سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بزن باران
 
قالب وبلاگ
شهید تورجی زاده، نوید رفتن را از قبله دل‌ها گرفت

وقتی امام رضا(ع)، شهادتنامه محمدرضا را امضا کرد

حرف امام مهربانی ها، حرف است
تاریخ انتشار : چهارشنبه 4 شهریور 1394 ساعت 10:43

خبرگزاری ایمنا: جنس نگاهش طراوت عجیبی داشت. عمق نگاهش یک جایی فراتر از دنیای کوچک ما بود. دلش یک رنگ بیشتر نداشت. روضه‌هایش دلی بود. صدایش خوب بلد بود حال آدم را خوب کند. آمده بود برای رفتن، برای شهادت، شهید شدن و رفتن...
وقتی امام رضا(ع)، شهادتنامه محمدرضا را امضا کرد
 
صحبت از محمدرضا است. «محمدرضا تورجی زاده». کمتر می شود جایی اسمش را ببری و کسی نشناسد او را و کمتر می شود بشنوی که کسی از کنار مزارش، آرام گذشته باشد. نگاهش میخکوب می‌کند آدم را. نگاهی که می‌خواهی دنبالش کنی و برسی به جایی که محمدرضا را مردی از تبار آسمان کرد.
چند روزی بیشتر از فتح خرمشهر نمی گذشت. امام خمینی (ره) طی پیامی اعلام نمودند که برای رفتن به جبهه کسب اجازه پدر، شرط نیست. مشغول امتحانات پایان سال بود. پیام را که شنید، ساکش را بست. امتحاناتش را نیمه کاره رها کرد. جایی برای صبر نبود و رفت.
قرار و مدارهای محمدرضا از جنس قرارهای زمینی نبود. آسمانی بود که آسمانی اش هم کرد. امام رضا (ع) را جور دیگری دوست داشت. فرصت که پیدا می کرد خودش را به مشهد می رساند. به دیدار غریب الغربا می‌رفت و روحش را جلا می داد.  
برای زیارت که می رفت، اخلاق خاصی داشت. قدم هایش آهسته بود. در طول مسیر با کسی حرف نمی زد. تمام تلاشش بر این بود که همه حواسش متوجه مولایش باشد.
عادت داشت روزهای اول کنار ضریح نمی رفت. در یکی از صحن ها می ماند و همان جا زیارت می خواند. روزهای آخر سفر که می شد خودش را آرام به ضریح می رساند و ارادتش را تمام قد نثار آقا می کرد.
اسفند سال 65 بود و حال هوا هم کمی سرد. حسابی مجروح شده شده بود. دستش شکسته و در گچ بود. محمدرضا مثل همیشه نبود. انگار دلش گرفته بود. دوستانش یکی یکی به صف شهدا اضافه شده بودند. بیشتر وقتش را سر مزار دوستانش می گذراند. فکر می کرد از قافله جا مانده است. شهادت را متفاوت تر از همیشه طلب می کرد. سوز صدایش عوض شده بود. خواست که برود مشهد. به خاطر وضعیت دستش، برادرش هم همراهش شد. روز اول داخل حرم نشد. از دور سلام کرد و اشک ریخت.
روز دوم سفر بود. اذن دخول را خواند و زودتر از همه  همسفری هایش وارد حرم شد. اشک هایش عجیب جاری بود. حالش خوب که شد در جواب همسفری هایش که از او پرسیدند چرا دیروز وارد حرم نشدی گفت: "من تا حاجتم را از آقا نگیرم وارد حرم نمی شوم..."
عملیات کربلای 10 بود با بچه های گردان به ارتفاعات منطقه  بانه رفته بودند برای پاکسازی. در جریان همین عملیات بود که محمدرضا به آرزویش رسید. رفت پیش دوستان شهیدش.
بعدها معلوم شد در آن سفر آخر، شب اول خواب امام رضا (ع) را دیده بود که به او گفته بودند: "تو بیا داخل حرم، ما حاجت تو را داده‌ایم."
 برات رفتنش را در سفر آخر از امام خوبی ها گرفت. همانجا هم برای خودش کفنی خرید و تبرکش کرد به حرم آقا.
محمدرضا خوب می دانست حرف امام دل ها، حرف است و خوب می دانست هیچ دستی از در خانه رحمت امام دل ها خالی بر نمی گردد.
خواست؛ شهادت خواست و آقا برایش دعا کرد...!
 
فرزانه فرجی/

[ شنبه 95/2/4 ] [ 11:9 صبح ] [ بزن باران ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 38
بازدید دیروز: 116
کل بازدیدها: 71580