گفت‌وگو با همسر شهید مدافع حرم «عبدالحسین یوسفیان»

عبدالحسین را از حضرت زینب (س) در سفری که به سوریه داشتم، خواسته بودم؛ سال 88. رفته بودیم زیارت با پدر و مادر و خواهرم. به هر حال هر دختری آرزوی خوشبختی در کنار یک مرد خوب را دارد. من به حضرت زینب (س) گفتم ان شاءالله بعد از بازگشت از این سفر اولین کسی که به خواستگاریم آمد، فرستاده شما باشد. «مریم سعیدی‌فر» در حالی این صحبت ها را عنوان می کند که در حال حاضر همسر یکی از شهدای مدافع حرم این مرز و بوم است؛ همسر شهیدی از خطه اصفهان سرافزار و شهیدپرور. همسر شهید «عبدالحسین یوسفیان». هردو متولد سال 1365 هستند. عبدالحسین فارغ التحصیل رشته مدیریت بازرگانی و خودش تحصیلکرده در رشته الهیات در مقطع کارشناسی است. او که به تازگی از سفر سوریه و زیارت محل شهادت همسرش بازگشته است، در حالی پای صحبت با ما می نشیند که هنوز درگیر رفت و آمد مهمانانش است که برای زیارت قبولی مهمان خانه اش می شوند.

 

 زیارت‌تان قبول... چه خبر  از سوریه؟
قبول حق. راستش چند روز پیش از تهران تماس گرفتند و گفتند که قرار است من، دخترم و  پدر و مادر عبدالحسین را ببرند سوریه.

جای نگرانی نبود؟
نه؛  اصلا! تدابیر امنیتی به طور کامل پیش بینی شده بود.

 چه خبر  از  سوریه؟

همین که پا به فرودگاه سوریه گذاشتم، غربت حضرت زینب (س) را حس کردم. وقتی وارد دمشق شدم و خرابه ها را دیدم با خودم گفتم این وضعیت فقط با ظهور امام زمان (عج) سر و سامان می یابد. تشخیص اینکه کسی که با آدم صحبت می کند، داعشی است یا نه واقعا سخت بود. به نظر من کسانی که هنوز  در  دمشق و زینبیه مانده اند؛ دست از همه چیز کشیده اند و دل کنده اند از این دنیا.

 برویم به چند سال پیش... از ماجرای ازدواج‌تان با عبدالحسین بگویید؟

یک ماه می شد از سوریه برگشته بودیم. مادر عبدالحسین که از  اقوام دور  ما بودند تماس گرفتند و برای خواستگاری قرار گذاشتند. روز میلاد امام حسن(ع) بود، 15 رمضان سال 88. در اولین نگاه محو نجابتش شدم.

 با هم صحبت هم کردید؟
بله؛ اما خیلی کوتاه. عبدالحسین گفت من تازه وارد سپاه شدم و کارمند رسمی گردان 104 امام حسین (ع) هستم. الان هم 100 هزار تومان بیشتر  ندارم. اطرافیان هم می گویند چطور می خواهی با این شرایط ازدواج کنی؟! راستش من چیزی ندارم اما توکلم به خداست.

 واکنش شما در برابر این حرف‌ها چه بود؟

احساس کردم خیلی با قاطعیت حرف می زند. اینکه راحت از نداشته هایش می‌گوید و همین طور از توکلش به خدا، خوشم آمد و مهرش به دلم نشست.

 شما حرفی نزدید؟

من شنیده بودم که نظامی ها خیلی به خانم هایشان سخت می گیرند، همین باعث نگرانی من شده بود. وقتی از نگرانی ام صحبت کردم، سعی کرد متقاعدم کند که چنین چیزی نیست.

 با این حساب خواسته شما از حضرت زینب (س) داشت محقق می شد؟
دقیقا. حرف هایمان را که زدیم و از اتاق آمدیم بیرون با اشاره به مادرم فهماندم که جوابم بله است. دیدم که عبدالحسین هم به مادرش با سر اشاره کرد که من را پسندیده است.

