سفارش تبلیغ
صبا
منوی اصلی
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
آمار وبلاگ

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 56
کل بازدید : 32860
تعداد کل یاد داشت ها : 181
آخرین بازدید : 97/9/26    ساعت : 11:57 ع

سکوت به چه قیمت؟

تاریخ درج : پنجشنبه 25 امرداد 1397
شماره روزنامه: 
حرف های تلخ امیر شاه پسندی از شکنجه های سنگدلانه فرمانده عراقی
 

تصمیم گرفته بود زیر شکنجه‌های وحشیانه سکوت کند و این عراقی‌ها را بیشتر عصبی می کرد. امیر شاه پسندی از شکنجه های فرماندهان عراقی در دوران اسارت گفت: فرمانده عراقی ها حین کتک خوردن از من می پرسید چه کسی به شما خط می دهد، رهبر شما چه کسی است و سوال های متعدد دیگر. سوالاتش را چند بار تکرار کرد اما جوابی نشنید. دستور داد مقر را آماده کنند. معمولا هروقت بچه ها را می بردند مقر، برای اینکه صدای داد و بیداد بچه ها در زیر شکنجه به اردوگاه نرسد، از بلندگوها با صدای بلند آهنگ پخش می کردند. انگار خستگی شکنجه ها در تن امیر شاه پسندی دوباره جان گرفته بود که چنین ادامه داد:حوالی ظهر بود که دیگر نای مقاومت نداشتم. فکر کنم سه  چهار ساعتی در مقر زیر شکنجه بودم تا اینکه قرار شد علی عبدالخانی، مترجم اردوگاه را به مقر بیاورند تا تهدیدات را برایم ترجمه کند.فرمانده می گفت علی که برگردد، چنان بلایی بر سرت می‌آورم که تا عمر داری فراموش نکنی.علی را که بردند من ماندم و یک فرمانده سنگدل وبی رحم عراقی.شاه پسندی گفت: شکنجه ها ادامه داشت تا اینکه از سالن مقر من را به اتاق دیگری بردند.خود نقیب محمد پاهایم را با چوب فلک خیلی محکم بست. فکر کردم دوبار می خواهد فلکم کند ولی اشتباه فهمیده بودم.یک اتوی سفید رنگ را به برق زد. نقیب به سربازانش دستور داد که یکی از آنها اتو را بردارد،تا اینکه سربازی به نام جواد اتو را برداشت و به دستور نقیب به کف پاهای من، اتو کشید.همچنان سکوت کرده بودم تا اینکه داغی از کف پاهایم به اعماق وجودم رسید و احساس کردم که جگرم در حال سوختن است. نقیب محمد که حسابی عصبانی و چشمانش قرمزشده بود،  محکم با لگد به صورتم زد ودستور داد پاهایم را از فلک آزاد کردند. بعد هم بلندم کردند و دور سالن مقر مجبورم کرد که بدوم. البته با کمک دو سه سرباز چون یکی از پاهایم تاول بزرگی زده بود و از طرفی دیگر نایی نداشتم.بعد از یکی دو دور دیگر هیچ نفهمیدم.حرف های تلخ شاه پسندی از شکنجه های سنگدلانه فرمانده عراقی ادامه داشت، وقتی گفت:به رویم با پارچ آب می ریختند که به هوش آمدم.آنقدر احساس تشنگی داشتم که دهانم را باز کردم که کمی آب به طور تصادفی وارد دهانم شد.نقیب فهمید و دیگر اجازه نداد آب بریزند.دست بردار نبود.  اسلحه کمری اش را گذاشت روی گلویم و تهدید کرد و گفت من حکم قتل 15 اسیر را دارم.خوشبختانه و با یاری خدا،نقیب محمد به هدفش نرسید و از طرفی من هم شرمنده برادران عزیزم نشدم.دو سرباز زیر بغلم را گرفتند و از مقر به سمت قاطع بردند.او در ادامه گفت:بالاخره با هر سختی که بود من را به یک اتاق که به عنوان زندان انفرادی از آنجا استفاده می شد،بردند و روی زمین رهایم کردند و در را قفل کردند و رفتند.چند نفر دیگر از بچه ها را که بیرون از آسایشگاه در اردوگاه شکنجه کرده بودند البته نه مثل من به زندان آوردند.با وجودی که حال همه آنها خراب بود وقتی وضع من را دیدند لباس‌هایشان را در آوردند و روی هم گذاشتند تا جایی نرم برای من درست کنند.شاه پسندی اشاره ای داشت به آرام شدن نسبی اوضاع بعد از شکنجه های بی رحمانه عراقی ها و در پایان صحبت هایش را این طور تمام کرد:بعد از آمدن ژنرال الدوری فرمانده کل اردوگاه های اسرای ایرانی به اردوگاه، 60 مورد از ممنوعات آزاد شد و برای مدتی کوتاه اوضاع بهتری داشتیم. 






