرب که حالش بدتر شد.چند بار تلاش کردند برای احیا، اما موقع رفتنش رسیده بود و در نهایت مظلومیت به شهادت رسید.

 

و حال و روز شما در آن لحظه چطور بود؟
صبح همان روز موقع اذان صبح به من گفت روی دست‌هایش آب بریزم تا وضو بگیرد.همین که آب می‌ریختم گفت پیامبر(ص) آب صورتم را پاک می‌کنند.ببین چه بوی خوبی می آید.اگر این حرف ها را فرد دیگری می‌زد باورش برایم سخت بود،اما احمد مدام این حرف ها را تکرار می‌کرد.لحظه شهادتش حالم خیلی بد شد اما وقتی یاد حرف های صبح روز شهادتش می‌افتادم،آرام تر می شدم.

 

ماندگارترین ویژگی آقای شمس از نظر شما ؟
هرطور بود خودش را قبل از نماز به مسجد می رساند.اگر از آسمان برف و باران هم می‌بارید هر سه نوبت نماز را در مسجد می خواند.صوتش هم زیبا بود و همسایه‌ها به خاطر شنیدن تلاوت زیبای احمد بعد از نماز در مسجد می ماندند.صبوری ومظلومیت احمد همیشه در برابر چشم هایم می ماند.کاش یک بار برای مصاحبه سراغ خود احمد آمده بودند.خیلی درد در دلش داشت اما هیچ وقت انتقاد نمی کرد. اگر ما هم چیزی می‌گفتیم،می‌گفت  با چشم هایتان که ندیده‌اید،تازه اگر با چشم هایتان هم دیده باشید ممکن است اشتباه کنید.

 

 صحبت پایانی...
احمد در خلوت رفت اگرچه خودش هیچ توقعی نداشت حتی یک بار هم لب به شکایت باز نکرد، اما به نظرم حقش این نبود. 

 

فرزانه فرجی