چه زمانی به عقد هم درآمدید؟
8/8/88

 چه تاریخ خاصی؛ روز میلاد امام رضا(ع) !

بعد از آزمایش و کلاس های پیش از ازدواج در حالی که در مسیر بازگشت به خانه بودیم به من گفت اگر راضی باشید میلاد امام رضا (ع) جشن بگیریم که می شد هشت آبان ماه 88. 14 مهر ماه به هم محرم شدیم و جشن عقدمان هم مصادف شد با میلاد امام رضا (ع).

دوران عقدتان طولانی بود؟
نزدیک هفت ماه و نیم طول کشید. یک روز برای تفریح با هم رفته بودیم بیرون. به من گفت موافقی 13 رجب عروسی بگیریم و به جای مراسم برویم مکه. وقتی این حرف را زد تا آن تاریخ 40 روز بیشتر نمانده بود. مادرم از برنامه ما که خبردار شد، خوشحال شد اما از یک طرف هم نگران کمی فرصت برای تکمیل جهیزیه بود.

یعنی برنامه شما عوض شد؟
نه. از همان روز من و عبدالحسین می رفتیم خرید و هرآنچه که نیاز داشتیم را با سلیقه خودمان می خریدیم. به لطف خدا 20 خرداد سال 89 راهی مکه شدیم.

 چطور بود این سفر؟
بهترین سفری بود که با هم داشتیم. رفتن به خانه خدا آن هم با کسی که دوستش داری؛ تجربه خیلی خوبی بود. 12 روز آنجا بودیم. چون تازه عروس و داماد بودیم، همسفری ها هم خیلی به ما لطف داشتند.

شما یک یادگار از شهید دارید به اسم زینب خانم. چه زمانی خدا این هدیه را به شما داد؟
دوم اردیبهشت 92 بود که خدا زینب را به ما داد.

اسم زینب انتخاب شما بود یا همسرتان؟
در مکه با هم قرار گذاشتیم که اگر خدا به ما دختر داد، اسمش را زینب و اگر پسر داد ابوالفضل بگذاریم.

و تجربه پدر شدن برای اولین بار برای آقا عبدالحسین چطور بود؟
عاشق فرزند دختر بود. زینب که به دنیا آمد، گفت: « آخ جان، زینب‌ام آمد». البته چون دخترمان 45 روز زودتر از موعد به دنیا آمد، وضعیت‌اش کمی نگران کننده بود. دکتر ها گفتند ممکن است که نماند، اما عبدالحسین می گفت من مطمئنم صاحب اسمش حفظش می‌کند. من فکر می کنم خدا صبر من را یک بار  در آن سال با تولد زینب امتحان کرد.

عبدالحسین اهل کمک کردن به شما بود؟ به خصوص در شرایط سخت!
خیلی زیاد. وقتی مهمان به خانه ما می آمد همه کارها را خودش انجام می داد. حتی بعضی وقت ها آشپزی هم می کرد. اما چون صبح زود باید می رفت سر کار، شب ها نمی گذاشم به خاطر زینب بیدار بماند.

از کی صحبت رفتن به سوریه را با شما مطرح کرد؟
زینب که دو ساله شد یک روز به من گفت اوضاع سوریه خیلی به هم ریخته است. گفت مریم دلم می خواهد بروم. خلاصه با هر تلاشی که بود همان روز اجازه رفتن را  گرفت، تیر ماه سال 94 هم ثبت نام کرد.

قبل از آن بخواهد به سوریه برود، از شهادت هم حرفی زده بود؟
فردای روز عقد بود، عبدالحسین آمد دنبالم که برویم برای تحویل لباس عقد، خیلی تند رانندگی می کرد، بهش گفتم تصادف می‌کنیم و یک بلایی سرِ ما می آید، گفت نه نگران نباش ان شاء الله من با شهادت می میرم. برای شهادت من دعا کن.خیلی به هم ریختم. اما گفتم کو جنگ که من بخواهم برای شهادتت دعا کنم.

