سفارش تبلیغ
صبا ویژن

تمام آرزوی کودکی اش، برگرد...


گفت و شنودی متفاوت با "دینا" دختری که دنیای بابا بود

تمام آرزوی کودکی اش، برگرد...

 9 سال بیشتر ندارد. از روزهای بی بابا شدنش خیلی نمی گذرد. خیلی وقت نیست جواب بابا گفتن هایش را صدایی با جانِ بابا جواب نمی دهد. دختر است و جنسش بابایی، اما بابایی اش زود رفت. خیلی هم زود رفت. وقتی رفت هنوز تابستان بود. اما دینا سردش بود. سردی که شاید همیشه لا به لای روزهای گرم شهریورماه دلش را بلرزاند. چشم های کوچکش بشود اقیانوسی که حرف های دلش در آن موجی به پا کند و بارانی ببارد و انگار این اقیانوس، حالا حالا ها قصد آرام شدن نداشته باشد. ماه باید صبوری کند وقتی که تنها می شود با دینا و ستاره ها برایش لالایی بخوانند تا شاید کمی جای قصه های بابا را برایش بگیرند.

 می گفت تاب بازی با هل دادن های بابا حال دیگری دارد برایش. قصه با صدای بابا خواب را به چشم هایش می آورد. غذاهای خوشمزه مامان با دست بابا خوشمزه تر می شود وقتی قاشق غذا را در دهانش می گذارد.

بیشتر از یک سال است که دلش برای بغل بابا حسابی تنگ شده است. برای دست هایش، برای نوازش موهایش وقتی که جلوی چشم هایش را می گرفت...

می دانم اسمش دینا است. می دانم دنیای بابا است. اما برای شروع قرار گذاشتیم از معرفی خودش شروع کند، کمی آب گلویش را فرو می دهد، صدایش را صاف می کند و می گوید:

"دینا کاظمی فرزند شهید کاظمی، 9 سالمه"

چه خبر دینا جان؟

" خبر، هیچی"

خواهر کوچولوت چطوره؟

"خوبه، فقط بعضی وقت ها حرصمو در میاره، دفترامو پاره می کنه، اسباب بازی هامو می ریزه به هم... خب بچه است دیگه، ولی من دوسش دارم"

تمام کودکی اش پشت این حرف پنهان می شود وقتی از دوست داشتن نازنین زینب حرف می زند. از دوست داشتن خواهری که وقتی آمد، چهل روز بود بابا رفته بود پیش خدا. نازنین زینب، بابایی را ندید. صدایش را نشنید اما وقتی آمد صدای گریه اش روضه ای به پا کرد...

دینا باید بزرگ شود، باید قد بکشد آن قدر بزرگ که برای نازنین زینب جانانه از پدر بگوید... از رفتن پدر بگوید... از راه دمشق، از حرم و از شهادت.

از بین اسباب بازی هات کدومو بیشتر از همه دوست داری؟

"اسکوترمو خیلی دوست دارم"

چرا اسکوتر؟

" آخه بابا واسم از مشهد آورده، من بهش گفته بودم دوس دارم یه اسکوتر داشته باشم. وقتی از مشهد اومد برام اسکوتر آورده بود."

دینا جان، بابا واست لالایی می خوند؟

"نه، لالایی نمی خوند. اما برام قصه می گفت هرشب."

چه قصه ای؟

" قصه ی گرگ یه چشم"

و شروع کرد به تعریف کردن قصه، از گرگ یک چشم گفت. از اینکه گرگ یک شب حمله می کند به گوسفندهای روستا. از درگیری گرگ با پهلوان روستا. از زخمی شدن دست پهلوان و.. به اینجا که رسید آرام شد.

 خب بقیه اش چی میشه؟

" از اینجا به بعدشو نمی دونم. آخه بابا برام نگفت..."

روزی که بابا رفت کجا بودی؟

"من با مامان خونه بودیم"

یادته به بابا چی گفتی؟

"آره، گفتم منو بذار تو چمدون و با خودت ببر."

