سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بزن باران
 
قالب وبلاگ
زمان، خاکستری نخواهد کرد هشت سال جنگ تحمیلی را...

هنوز بوی جبهه می دهد خاک دیارم، بوی باروت.


خبرگزاری ایمنا: جنگ، صدای آژیر خطر، وضعیت قرمز و نوای غلام محمد محترم؛ گوینده نام آشنای صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران که طنین صدایش پر بود از خبرهایی که می خواست شهر را به سکوت و انتظاری سرد هدایت کند زمانی که می گفت: "شنوندگان عزیز! توجه فرمایید...آژیری که هم اکنون می‌شنوید!..."
هنوز بوی جبهه می دهد خاک دیارم، بوی باروت!
 
این ها فقط گوشه ای از خاطرات هشت سال جنگ تحمیلی است. رخدادهایی که شاید نوجوانان و جوانان دهه هفتاد و بعد از آن فقط از آن روزها شنیده اند. شنیده هایی که با گذر زمان هیچ گاه رنگ خاکستری به خود ندید و نخواهد دید. حقیقت های از جنس بودن مردانی که غیرتشان، همتشان و حضورشان تا فرسخ ها دورتر از مرزهای ایرانمان به گوش جهانیان رسید.
چه روزهایی بود، شاید به نظر خیلی عجیب بیاید، اما آن سال ها بیشتر زنگ های بیدار باش از خواب، صدای مهیب انفجاری بود که خیلی دور یا خیلی نزدیک تمام تن را به لرزه در می آورد.
و بمب چند خانه آن طرف تر فرو می افتاد و فرصت برای گفتن حتی یک کلام هم باقی نمی گذاشت. به اندازه یک چشم برهم زدن و شاید هم کمتر، همه جا با خاک یکی می شد و چیزی نمی گذشت که حجله شهدا در لا به لای کوچه های شهر خودنمایی می کرد.
یادش بخیر ... کلاس های درس و تخته های خط کشی شده خاکی...
معلم درس می داد. بچه ها هم سراپا گوش بودند. قرار بود جمع و تفریق برای دانش آموزان معنا شود. اما صدای آژیر، قرار را بر هم می زد. معلم باید آرام می ماند و آرام هم بچه ها را به سمت پناهگاه هدایت می کرد. عجب لحظاتی بود، رفتن به پناه گاه تاریک سیمانی. کلی پله را باید می رفتی تا به دالان های تقریبا پیچ در پیچ برسی، دالان هایی که همیشه سرد بود و سرمایی که آدم را آبدیده می کرد. زمان، آن هنگام متوقف می شد و انگارعقربه های ساعت برای حرکت هیچ انگیزه ای در خود نمی دیدند.
صدا قطع می شد و وضعیت سفید. کشور سراسر آماده باش می شد و مردم همه امدادگر. مرزها آرام و قرار نداشت. غوغایی عجیب در شهرها به پا بود. غوغا از رفتن دم می زد و آمار سیاه پوش های شهر بیشتر می شد...
و چه لحظه ای بود ... ترسیم یکی از جاودانه ترین رخدادهای جنگ تحمیلی که گوش جان را صفا می داد...." خرمشهر، آزاد شد..."  و تصویر مادرهایی که قول داده بودند چشم هایشان هرگز به خاطر غم از دست دادن پسرانشان بارانی نشود. پدرهای که کمرهاشان خمیده شد اما در برابر دشمن قد خم نکردند.
و عاقبت به خواست خدا، وعده حق محقق شد و حق  بر باطل پیروز گشت.
صحبت از آن روزها انتهایی ندارد. اما حقیقتی که در پس این واقعه عظیم چه برای آن هایی که بودند و دیدند و چه آن هایی که ندیدند و حرف ها را شنیدند و به پای خاطرات گریستند و با نوای حاج صادق آهنگران کربلای جبهه ها را تداعی کردند همیشه و تا ابد در تاریخ باقی خواهد ماند.
هشت سال رشادت، هشت سال بردباری، هشت سال مقاومت و هشت سال غیرت مردان مرد دیار عزیزمان ایران، چنان صلابتی دارد که هیچ گاه و در هیچ زمان رنگ کهنگی به خود نمی گیرد. جوانان و نوجوانان سرزمین سرافرازمان، بی شک امانت داران خوبی خواهند بود برای نسل هایی که شاید هیچ گاه بوی باروت را حس نکنند و صدای سوت موشک گوش هاشان را نوازش نکند.
 
/فرزانه فرجی/
 

[ دوشنبه 94/10/28 ] [ 9:14 صبح ] [ بزن باران ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 28
بازدید دیروز: 116
کل بازدیدها: 71570