      

امضاهایی که ماندگار شد تا ابد با شهادت

تاریخ درج : پنجشنبه 9 آذر 1396
شماره روزنامه: 
 

فرزانه فرجی

اینجا مکان مقدسی است. وضو بگیرید. کفش ها را از پا درآورید. مردانگی اینجا بیداد می کند. فریاد غیرت جانانه به گوش می رسد. اینجا حرف از مردانی است که مصداق لبیک به هل من ناصر ینصرنی شدند و سال‌ها سختی را به زیباترین صحنه عاشقی بنده با معبود تبدیل کردند، حرف از شهدای مسجد فاطمیه اصفهان! حرف از رضاست، شهید «رضا اسماعیلی». او که نشان‌دار شد با ژاکتی که همسرش برایش بافته بود.حرف از علی اصغر است،شهید «علی اصغر ایروانی». راه را از آسمان تا آسمان کوتاه کرد.حرف از اکبر است، شهید «اکبر اثنی‌عشر». یادش بخیر، قبل از رفتن گفته بود: ای برادران؛ تفنگ افتاده از دستم را بردارید و راهم را ادامه دهید.حرف از مجتبی است، شهید «مجتبی احمدی». او که هنوز به سن تکلیف نرسیده،تکلیف الهی‌اش را به فرجام رساند. چهارده ساله بود که راهی شد، راهی آسمان...  .حرف از حبیب الله است،شهید «حبیب الله اعرابی». سوی دیار عاشقان رو به خدا می رویم، حبیب الله، حبیب خدا شد و عاشقانه خود را به آغوش معبودش رساند... .حرف از سید علی است،شهید «سیدعلی امیرشاه کرمی». او که با پای گچ گرفته به میهمانی رفت، همان میهمانی که میزبانش خدا بود و بس... حرف از محمدتقی است،شهید «محمدتقی بشارت». حاجی آرام و قرار نداشت، حسابی هم نترس بود، بارها دستگیر شد اما دست بردار نبود... .حرف از غلامرضاست، شهید «غلامرضا پیرجمالی». آن لحظه آخر رنگ به رو نداشت. با هر زحمتی بود رو به قبله شد، چند سلام و یک خداحافظ... . حرف از مصطفی است، شهید «مصطفی جمشیدی». بعد از گذشت سال ها هنوز عطر نفسش وقتی نماز می خواند از گوشه اتاق حس می‌شود...