مگه جا می شدی؟

" آخه ما یه چمدون بزرگ داشتیم فکر می کردم بابا اونو می بره."

اون رو نبرد؟

" نه، یه چمدون کوچولو برد که فقط لباساش توش جا می شد."

به بابا گفتی منو بذار تو چمدون، بابا چی گفت؟

"بعدش خندید فقط، تازه وقتی داشت می رفت، قرار شد من آب بپاشم پشت سرش. منم آب رو پاشیدم به لباسش و خیسش کردم."

خیلی خیس شد؟

"نه، یه کم خیس شد"

 چرا بابا رو خیس کردی؟

"آخه می خواستم یه کم دیرتر بره اما منتظر نشد تا لباسش خشک بشه."

بعدش چی شد؟

" هیچی دیگه، گفت خداحافظ و رفت.. نَه یه چیز دیگه ام گفت، گفت مواظب مامان و خواهر کوچولوت باش"

وقتی بابا بود با هم بازی می کردید؟

" بیشترمی رفتیم پارک، تاب بازی و سرسره بازی می کردیم. بعضی وقت ها هم با هم بحث داشتیم."

بحث؟ به خاطر چی؟

"من می خواستم برنامه کودک ببینم بابا می خواست یه برنامه ی دیگه ببینه، بعد با هم بحث می کردیم"

می دونی الان بابا کجاست؟

"بله، بهشتِ"

دلت برای بابا تنگ میشه؟

کمی سکوت کرد و گفت، "خیلی..."

خواب بابا رو تا حالا دیدی؟

" یه بار دیدم. بابا رو از توی یه پنجره می دیدم. فقط بهم نگاه می کرد."

دوست داری به بابا چی بگی؟

"بگم برگرد..."

 

دنیای دینا بدون بابا، به تاب بازی هایش ادامه می دهد. دلش برای دست های بابا، برای یک هل محکم برای سرسره بازی آن هم همان سرسره ی قرمز وسط شهربازی تنگ خواهد شد. دلش برای شنیدن آخر قصه ی نیمه تمام گرگ یک چشم از زبان بابا بی تابی خواهد کرد. دلش برای همان بحث های پدر، دختری برای دیدن برنامه کودک غصه دار خواهد شد. دلش که دلگیر شد شاید دیگر سراغ ماه نرود، شاید چشمک ستاره ها هم حال دل گرفته اش را خوب نکند، شاید اقیانوس چشم هایش حال اقیانوس آرام را کمتر حس کند اما یک حرف  بابا همیشه یادش خواهد ماند وقتی که گفت مواظب مادر و خواهر کوچولوت باش. دست های کوچکش جای دست های بابا را خواهد گرفت برای نازنین زینب. کاش خیلی زود  بابا به خواب دینا بیاید و بگوید که خدا در همه ی تاب بازی ها، حسابی هوای او را دارد...

سه شنبه/94/11/27/ فرزانه فرجی/روزنامه اصفهان زیبا



      

وقتی امام رضا(ع)، شهادتنامه محمدرضا را امضا کرد


شهید تورجی زاده، نوید رفتن را از قبله دل‌ها گرفت

وقتی امام رضا(ع)، شهادتنامه محمدرضا را امضا کرد

حرف امام مهربانی ها، حرف است
تاریخ انتشار : چهارشنبه 4 شهریور 1394 ساعت 10:43

خبرگزاری ایمنا: جنس نگاهش طراوت عجیبی داشت. عمق نگاهش یک جایی فراتر از دنیای کوچک ما بود. دلش یک رنگ بیشتر نداشت. روضه‌هایش دلی بود. صدایش خوب بلد بود حال آدم را خوب کند. آمده بود برای رفتن، برای شهادت، شهید شدن و رفتن...
وقتی امام رضا(ع)، شهادتنامه محمدرضا را امضا کرد
 