 چطور با رفتنش به سوریه کنار آمدید؟
وقتی اشتیاقش را برای رفتن می دیدم، پذیرفتم که ثبت نام کند. عبدالحسین لحظه شماری می کرد برای اعزام. شهریور همان سال گفتم موافقی یک سفر به شمال برویم؟! گفت، نه ممکن است که تماس بگیرند برای اعزام، اما دلش نیامد نرویم و راهی شدیم. حسابی هم خوش گذشت. دو، سه روزی می شد از شمال برگشته بودیم که گفت باید برویم مشهد و برای عرفه می خواهم آنجا باشم، خلاصه دوباره ساک سفر بستیم. قرار بود 10 روز آنجا بمانیم. اذیت های زینب خیلی کمتر شده بود و خدا را شکر سفر خوبی بود.همه اش فکر می کردم نکند این سفر، سفر آخر من با عبدالحسین باشد و همین هم شد!

چه موقع اعزام شد؟
14 آبان 94 بود که تماس گرفتند و گفتند شما برای اعزام حاضرید؟! عبدالحسین هم خیلی سریع گفت، بله.

چگونه با این رفتن کنار آمدید؟
اول خیلی مقاومت کردم. گفتم عبدالحسین تو که می دانی همه زندگی  من هستی، تو که اذیت های زینب را می بینی چطور می خواهی من را تنها بگذاری. اگر شهید شدی من چه کار کنم؟! گفت مریم شهادت لیاقت می خواهد، هر کسی که شهید نمی شود. حالا بلند شو تا وسایلم را با هم جمع کنیم. باورتان نمی شود هر وسیله ای که داخل ساک می گذاشتم کلی گریه می کردم، وقتی قرار شد در ساک را ببندم گفتم یک لحظه به چشم های من نگاه کن، چطور دلت می آید من را تنها بگذاری؟! اما نگاه نکرد. تحمل دیدن اشک های من را نداشت.

و پانزدهم راهی شدند؟
بله؛ صبح پانزدهم آبان رفت. لحظه به لحظه تماس می گرفتم. یک بار گفت این قدر بی قراری نکن و زنگ نزن. عصر همان روز برگشت. خیلی خوشحال شدم. گفت از بس تو بی قراری کردی اعزام به تاخیر افتاد.

تاخیر تا چند روز؟
فردای همان روز تماس گرفتند و گفتند که هفدهم لشکر باشد. شب قبل از اعزام می خواست وصیت نامه بنویسد، دست هایش را گرفتم و گفتم نه... اما نوشت از پدر و مادرش حلالیت طلبید. چند خط هم برای زینب نوشت که بزرگ تر که شد بخواند. از خدا خواست کمک کند تا همیشه در رکاب او باشد.

و دوباره همسرتان راهی شد! یعنی شما دومرتبه لحظه سخت خداحافظی با عبدالحسین را تجربه کردید، آن هم به فاصله دو روز!
بله؛ بعد از اینکه وصیت نامه اش را نوشت آنقدر خوشحال بود که تا حالا این خوشحالی را در چشم هایش ندیده بودم. کلی هم بگو و بخند کرد. اما من گریه ام بند نمی آمد. گفتم عبدالحسین آنجا اگر به تو شربت دادند نخور، آن شربت شهادت است، می خواست حال و هوای من عوض شود، گفت نه هوا سرد است و کسی شربت نمی دهد، آنجا به ما چایی می دهند. همان شب برای خداحافظی رفت به منزل پدری اش تا با پدر و مادرش هم خداحافظی کند. خداحافظی خیلی سختی بود. انگار به دل مادر عبدالحسین هم افتاده بود که این سفر بازگشت ندارد. چندین مرتبه تا دم در آمده بود و مادر که صدایش می کرد برمی گشت و مادرش را در آغوش می گرفت.

بعد از اعزام چطور از حال همسرتان مطلع می‌شدید؟
خودش تماس می گرفت. هر بار می گفت ممکن است تا یک هفته نتوانم زنگ بزنم، اما دو روز بعد تماس می گرفت. جلوی زینب نمی شد راحت حرف بزنم. دوست نداشتم دخترم اشک هایم را ببیند. یک بار زینب منزل مادرم بود و من هم که تنها بودم یک دل سیر گریه کردم. همان موقع عبدالحسین زنگ زد تا صدای گرفته من را شنید، گفت: «نمی دانی چقدر غربت حضرت زینب (س) زیاد است. اینجا اوضاع اصلا خوب نیست.» گفت: «مریم قوی باش و برای شهادت من دعا کن.»