حرف از محمدرضاست، شهید «محمدرضا حقیقت». مزد ذکرهای زیر لبش را گرفت، همان حرف‌های دونفره با خدا. عملیات کربلای 4 فراموش نشدنی است... .حرف از محسن است، شهید «محسن خانی». هنرمند بود، هنری از جنس قلمکاری، اما همه اینها به یک طرف، هنر شهادتش به یک طرف....حرف از مرتضی است، شهید «مرتضی داوری». پیشانی بندش با همه فرق داشت. معنایش این بود: جمجمه ات را به خدا بسپار، کلام امیر المومنین(ع) بود. همان هم که می خواست، شد....حرف از محمدعلی است. شهید «محمدعلی رضایی». چشمش را به دنیا بست وقتی هنوز دختر دردانه‌اش او را بابا صدا نکرده بود...  .حرف از حسین است، شهید «حسین سرائیان». راه اربابش را خوب ادامه داد، مردانه، جانانه، بی سر و غریبانه... .حرف از حشمت الله است، شهید حشمت الله ضیایی. بابا حشمت الله بیشتر از 50 سال داشت وقتی شهید شد. باید مجنون باشی تا در جزیره مجنون به خدایت برسی.... حرف از علیرضاست. شهید «علیرضا فرشادفر».  شناسنامه‌اش را دستکاری کرد تا راهی شود. حرف آخرش خواندنی بود،«به امید زیارت کربلای حسینی!» زیارتت قبول  مرد...  .حرف از حسن است،شهید «حسن قربانی». چه اجابت دعایش دیدنی بود. خدایا همیشه توفیقم ده تا در راه تو و برای تو و به سوی تو باشم....  و حرف هنوز ادامه دارد، شهیدمحمداسماعیل محسنی، شهیدغلامحسین نم‌نبات، شهیداکبرنمازی زاده و .... ابر مردانی که شهادت در قد و قامتشان زیبا، جا گرفت. همان ها که جاودانگی را به تصویر کشیدند و امضای مردانگی‌شان در صفحه روزگار ماندگار شد.






      

مثنوی اصفهان بیت آخر ندارد

شماره روزنامه: 
به بهانه گرامیداشت 25 آبان؛ سالروز حماسه و ایثار اصفهان
 

فرزانه فرجی

تکــــراری نمی شـــود ایــــن حقیــقــــت حماسه‌آفرین، حماسه ای به دست مردان سرزمینم، جایی روی دوش اهالی شهرم وقتی زادگاهم پر از عشق بود، پر از غزل غزل ترانه. روزی که قامت بسته شد به قد قامت زمینی های آسمانی همان ها که با تابوت های سه رنگشان، رنگین کمان ایثار را در پهنای آسمان شهرم به تصویر کشیدند.25 روز از آبان سال 1361 می گذشت. اصفهان تمام قد ایستاد. تمام قد ایستاد به احترام قطره های باران وقتی عاشقانه در لا به لای سردی هوای آبان ماه دل و چشم مردم خاکم را پر از نم نم دیده دل کرد. آسمان به زمین آمد و زمین آسمان را بوسه باران کرد درست همان جایی که نقطه مرزی عاشقی را می شد لمس کرد در فاصله ای که به پرواز درآمدن 370 مرد عاشق را عاشقانه به تماشا نشستیم. می شد در بین اشک های دیده قدم زد، نه، حرف از قدم زدن نیست، حرف از به جریان درآمدن و جاری شدن است. اشک های دیده مثل جریان رودخانه دویرج دل خیلی ها را با خود برد.رودخانه دویرج مردان سروقامت شهرم را در بین امواج جا داد تا سرمشق شهادت را در میان خطوط منظم و نامنظم موج های کمی سهمگین و خشمناک رودخانه برای دلاور مردان شهرم دیکته کند. سرمشق شهادت از کربلا می آمد. لب های خشکیده و ترک برداشته... تلخی آبی که بسته شد و غربت غریب آب و عطش و خشمگینی رودخانه.صدای حزن‌آلود زینب (س) و احیا شدن دوباره با نوای یا زینب(س) رزمنده‌ها....از تنها ماندن حسین (ع) و هل من ناصر ینصرنی و رفقایی که در دل آب نوای لبیکشان گوش موج ها را کر می کرد. همان مردانی که راهشان در امتداد راه حسین (ع) معنا یافت...  .و سخن تاریخی امام خمینی(ره) که به دل ها قرار داد و به جان ها صفا بخشید: « ... شما در کجای دنیا می توانید جایی را مثل استان اصفهان پیدا کنید؟ همین چند روز پیش، فقط در شهر اصفهان حدود 370 نفر را تشییع کردند. مع ذالک همین شهید داده ها و داغدیده ها همچنان به خدمت خود به اسلام ادامه می دهند. امروز مردم ما فهمیده اند که تا فداکاری نباشد، اسلام را نمی شود پیش برد و می دانند که همه ما باید برای اسلام فدا شویم.» باید همه این حرف ها را کنار هم گذاشت تا رسید به یک مثنوی، مثنوی که بیت آخر ندارد؛ چراکه این راه انتها ندارد.همان حرف اولم را باز تکرار می کنم، این راه نه تکراری می‌شود و نه تمام می شود. هرچه بگوییم تازه است. هرچه بگوییم می رویم و می رسیم به کربلا، به آخر عشق، به آخر مردانگی و به حسین(ع)...این راه تا ابد، تا بی انتها ترین زمان ادامه دارد.شهرم بیدار است و مردان سرزمینم آگاه.برای این راه نقطه، تمام معنایی نداشته و نخواهد داشت. 25 آبان سال 1361 تمام نمی شود.ایستادن تمام نمی شود.عطر شهادت هنوز از خاک ایرانم به مشام می رسد.غیرت اینجا زنده است و جاودانه چراکه راه، راه حسین بن علی (ع) است.... 