صحبت از محمدرضا است. «محمدرضا تورجی زاده». کمتر می شود جایی اسمش را ببری و کسی نشناسد او را و کمتر می شود بشنوی که کسی از کنار مزارش، آرام گذشته باشد. نگاهش میخکوب می‌کند آدم را. نگاهی که می‌خواهی دنبالش کنی و برسی به جایی که محمدرضا را مردی از تبار آسمان کرد.
چند روزی بیشتر از فتح خرمشهر نمی گذشت. امام خمینی (ره) طی پیامی اعلام نمودند که برای رفتن به جبهه کسب اجازه پدر، شرط نیست. مشغول امتحانات پایان سال بود. پیام را که شنید، ساکش را بست. امتحاناتش را نیمه کاره رها کرد. جایی برای صبر نبود و رفت.
قرار و مدارهای محمدرضا از جنس قرارهای زمینی نبود. آسمانی بود که آسمانی اش هم کرد. امام رضا (ع) را جور دیگری دوست داشت. فرصت که پیدا می کرد خودش را به مشهد می رساند. به دیدار غریب الغربا می‌رفت و روحش را جلا می داد.  
برای زیارت که می رفت، اخلاق خاصی داشت. قدم هایش آهسته بود. در طول مسیر با کسی حرف نمی زد. تمام تلاشش بر این بود که همه حواسش متوجه مولایش باشد.
عادت داشت روزهای اول کنار ضریح نمی رفت. در یکی از صحن ها می ماند و همان جا زیارت می خواند. روزهای آخر سفر که می شد خودش را آرام به ضریح می رساند و ارادتش را تمام قد نثار آقا می کرد.
اسفند سال 65 بود و حال هوا هم کمی سرد. حسابی مجروح شده شده بود. دستش شکسته و در گچ بود. محمدرضا مثل همیشه نبود. انگار دلش گرفته بود. دوستانش یکی یکی به صف شهدا اضافه شده بودند. بیشتر وقتش را سر مزار دوستانش می گذراند. فکر می کرد از قافله جا مانده است. شهادت را متفاوت تر از همیشه طلب می کرد. سوز صدایش عوض شده بود. خواست که برود مشهد. به خاطر وضعیت دستش، برادرش هم همراهش شد. روز اول داخل حرم نشد. از دور سلام کرد و اشک ریخت.
روز دوم سفر بود. اذن دخول را خواند و زودتر از همه  همسفری هایش وارد حرم شد. اشک هایش عجیب جاری بود. حالش خوب که شد در جواب همسفری هایش که از او پرسیدند چرا دیروز وارد حرم نشدی گفت: "من تا حاجتم را از آقا نگیرم وارد حرم نمی شوم..."
عملیات کربلای 10 بود با بچه های گردان به ارتفاعات منطقه  بانه رفته بودند برای پاکسازی. در جریان همین عملیات بود که محمدرضا به آرزویش رسید. رفت پیش دوستان شهیدش.
بعدها معلوم شد در آن سفر آخر، شب اول خواب امام رضا (ع) را دیده بود که به او گفته بودند: "تو بیا داخل حرم، ما حاجت تو را داده‌ایم."
 برات رفتنش را در سفر آخر از امام خوبی ها گرفت. همانجا هم برای خودش کفنی خرید و تبرکش کرد به حرم آقا.
محمدرضا خوب می دانست حرف امام دل ها، حرف است و خوب می دانست هیچ دستی از در خانه رحمت امام دل ها خالی بر نمی گردد.
خواست؛ شهادت خواست و آقا برایش دعا کرد...!
 
فرزانه فرجی/


      

مقاومت، اسارت را به بند کشید!


مقاومت، اسارت را به بند کشید!
تاریخ انتشار : دوشنبه 26 مرداد 1394 ساعت 08:36

خبرگزاری ایمنا: سینه ای فراخ تر از اقیانوس می خواهد که بگذری، که رها کنی، که رها شوی، که چشم دل را ببندی بر آنچه که تو را اسیر دنیا کرده بود. بروی در راهی که شاید انتهای راه، ارمغانش اسارتی به اندازه سال های سال درد و شکنجه های وقت و بی وقت خواهد بود.
مقاومت، اسارت را به بند کشید!
 
