سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
منوی اصلی
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
آمار وبلاگ

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 3
کل بازدید : 30179
تعداد کل یاد داشت ها : 157
آخرین بازدید : 97/5/27    ساعت : 2:47 ع

چطور می شود از زینب(س) گفت؛ چطور می‌شود از زینب(س) نوشت؛ چطور می‌شود زینب(س) را به تصویر کشید.آغاز یک فریاد بی صدا را، سکوت‌های سنگین در پی ظلم و بیدادهای ناتمام را، از یک اسیر آزاده، از قامتی که خم شد در کمتر از یک روز اما خم نشد در برابر ظلم. از زلالی و متانت بی انتهایش، از او که کوه خشم شد در آن روز دهم اما مظهر لطافت و رحمت ماند. از او که شد آیه عفت، از او که شد اسوه ایستادگی و از او که شد بانوی صبر.... گفتنش سخت است و نگارشش سخت‌تر، اما باید از زینب(س) همیشه گفت.باید از او همیشه نوشت.باید بزرگی اش را همیشه در قد و قامت کلمه ها درست به تصویر کشید،لا به لای کلمه هایی که تمام تلاششان این است که از  زینب(س) بگویند و بنویسند باید کمی در کوچه پس کوچه های کلمه ها قدم بزنیم و به واژه مقدسی برسیم به نام پرستار... بد نیست کمی از این زمان فاصله بگیریم و به عقب برگردیم.... دشمن بعثی پایش را از گلیم خود فراتر گذاشته بود. صداهای دلخراش انفجار، ردپای تانک های بی رحم و جنگ و جنگ و جنگ... جنگ که شروع شد سراسر کشور آماده مبارزه شد.مرد و زن نداشت.چه پسرهای 13،14 ساله که شدند مرد اول میدان جنگ و چه زن ها که همراه همسرانشان در پشت جبهه و جبهه خدمت می کردند.راه، یک ساک کوچک می خواست با یک دل بزرگ که بردارند و راهی شوند به دیاری که از آسمانش آتش می‌بارید و خون خاک را آبیاری می‌کرد. باید خودشان را آماده می‌کردند؛ آماده بمباران هوایی، آماده خمپاره‌های هدف دار  و آماده رسیدگی به احوال مجروحان جنگی.یکی با صورت پر از خون که نمی‌شد رد خون را به آسانی گرفت، یکی با پای جا مانده روی مین اما آرام و بی‌صدا، یکی با پهلوی تیر خورده که برای بازگشت پیش رفقایش بی‌قراری می‌کرد و هزاران هزار ماجرای دیگر.... زنان سرزمینم مردانه ایستادن می‌دانند، خوب هم می دانند. وقتی صدای تیر و خمپاره یک بار،دو بار و نهایتا سه بار شانه‌هایشان را می‌لرزاند برای مرتبه چهارم می‌شد عادت.آنقدر غرق می‌شدند در دنیای از خود گذشتن به خاطر حفظ جان رزمنده‌ها که نه مکان می‌شناختند و نه گذر زمان را حس می‌کردند.شاید که نه بی‌شک باورش سخت است دیدن مجروحی که راکت، سرش را برده و فقط بخشی از فک‌اش باقی مانده یا دیدن مجروحی که تمام بدنش از آتش انفجار سوخته و یا مجروحی که هردو پایش را از دست داده و یا... صبر می‌خواهد دیدنش، مقاومت می‌خواهد عکس العمل نشان دادن در برابر این شرایط سخت. مردانگی می‌خواهد دیدن و ایستادن. بانوان پرستار ما این کار را کردند.چه زیبا هم از پس این کار برآمدند.ماندن در جبهه و خدمت رسانی شده بود برایشان اولویت اول، ماه‌ها می‌ماندند در جبهه به دور از خانواده و به دور از فرزندانشان.اینها همه عشق می‌خواهد، عشقی از جنس عشق‌های مادرانه، مادرانه‌هایی از جنس پرستاران عاشق و راست گفته اند برای عاشقی باید آدم، عاشق باشد....و ما هنوز در الفبای زینب(س) جا مانده ایم...در الفبای صبر...در ایستادگی هایی از جنس زنان سرزمینمان در سال هایی که کشورمان به ناحق مورد بی مهری قرار گرفت....