      

سرلشکر شهید حسن اقارب‌‌پرست

شماره روزنامه: 
 

اول اردیبهشت سال 1325 در اصفهان و در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمدم و به لطف خدا در آن فضای مذهبی رشد کردم و بزرگ شدم. جزء بچه‌های درس خوان مدرسه قرار می گرفتم. خیلی کم حرف و پرکار بودم. موقعی که درسم تمام شد، عده‌ای از رفقای ما و آنهایی که در ارتش بودند به پدر و مادرم گفتند: «خوب است این بچه شما بیاید به ارتش.» مادرم قبول نمی‌کرد، ولی عاقبت راضی شد تا به ارتش بپیوندم. با ورود به دبیرستان، فعالیت‌های مذهبی و فرهنگی من شدت گرفت و در کنار دروس تحصیلی، مطالعه کتاب‌های آموزنده و مفید، شرکت در جلسات مذهبی و فراگیری درس عربی را هم در برنامه‌هایم قرار دادم. سال 1343 بود که دیپلم گرفتم و به مدت یک سال در  یکی از داروخانه‌های معروف اصفهان مشغول به کار شدم. در همان سال در آزمون دانشکده افسری شرکت کردم و پس از قبولی در تابستان سال 1344 به تهران آمدم و وارد دانشکده افسری شدم.دوره سه ساله دانشکده افسری را در کنار دوستانی چون شهید کلاهدوز با موفقیت طی کردم. سال 1347دوره افسری که تمام شد به شیراز رفتم. همیشه دوست داشتم از پرسنل ممتاز باشم و فنون نظامی را خیلی خوب یاد بگیرم تا در مواقع لزوم، سربازی مفید برای اسلام باشم. تا دلتان بخواهد اهل ورزش بودم و از شما چه پنهان از اسب سواران خوب ارتش به حساب می آمدم.سال 1350 بود که ازدواج کردم و به لطف خدا در طول زندگی مشترک صاحب چهار پسر شدم. همان سال برای گذراندن دوره چیفتن به انگلیس رفتم و  دو سال بعد به آمریکا اعزام شدم و دوره جنگ‌ های شیمیایی را گذراندم. بعد از بازگشت، بخش جنگ شیمیایی- مـیـکــروبـی را در مــرکــز زرهی شیراز پایه‌ گذاری کردم.سه سال بعد دوباره به آمریکا اعزام شدم، اما در بازگشت به عتبات عالیات رفتم و در نجف به خدمت حضرت امام خمینی(ره) رسیدم. آن ملاقات یکی از بـــه یـــادمــانـدنی تــرین ملاقات هایی بود که در طول زندگی ام داشتم.در آن دیدار ضمن اعلام بیعت، آمادگی ام را جهت انجام هر نوع فعالیت سیاسی و مبارزاتی اعلام کردم.پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کمیته انقلاب، در ستاد مشترک ارتش مشغول به فعالیت شدم. بعد از اینکه ارتش به اداره دوم ستاد مشترک منتقل شد و با شروع جنگ تحمیلی داوطلبانه به لشکر92 زرهی در خرمشهر پیوستم و همراه دیگر رزمندگان به دفاع از خاک خرمشهر مشغول شدم. آخرین روزهای ‌مقاومت خرمشهر بود که با گلوله دشمن از ناحیه گلو مجروح شدم و من را به تهران انتقال دادند. پس از بهتر شدن زخم هایم، به آبادان رفتم و گردان المهدی را با همکاری بسیجیان سازماندهی کردم.همان سال کاندیدای فرماندهی ستاد مشترک ارتش و تصدی پست وزارت دفاع بودم، اما با انتخاب شخصی به نیروی زمینی پیوستم و معاونت عملیات لشکر 92 زرهی اهواز را بر عهده گرفتم.اوایل سال 1362، پس از دو سال خدمت در تهران دوباره به جنوب برگشتم. به نظرم نور الهی در جبهه خیلی خوب متجلی بود و آنجا جایگاه مناسبی بود برای تزکیه نفس.صبح روز 25 مهرماه سال 1363، هنگامی که به همراه عده‌ای از فرماندهان، از جزایر مجنون بازدید می‌کردیم و در حالی که آخرین قدم‌هایم را بر روی خاک جنوب برمی‌داشتم، دعای همیشگی ام که همانا «اللهم الرزقنا شهادة فی سبیلک» بود، به اجابت رسید. در آن لحظه خمپاره ای فرود آمد و به همراه سرهنگ عملیاتی و سروان صدیقی شهادت نصیب و روزی ما شد.آنچه در پایان به شما دوستان و عزیزان هدیه می‌کنم بخش‌‌هایی از وصیت‌نامه ام است؛ «سفارشم چنگ زدن به دامان اهل بیت (ع ) و پیروی از نایب او است که ان شاء الله خداوند به همه شما ملت عزیز کمک خواهد کرد تا نام اسلام عزیز اعتلا یابد و به زودی امر فرج مهدی(عج) عزیز را اصلاح کند.دعا برای فرج امام مهدی عزیز (عج) از اهم مسائل است. خدا را در هر مساله و هر لحظه لحاظ کنید و از یاد او غافل نباشید. توفیق خدمتگزاری شما در راه اسلام و انقلاب عزیز و رهبر اصلی این انقلاب، حضرت مهدی (عج) عزیز و نایب او امام خمینی را از خداوند متعال خواهانم.»ممنونم که دقایقی با من همراه بودید. تا فراموش نکردم این را هم بگویم که مزار من در قطعه 25 «بهشت زهرا»ی تهران است. گذرتان از آن طرف ها افتاد خوشحال می‌شوم به دیدارم بیاید.