اسارتی به سیاهی و تاریکی سلول های مخوف رژیم بعثی عراق، اسارتی در حد اعلای غربت، اسارتی به گستردگی اوج مظلومیت، اسارتی به پهنای سکوت در برابر شکنجه به معنای تمام و ایستادن و قد خم نکردن به خاطر هدف و به خاطر میهن.
اسارت را از هر طرف که نگاه کنی، درد دارد. دردی که تا اسیرش نشوی لمسش نخواهی کرد. زمستان در تمام طول سال های اسارت فصلی می شود که پایانی ندارد. سرمای هوا همواره شکننده و سخت می شود. آسمان همیشه سیاه به نظر می آید. به هر طرف که رو کنی فقط و فقط دیوارهای بلند و مخوف اردوگاه، انتهای افق دیدگانت می شود.
انگار پرنده ها هم نایی برای خواندن پیدا نمی کنند. غربت را می بینند و غریبانه در خود بی صداترین فریادها را فریاد می زنند.
نعره های گاه و بی گاه ماموران عراقی، دیوارهای سکوت آسایشگاه را به یک باره فرو می ریزد. ضرب و شتم بالا می گیرد و عطش ماموران سیری ناپذیر می شود...  
و صدای اعتراض به گوش نمی آید، آنچه هست فقط نوای الله اکبر است و همین عراقی ها را بیشتر آتش می زند. هر کدام از اسرا می شود یک تندیس، تندیسی از جنس ناب مقاومت و اینجا ایستادن جان می گیرد.
 دلت از دوری عطر خاک باران زده میهن، کویری می شود. دلت بی تاب نفس کشیدن در شهری می شود که مادرت، پدرت و همه آن هایی که عاشقانه دوستشان داری در آن نفس می کشند و چاره ای نیست باید صبور باشی تا وعده الهی " و بشر الصابرین " محقق گردد.
و بالاخره روز موعود فرا می رسد...
بازگشت، آزادی، خداحافظ اسارت و سلام وطن؛ کنار هم در یک صف رژه می‌روند در برابر دیدگان اسرا. گمان می کنند خواب است، خوابی که سال های سال نتوانستند و نشد برای یک بار فقط یک بار درست حسش کنند.
اما دیگر خواب نیست، آزادی حقیقتی است روشن. آن قدر روشن که گویی تمام سیاهی های سلول، سردی هوا و آسمان تاریک به یک باره رنگ عوض می کنند. آسمان اشک شوق می ریزد و دلشان را میهمان رحمت بی بدیل الهی می‌کند. بار سفر می بندند که بازگردند به خاکشان.
هنوز نرسیده آغوششان باز می شود، آغوشی به بلندای در بر گرفتن تمام مرزهای خاکی و آبی کشور. سر از پا نمی شناسند. پا بر خاک میهن که می گذارند سرشان رو به سجده به خاک می افتد. سجده شکر تمامی ندارد. بوسیدن خاک وطن، بوییدن خاک میهن و یک نفس جانانه از هوای سرزمینی که به خاطرش جان می دهند حالشان را حسابی خوب می کند.
غریبه و آشنا هم ندارد. مردم همه آمده اند تا ببینند تا بدانند که مردانگی از کجا شروع شد. غیرت کجا مفهوم پیدا کرد و صبر گستردگی معنایش را از کجا به امانت گرفت.
خوش آمدید فرزندان ایران. چه معامله ای کردید با خدا. جوانیتان را دادید و در عوض عشق و ایمان از جنس خدایی گرفتید.
 