فرزانه فرجی/ روزنامه اصفهان زیبا






      

آخرِآخر دلتنگی می شود اینجا،جایی در زمان ما،همین نزدیکی، بعد از گذشت سه نسل بی خبری.چه دلتنگی عجیبی است و چه تمام شدن عجیب تری.یک روز رفتی تا رفتن را عاشقانه در آغوش بگیری،یک آغوش پر از حضور خدا.رفتی تا سهم من و هم سن و سال های من شود خواندن از تو و گه گاه نوشتن از تو.رفتی تا سهم من شود آذین بندی شهرم هر بار برای آمدنت.برای آمدنی که سی و چند سال چشم به راهی را تمام کنی که چشم ها به سیاهی می رود وقتی عبور می کند از خاطرات مادرانی که چشم به راهی امانشان را برید. کنترل ضربان دلم سخت می شود،من می مانم و یک دل خراب پر از پس لرزه های آمدنت و من این پس لرزه های دلم را عجیب دوست دارم چراکه من را می رساند به تو در همین حوالی،جایی از شهرم که سنگفرش های خیابان هم بی تاب آمدنت می شوند.من برای رسیدن هنوز کوچکم، کوچک تر از آن که کمی تو را بفهمم که آمدنت بعد از این همه سال چه حرف های ناگفته ای را یکی یکی هجی می کند در گوش جانم. به حساب تقویم دل،طی این سال های بی خبری، روزها هیچ گاه رنگ تکرار به خود نگرفت.انتظار شنبه و یکشنبه و جمعه نمی شناخت.چشم به راهی در برابر گذر سال ها خاکستری نشد.پنجره دل باز بود و دل عاشقانه هایش تمامی نداشت.حرف از مادر است همین کلمه چهار حرفی که دنیای حرف است....مادران چشم به راه،چه آتشی به پا می کند این حرف ها آن زمان که ما، در آغاز کلمه دلتنگی دست و پا می زنیم و دلتنگی برای مادر می شود چشم به راهی و بغض و همین بغض می شد سد و راه گلو را به یک باره می بندد.حرف از پدر است،پدران منتظر... یادش بخیر! بابا رفت های آن روزها و چه باباهایی که ماندند و رفتن پسرهایشان را تا انتهای راه به تماشا نشستند و قدشان خمیده شد در پس این همه انتظار.حرف از خواهر و برادرهایی است که حالا در حالتی بین بهت، شعف و دلواپسی در ترافیک واژه ها، با کلمات بیگانه می شوند وقتی با برادر خلوت می کنند.شهید محمود عبداللهی چه سخت بود دل کندن فکه از تو،شهید صفا حیدرماه چه صفایی داد به دلت عملیات رمضان،شهید مهدی صابری بی شک منطقه ام‌الرصاص حرف ها دارد بعد از گذشت این همه سال برای گفتن از صبری به وسعت سی و پنج سال، شهید محمدعلی کریمی؛ شرهانی شرحه شرحه حرف خواهد داشت حالا حالا ها از فراقت، شهید محمدتقی ملک احمدی راستی عین خوش با دلتنگی هایش بعد از تو چطور کنارخواهد آمد؟!شهید محسن یادگاری می دانم دجله با خروشش غیرتت را تا همیشه فریاد خواهد زد.شهید منوچهر برزگر فرجی تو هم دجله را عجیب بی قرار خود کردی، شهید علیرضا نکونام نامت جاودان تا ابد چراکه منطقه ام‌الرصاص به زانو درآمد در برابر این همه ایستادگی ات در عملیات کربلای 4،شهید رسول محمدی فشارکی جای جای خاک جنوب شکوهش را وام دار مردانی است از جنس ناب تو.شهید مصطفی اورکی شیرانی دجله بعد از تو عجیب به سکوت های شبانه عادت می کند در برابر این همه شکوهی که در پیکر تو نقش بسته است....بزن باران که شهرم باز مهمان دارد.بزن باران تا سیراب شود دیارم از قطره قطره بارانِ عشق... خوش آمدید مردان مرد سرزمینم...