 

 

فرزانه فرجی/ روزنامه اصفهان زیبا






      

بچه‌های گردان یونس قانون دریا را بر هم زدند!

تاریخ درج : شنبه 9 دی 1396
شماره روزنامه: 
 

 

و حرف‌هایت را می‌شد از پشت تبسم‌هایت خواند.

تلاطم به پا می‌کرد در دل...حرف از تلاطم شد. تو و چشم‌هایت و بچه‌های گردان یونس...تلاطم در تلاطم...

گفته بودی جنگ معامله با خداست، گفته بودی خدا خریدار و ما فروشنده، گفته بودی سند قرآن و بها بهشت....

همین حرف‌ها کافی بود تا در دل اروند آن دم که موج‌ها روی هم موج سواری می‌کردند به حقیقت حرف‌هایت رسید.

حقیقتی که در آن اسارت با دست‌های بسته بیداد می‌کرد. باید به آب می‌زدند تا از دل آب بعد از گذشت سا‌ل‌ها خاک گرمایش را به تنشان ببخشد.

  راستی که باید عاشق شد تا درد عشق را فهمید... تا راه را آسان پیدا کرد....

یک حرف، یک نگاه و مردانی که با نام علی(ع) راه را هموار کردند و با نام یا زهرا(س) معبرها باز شد...!

بچه‌های گردان یونس قانون دریا را بر هم زدند. مگر می‌شود غواص باشی و سر از خاک دربیاوری....

مگر می شود آب تو را در آغوش بگیرد و خاک بعد از سال ها تو را به مقصد برساند....

آنها قانون پرواز را هم به هم ریختند، وقتی پروازشان با دست‌های بسته انجام شد...

خوب که بنگریم اینجا و در میان موج های سهمگین و بغض دار اروند می شود خدا را جور دیگر دید...!

 

فرزانه فرجی/ روزنامه اصفهان زیبا