این آخرین صحبت‌تان با هم بود؟
نه؛ جمعه قبل از شهادت، یعنی 25 آذر با هم صحبت کردیم. موقع رفتن گفته بود بعد از 45 روز برمی گردد. همان هم شد. برگشت و چه برگشتنی!

چطور از خبر شهادت مطلع شدید؟
می شود گفت آخرین نفری بودم که از شهادت عبدالحسین مطلع شدم. شب قبل از روز 45 رفتم به خانه خودمان تا کمی نظافت و گردگیری کنم و آماده شوم برای آمدن عبدالحسین که صبح زود یکی از اقوام ما آمد و به من گفت که عبدالحسین زخمی شده. دیگر حال خودم را نفهمیدم و با خودم گفتم از همان که می ترسیدم به سرم آمد، عبدالحسین شهید شد...!

 چه روزی به شهادت رسیدند و نحوه شهادتشان؟
 29 آذر، زمانی که برای آزاد کردن همرزمانشان از محاصره اقدام می کنند، نیمه چپ بدن عبدالحسین تیرباران می شود در خود حلب.

 با پیکر شهید وداع داشتید؟ 
شب همان روز که خبر شهادتش به من رسید، رفتیم فرودگاه. وقتی عکس عبدالحسین را روی تابوت دیدم، افتادم روی زمین و سجده شکر به جا آوردم. همان طور که خودش می خواست شد. با پای خودش رفت و با تابوت برگشت. قرار شد فردا صبح در لشکرامام حسین(ع) دیدار داشته باشیم.

امکان دیدن چهره آقا عبدالحسین بود؟
بله.

 حرف هم با او زدید؟
تا صورتش را دیدم  جای مهر روی پیشانی اش خیلی سیاه شده بود. علتش را که پرسیدم گفتند بیشتر به خاطر نماز شب هایی بود که می خواند. بغلش کردم و گفتم حلالم کن. خودت هوای من و دخترت را داشته باش. روز سوم دی ماه هم مراسم خاکسپاری برگزار شد. 

چقدر به شهادت همسرتان فکر می کردید؟
عبدالحسین عاشق شهادت بود. این را از همان فردای روز عقد فهمیدم. عادت داشت دعای عهد بعد از نماز صبح اش قطع نشود. همیشه به امام حسین (ع) متوسل می شد. یک قسمت از وصیت نامه اش نوشته بود اگر شهید شدم و لباس مشکی پوشیدید این لباس مشکی فقط برای امام حسین (ع) باشد. به من هم همیشه می گفت توکلت فقط به خدا باشد. من فکر می کنم جواب توسل هایش را گرفت.

با شرایط فعلی تان کنار آمدید؟
بعد از سفر سوریه وقتی غربت حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) را دیدم با خودم گفتم حضرت خودشان عبدالحسین را به من دادند و خدا را شکر که در راه خودشان هم رفت. تنها چیزی که این روزها آزارم می دهد، گوشه و کنایه های بعضی از آدم ها است؛ وقتی می شنوم که ارزش رفتن این شهدا را با پولی که به خیال خودشان به آنها داده اند، محاسبه می کنند!

با رفتن عبدالحسین، از خدا چه می خواهید؟
آنقدر عبدالحسین را دوست داشتم که همیشه از خدا می خواستم اول من بمیرم تا نبودش را نبینم. اما حالا تحمل این حرف ها و نبود عبدالحسین حسابی سخت می شود. اما از آنجا که خدا اول به بنده اش صبر می دهد و بعد امتحانش می کند، صبوری می کنم و صبر بیشتر در مقابل تحمل این مصیبت می خواهم.

 

فرزانه فرجی/روزنامه اصفهان زیبا