فرزانه فرجی/روزنامه اصفهان زیبا






      

یک وقت هایی بعضی ها می آیند و روی دلت یک نشانی به جا می گذارند و می روند... گاهی هم نمی روند... گاهی هم دیر می روند....

می دانی رفتن مهم نیست... اما ماندن مهم است و مهم تر از همه ماندن آن نشانی است..

وقتی در خرابه های دل زلزله زده ات، گوشه ای از دلت حالش آنقدر خوب می شود که ندیدن یک نفر، نبودن همان یک نفر، صدای یک نفر و نفس های گرمش را گُم می کنی وقتی به دنبال آن نشانی میروی..

این یعنی که حال تو خوب است...

این یعنی اسفند میتواند دوباره قشنگی هایش را به رخ نگاه مانده به راه تو بکشاند که یادت برود ساعت 11:45 دقیقه دو روز مانده به آمدنت را....

 این یعنی خود رنگ و رو رفته ات را می توانی جلا بدهی که یک نفر همین چند خیابان بالاتر دلش پیش توست... که نگرانت می شود... که برای قرارت دعا می کند راس ساعت دلتنگی.. همان قرار واقعه...

این یعنی یک نفر نمی داند که چه شد ولی خوب می داند دلش پیش دلی است که دلش پر از قشنگی است.. پر از حس خوبِ، خوب بودن....

این یعنی می شود در نبود کسی که دلت با دلش است، برای دو نفر چایی ریخت.... برای دو نفر صندلی چوبی گذاشت.... و منتظر ماند تا چایی اش بر حسب عادت همیشگی کمی سرد شود...

این یعنی می شود عطر بهار را جور دیگری حس کرد....جور دیگری نفس کشید... چرا که نفس کسی که خوب بودنت برایش مهم است لا به لای همه ی این نفس های دور و برت خودش را جور دیگری نشان می دهد..

این یعنی دلت هوای باران به سر دارد... که بزند و بروی که بروی و بدون چتر بروی که بروی و دست دانه های دلت را یکی یکی بگذاری در دست دانه های دل آسمان،

که با همه آن دانه ها گردنبندی به وسعت دل خودت  و آسمان بسازی و بیندازی به گردن کسی که بودنش از جایی به بعد مهم شد... 

و او را بسپاری به خدا و صبح به صبح بعد از سلام به خدا بخواهی که تا شب که می خواهی آن شب بخیر آخر را بگویی، هوای دلش را داشته باشد که حق دلش خوب بودن است...

خوب بمان همیشه ی همیشه...

فقط بخواه بیشتر از همیشه....

به قول یک دوست این بار حرف های من ناتمام ماند...

فرزانِ






      

چه بهانه خوب و دوست داشتنی است روز تولد... شب تولد... عصر تولد و ... بودن آدم هایی که بودنشان قرار می دهد به دل و خیالت را راحت می کند که هنوز دوست داشتن جاری است...

که هنوز می توانی دست دلت را بگیری و برسی به آنجا که  می شود دوست داشتن را از نو هجی کرد...

می شود به دل اجازه داد که ضربانش نامنظم شود..

می شود به زمان گفت که کمی راس قرار همیشگی کمی فقط کمی  بیشتر در جا بزند...

می شود به هوا گفت که ابری باشد و نم نم بارانی هم ببارد...

می شود در سکوت منتظر کسی ماند که باید باشد...

می شود برای دو نفر چایی ریخت ....

می شود با هم به بخار چایی که بی هیچ قاعده ای رقصان از بالای فنجان گل دار لب طلایی راهش را پیدا می کند نگاه کرد..

 می شود در سکوت حرف ها زد و منتظر جواب ماند لا به لای همان سکوت.. که سکوت خیلی وقت ها حرف هایش شنیدنی تر از هر  حرفی  است..

چقدر دلم برای این سکوت پر از حرف دلتنگ شد...

چقدر دلتنگ گفتن دلتنگی های دل دلتنگم شدم....

چقدر نوشتن برای اویی که که دلت برایش پر زده سخت می کند کار را....

هم سکوت می خواهم و هم حرف ها دارم....

چه سخت شد کار دلم...

میلادت مبارک.... بقیه اش را سکوت می کنم.... سکوتی به قد همه حرف هایی که می ماند همین جا... 

فرزانِ...






      

[نوشته ی رمز دار]