سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بزن باران

تمامی ندارد لذت خواندن کلمه به کلمه حرف های دوست داشتنی ات... 

و من سیر نمی شوم از این همه عشق، از این همه زندگی وقتی خودم را با دلم می سپارم به تو...

"چون روزهای زندگی ما سپری شود و مدت عمر ما به سرآید و فراخوان تو ما را فراخواند همان که از اجابتش گریزی نیست" ...

به اینجا که می رسم دلم نمی خواهد حتی یک قدم جلوتر بروم... چشم هایم شیطنتش گل می کند اما می بندم تا جلوتر نرود...

من اینجا را جور دیگری دوست دارم... همان که از اجابتش گریزی نیست...

شرمنده می شوم. می دانی! حال کسی را دارم که از یک سفر زیارتی می آید و به خودش قول می دهد که نمازش به وقت باشد، نیمه شب هایش با حال باشد و ...

به خاک دیارش که می رسد آن وعده و وعیدها رنگش زود می پرد.... 

می خواهم رنگ قول هایم نَپرد، می خواهم مثل یک بچه ی تخس و بازیگوش که به یک دو راهی می رسد دست از دست مادر می کشد تا خودش را ه را پیدا کند نباشم... 

می خواهم تا آخرش بروم. تا آخر آخرش... 

دست دلم را بگیر، دست دل بازیگوشم را بگیر... نَه... ببخش، تو گرفته ای و شیطنت های من کار دستم می دهد. گرفته ای، رهایم مکن...

می خواهم برای آن فراخوان بی نظیر تو، که مثل اش را نه کسی دیده و نه کسی خواهد دید جز خودت، جز خود خودت آماده باشم...

راهش توبه است... نه از همان ها که به ساعت نرسیده می شکند نه... واقعی واقعی اش. دعایم کن کمی آن بشوم که تو صاحب آنی...

فرزانِ