/فرزانه فرجی/


      

بهار در بهمن جان گرفت


بهار در بهمن جان گرفت

بهمن، زمستان را به اوج می رساند. سردی هوا خودش را خوب نشان می دهد ولی انگار جنس این سردی با همه ی سرد بودن ها فرق دارد خیلی، وقتی می رویم کمی عقب تر. آن روزها که می شنیدیم از "آمده موسم فتح ایمان، شعله زد بر افق نور قرآن، در دل بهمن سرد تاریخ، لاله سر زد ز خون شهیدان..."

از بر شده بودیم بیت به بیت این شعرها را، آخر دیده بودیم با دیده هایمان روییدن لاله را در میان سرمای برف زده بهمن آن سال ها وقتی می خواندیم از "پیکر پاکت ای جان به کف را، از ازل با شهادت سرشتند..."

خاک دیارمان لا به لای سرمای زمستان، بهار را میهمان خانه ی دل هایی می کرد که عاشقانه دلشان برای یک نو شدن تنگ شده بود حسابی و الحق که "در زمستان بهاران آمد، آدم از قعر دوران آمد، بوی نسل شقایق پیچید، بوی عطر شهیدان آمد..."

پایه های ستم به قد خواستن مردمان دیارم لرزید آنجا که لبیک گفتند جوانان سرزمینم به یک دعوت دوست داشتنی و ایستادند برای خاکشان برای ایران و "بود شعار تو به راه حق قیام، ز ما تو را درود زما تو را سلام را، جانانه معنا کردند..."

و رفتن ها، گویی رنگ رفتن های دشت کربلا را به خود گرفته بود و شاید کمی شبیه غروب روز دهم، "برخیزید، برخیزید، از دشت کربلا هر زمان آید این پیام، در راه عزت و افتخار و شرف قیام، تا انسان تن رها سازد از بند بندگی، عاشورا بر مجاهد دهد درس زندگی..."

حرف ها که یکی شد، قامت ظلم در یک شب خمیده شد. افتاد و دیگر نایی برای ماندن نداشت وقتی که می شنید از هرجایی و هر کسی، "از اشک یتیمانت از خون شهیدانت، فردا که بهار آید، صد لاله به بار آید، الله الله، لا اله الا الله را..."

و بهار هر دم خودش را نشان می داد به مردمان سرزمینم. حال سرزمینم خوب بود چراکه خبرهای خوبی می رسید، "به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا، به مردان تیزخشم که پیکار می‌کنند، به آنان که با قلم تباهی دهر را،به چشم جهانیان پدیدار می‌کنند،بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد ..."

خدا خیلی خوب نشانمان می داد که پناه ضعیفان است در همه حال که فریاد برآوردیم که دشمن هم بداند "ما موج خروشانیم، زاییده بحریم، فرزند طوفانیم، در سنگر اسلام، بگذشته از جانیم، بازو به بازو، صف به صف، ما آهنین چنگیم، سنگر به سنگر، جان به کف آماده جنگیم..."

و عاقبت صدای ما به گوش همه ی دنیا رسید، آن زمان که با هم همنوا شدیم و گفتیم "قسم به فریاد آخر، به اشک لرزان مادر، که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید، همه به پیش، همه به پیش، به یک صدا، جاویدان ایران عزیز ما..."

عاشقانه بهای عشقمان را پرداخت کردیم. برای یک بوسه بر خاک سرزمینمان چه جوان ها که آسمان را بر زمین برتری دادند و رفتند...


رنج ها کشیده شد، اشک ها ریخته شد، خون ها دل ها خورده شد،چه مادرانی که از عزیزانشان گذشتند، چه کودکانی که بی بابا شدند تا ایران جاودانه شود و گفتیم همیشه و باز هم می گوییم که تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد، ای شهید...

فرزانه فرجی/ روزنامه اصفهان زیبا



      

عشق و دیگر هیچ ...!


