سفارش تبلیغ
صبا
منوی اصلی
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
آمار وبلاگ

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 16
کل بازدید : 25382
تعداد کل یاد داشت ها : 155
آخرین بازدید : 96/6/29    ساعت : 11:41 ص

یک وقت هایی بعضی ها می آیند و روی دلت یک نشانی به جا می گذارند و می روند... گاهی هم نمی روند... گاهی هم دیر می روند....

می دانی رفتن مهم نیست... اما ماندن مهم است و مهم تر از همه ماندن آن نشانی است..

وقتی در خرابه های دل زلزله زده ات، گوشه ای از دلت حالش آنقدر خوب می شود که ندیدن یک نفر، نبودن همان یک نفر، صدای یک نفر و نفس های گرمش را گُم می کنی وقتی به دنبال آن نشانی میروی..

این یعنی که حال تو خوب است...

این یعنی اسفند میتواند دوباره قشنگی هایش را به رخ نگاه مانده به راه تو بکشاند که یادت برود ساعت 11:45 دقیقه دو روز مانده به آمدنت را....

 این یعنی خود رنگ و رو رفته ات را می توانی جلا بدهی که یک نفر همین چند خیابان بالاتر دلش پیش توست... که نگرانت می شود... که برای قرارت دعا می کند راس ساعت دلتنگی.. همان قرار واقعه...

این یعنی یک نفر نمی داند که چه شد ولی خوب می داند دلش پیش دلی است که دلش پر از قشنگی است.. پر از حس خوبِ، خوب بودن....

این یعنی می شود در نبود کسی که دلت با دلش است، برای دو نفر چایی ریخت.... برای دو نفر صندلی چوبی گذاشت.... و منتظر ماند تا چایی اش بر حسب عادت همیشگی کمی سرد شود...

این یعنی می شود عطر بهار را جور دیگری حس کرد....جور دیگری نفس کشید... چرا که نفس کسی که خوب بودنت برایش مهم است لا به لای همه ی این نفس های دور و برت خودش را جور دیگری نشان می دهد..

این یعنی دلت هوای باران به سر دارد... که بزند و بروی که بروی و بدون چتر بروی که بروی و دست دانه های دلت را یکی یکی بگذاری در دست دانه های دل آسمان،

که با همه آن دانه ها گردنبندی به وسعت دل خودت  و آسمان بسازی و بیندازی به گردن کسی که بودنش از جایی به بعد مهم شد... 

و او را بسپاری به خدا و صبح به صبح بعد از سلام به خدا بخواهی که تا شب که می خواهی آن شب بخیر آخر را بگویی، هوای دلش را داشته باشد که حق دلش خوب بودن است...

خوب بمان همیشه ی همیشه...

فقط بخواه بیشتر از همیشه....

به قول یک دوست این بار حرف های من ناتمام ماند...

فرزانِ






      

چه بهانه خوب و دوست داشتنی است روز تولد... شب تولد... عصر تولد و ... بودن آدم هایی که بودنشان قرار می دهد به دل و خیالت را راحت می کند که هنوز دوست داشتن جاری است...

که هنوز می توانی دست دلت را بگیری و برسی به آنجا که  می شود دوست داشتن را از نو هجی کرد...

می شود به دل اجازه داد که ضربانش نامنظم شود..

می شود به زمان گفت که کمی راس قرار همیشگی کمی فقط کمی  بیشتر در جا بزند...

می شود به هوا گفت که ابری باشد و نم نم بارانی هم ببارد...

می شود در سکوت منتظر کسی ماند که باید باشد...

می شود برای دو نفر چایی ریخت ....

می شود با هم به بخار چایی که بی هیچ قاعده ای رقصان از بالای فنجان گل دار لب طلایی راهش را پیدا می کند نگاه کرد..

 می شود در سکوت حرف ها زد و منتظر جواب ماند لا به لای همان سکوت.. که سکوت خیلی وقت ها حرف هایش شنیدنی تر از هر  حرفی  است..

چقدر دلم برای این سکوت پر از حرف دلتنگ شد...

چقدر دلتنگ گفتن دلتنگی های دل دلتنگم شدم....

چقدر نوشتن برای اویی که که دلت برایش پر زده سخت می کند کار را....

هم سکوت می خواهم و هم حرف ها دارم....

چه سخت شد کار دلم...

میلادت مبارک.... بقیه اش را سکوت می کنم.... سکوتی به قد همه حرف هایی که می ماند همین جا... 

فرزانِ...






      

[نوشته ی رمز دار]  






      

تکرار یک حرف تکراری، تکراری نمی شود خیلی وقت ها ..

تکرار حرفی که تکرارش جلا می دهد دل را و صیقلی می کند رنگ دلتنگی های رنگ و رو رفته ای که  حالا وارد 5 سالگی اش شد.. 

5 سال نبودن و بودن کنار هم...نبودن یک دل و بودن یک دل دیگر... که بود هرچه گذاشت و نبود هرچه بود را ندید...

 چطور می شود ... 

کاش معلم کلاس اولم الفبای زندگی را جور دیگری یاد می داد.. جور دیگر یعنی .. کاش می گفت آن مرد وقتی رفت... یعنی رفت... رفت که رفت..

کاش می گفت آن مرد ...

بگذریم ...

کاش می شد بی خیال همه کاش ها شد که همین کاش اول این جمله خودش راهش را پیدا می کرد و می رفت دنبال زندگی اش...

که دلتنگی هر روز صبح زودتر از آدم، چشم های پف کرده اش را باز نمی کرد و آرام زیر گوشم نمی خواند که بلند شو .. 

امان از این دلتنگی.. گاهی فکر می کنم خودش هم از دست خودش کلافه شده و کم آورده... 

راستی شاید خود دلتنگی، دلتنگ دلی است که هیچ وقت غرور زنانه اش اجازه نداد به او تا بگوید دلتنگ کسی است که همیشه هست ..

دلتنگ کسی است که عاشقانه های صبح و شبش با همه فرق دارد...دلتنگ کسی است که ضربان دلش هنوز مثل همان روز اولی که دید او را بی نظم می زند...

یعنی می شود مجالی باشد ... او باشد .. دلتنگی باشد... گوشه ای از حیاط خانه .. دو فنجان چایی باشد و یک قوری پُر از چایی...

پُر به اندازه مجال برای گفتن دوستت دارم... که تمام شود همه این بالا و پایین شدن بین کلمه ها .. برای گفتن آن دوستت دارم و شنیدن ...

دلم برای دلتنگی دلتنگ شد...

چه کشیده این سال ها و این روزها بین همه واژه هایی که انتهایش با یک دوستت دارم خشک و خالی هم تمام نشد....

فرزانِ






      

اصلا این قصه دل کندن عجب قصه ای است.. قصه ای دنباله دار پر از غزل های دوست داشتنی.. غزلی که انتهایش از ابتدایش خواندنی تر است.. 

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست، تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست..

هنوز حالم خوب است.. خوب تر هم می شوم.. بهانه های دلم کمتر شده این روزها.. بی بهانه دنبال بهانه می گشت تا قرار بگیرد.. 

قراری که این روزها عیارش با روزهای قبل عجیب توفیر دارد... رفتن و رسیدن به جایی که می خواهم دلم را با دلش گره بزنم... 

حال دلم خوب است.. وقتی اینجا ام.. وقتی کلمات بدون نظم.. بدون ترتیب برای تو و از تو می گویند این روزها..

از تو که حالت خوب نیست اما حال دلم را خوب کردی.. من رسیدن به اینجا را دوست دارم..

رسیدن به جایی که مرز بین شلمچه تا سوریه به قد یک نفس کشیدن برایم کوتاه می شود..

جایی که بوی شلمچه دلم را می برد به سجده گاه عاشقانی که عروج را در سجده تفسیر و ترسیم کردند...

کاش می شد من لا به لای تمام این خاطرات گم می کردم خودم را..

 کاش زمان می ایستاد تا نبض دلم را روی مدار غیرت جانانه کوک کنم...

کاش کسی دنبال من نمی گشت... کاش کسی دلش برایم دلتنگ نمی شد.. کاش می شد فراموشم کنند .. کاش بی نشان بودم... 

اینجا راس ساعت دلتنگی، دلم آرام بود.. دلم در میان همه نشانه هایی که نشان از مردی داشت که رفتن را با ماندن تعبیر کرد آرام بود... 

اینجا به فاصله پلک زدنی می شد از جبهه های داغ جنوب گذشت

می شد  از میان نخلستان های سوخته گذر کرد و با نوای کارون دل را نوازش کرد و رسید به جایی که خواهر بی قرار است..

کربلا اینجا است.. جایی در سوریه.. کربلا نرفته، کربلا ندیده، کربلایی شدن هم عجب صفایی دارد... 

خواهر نباید پریشان شود.. اصلا غیرت غیرتی ها نمی گذارد.. این را می شود از ردپای خونی که هنوز روی انگشترش باقی است دید و حس کرد..

می شود از واژه واژه حرف های دلش یک دنیا لغت تعبیر کرد ...

می شود ردپای بغض هایش را روی دانه های تسبیح دنبال کرد و رسید به خلوت های شبانه جایی که خودش بود و خدا و بس..

مجالی برای بیشتر گفتن ندارم که گفتن تمامی ندارد از این قطعه ای از زمین که حالا حالا ها از جلوی دیدگانم پاک نخواهد شد.. 

صدای آب می آید.. آب و روشنایی..

سکوت اینجا میان حرف های دلی که دل بود و دل هست و دل می ماند پر است از شنیده هایی که برای دلم هیچ گاه رنگ کهنکی نمی گیرد.. 

می خواهم دست دلم را بسپارم به دست خاطراتی که زنده است و جاوید می ماند.. کمکم کن خدا.. توسلم به توست.. 

به تویی که می دانم اول و آخر تویی.. 

به تویی که خوب یادم دادی الا بذکر الله تطمئن القلوب را..

به تو که حسبنا الله و نعم الوکیل را ورد زبانم کردی.. به تو که دوست داشتنی ترین رفیق روزهای بی کسی ام بودی... 

فرزانِ






      
   1   2      >