یادداشت...
عشق و دیگر هیچ ...!
تاریخ انتشار : سه شنبه 20 مرداد 1394 ساعت 16:18

خبرگزاری ایمنا: دل که دل باشد می زند به راه، شاید هم به آب. دل که دل باشد رفتن می شود مقصد. مقصدی بی نام و نشان. راهی پر از ندانستن های دوست داشتنی. راهی پر از بالا و پایین های عجیب و غریب.
عشق و دیگر هیچ ...!
 
واژه ها کم آوردند. واژه ها تسلیم شدند. واژه ها یادشان رفت جای فعل و فاعل را. گم شدند بین دریایی های افلاکی. واژه ها گم شدند و گم‌مان کردند. سرگردانی بین عشق، دست های بسته، لباس های مشکی که رنگ خاک، خاکی اش کرده بود؛ شد ارمغان ذهن های خسته از درد فراق. فراقی به وسعت فرسخ ها انتظار برای پیدا شدن، برای آمدن و آمدنی که مردم شهرم برایش سنگ تمام گذاشتند.
همه آمده بودند. یکی با پای شکسته، پدرانی عصا به دست، جانبازانی روی ویلچر، مادرانی با کمرهای خمیده و جوانانی از نسل ما، از نسلی که جنگ را هرگز ندید. جنگ را حس نکرد. صدای خمپاره و گلوله را نشنید. بمباران برایش مفهومی نداشت، اما آمد. آمد تا بگوید، نبودم و ندیدم اما هستم و خواهم ماند به پای تک تک آرمان هایی از جنس ناب ایستادن حتی با دست های بسته.
قاب های عکسی که در دست های مادران و پدران شهید حمل می شد. گویی آمده بودند تا نوای "خوش آمدید" را حتی از پشت شیشه های قاب های چوبی نثار همرزم هایشان نمایند.
دست های ارادات از روی سینه ها برداشته نمی شد. سلام پشت سلام. چه هق هق ها که صدایش در دل ماند و چه شانه ها که آرام در کناری ایستاد و لرزید.
و ترکیدن بغض عکاسی که باید لحظه به لحظه شکار می کرد ناب ترین لحظات استقبال را و مجالی حتی برای پاک کردن اشک های دیدگانش نداشت.



بوی اسپند می آمد، پیرمردی سربند قرمز رنگ یا زهرا (س ) بسته بود. سخت هم راه می رفت اما برای خودش سقایی شده بود. آب می رساند و تشنگی را از لبان مردمان منتظر، مردان خط شکن دور می کرد.
و چه تلاقی غریبانه ای داشت شام شهادت لاله خوشبوی آل پیغمبر (ص) با لاله های اروند. سلام من به مدینه، به آستان رفیعش و سلام من به اروند و خط شکنان غیورش...
و فرجام دلواپسی های 29 ساله در گلستان شهدای اصفهان؛
شاید شهید تورجی زاده به عشق فاطمه (س)، برای پسر فاطمه (س) و به یاد همرزمانش داشت روضه می خواند.
شاید شهید ردانی پور داشت به پای روضه های محمدرضا سینه زنی می کرد و اشک هایش را بدرقه راه ابر مردان فرات می نمود.
شاید شهید خرازی آمده بود برای گفتن یک دست مریزاد جانانه به بچه های گردان یونس و شاید آغوش شهید کاظمی بی صبرانه منتظر مردان دریا دل اروند مانده بود.
و وداع به اوج خود رسید. خداحافظی به قد 29 سال چشم به راهی. خداحافظی که هیچ گاه چشم در چشم نشد. خداحافظی که دستی در آن تکان داده نشد. خداحافظی که سلام دوباره اش در دنیایی دیگر ادا خواهد شد. خداحافظی که تمام حرف های ناگفته به یک باره رنگش پرید و به جایش فقط اشک هایی ماند که بارشش با طوفان دل به پا شده بود و حالا حالا هم خیال آرام شدن نداشت.
و بالاخره زمین امانت خود را به دست آسمان سپرد. خداخافظ عرش نشینان...
 
/ فرزانه فرجی /


      
   1   2   3      >