سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بزن باران
 
قالب وبلاگ
گفت و گو با همسر اولین شهید مدافع حرم استان اصفهان

 

 

تا حدودی از قبل هم را می شناختیم. پسرِ دوست پدرم بود. خیلی زود ازدواج کردیم. من 16 ساله بودم و آقا روح الله 19 ساله. از حجاب و پوشش من حسابی خوشش آمده بود. وقتی برای مرتبه اول رفتیم برای صحبت کردن گفت که خیلی عصبی و زودجوش است، اما وقتی وارد زندگی شدیم برخلاف آنچه که قبلا از خودش گفته بود، آرام و مهربان به نظر می رسید. اینها صحبت های الهه عبداللهی، همسر شهید مدافع حرم روح الله کافی زاده و متولد سال 1362 است و در حال حاضر ساکن شهر نجف آباد اصفهان. آرامش کلامش در پس لهجه شیرین و دوست داشتنی اش حسابی به چشم می آید.

 

چه شد که آقا روح الله به خواستگاری شما  آمدند؟
پدر من و پدر آقا روح الله علاوه بر آنکه با هم همکار بودند، رفاقتی چند ساله با هم داشتند. به هر حال این شناخت سبب شد تا پدر آقا روح الله من را از پدرم برای ایشان خواستگاری کند.

 

کجا احساس کردید که آقا روح الله همان شخصی است که می تواند شما را خوشبخت کند؟
صداقت حرف های روح الله خیلی به دلم نشست. از همان ابتدا در صحبت هایش گفت که به واسطه نظامی بودنش ممکن است خیلی وقت ها نباشد. سر به زیر بودن و ولایتی بودنش در کنار صداقت اش خیلی برای من ارزش داشت.

 

گفتید که آقا روح الله گفتند عصبی و زود جوش هستند، این مساله شما را نگران نکرد؟
بعد از اینکه بیشتر حرف زدیم با اینکه 19 سال بیشتر نداشت، اما آنقدر متین و پخته به نظر می رسید که اصلا نمی توانستم باور کنم که این آدم، عصبی هم می تواند بشود.

 

چه سالی ازدواج کردید؟
20 تیر ماه سال 78 به عقد هم درآمدیم و دی ماه همان سال هم عروسی گرفتیم.

 

مراسم ازدواجتان چطور برگزار شد؟
با اینکه من تک دختر بودم، اما این دلیل نشد که مراسم مفصل و آنچنانی برگزار کنیم. با مهریه ای کم به عقد روح الله درآمدم. مراسم عقد به معنای برپایی جشن که نداشتیم، عروسی ما هم در واقع یک مهمانی بود که در نهایت سادگی برگزار شد.

 

کم سن و سال بودن شما و آقا روح الله مشکلی در ارتباط تان با هم به وجود نیاورد؟
رفتارهای روح الله آنقدر پخته و سنجیده بود که من در کنارش کامل شدن و بزرگ شدن را خیلی خوب حس می کردم. صبر  زیادی داشت و این صبر  زیادش فرصت برای رشد من فراهم می کرد تا جایی که اطرافیان این بزرگ شدن من را خیلی خوب حس می کردند و حتی به من گوشزد هم می کردند که رفتارهای من با قبل از ازدواج خیلی متفاوت شده است.

 

شده بود به خاطر اختلاف نظر، سر مسائلی با هم بحث کنید؟
به هر حال اختلاف نظر توی هر زندگی مشترکی هست، اما چیزی که اصلا بلد نبودیم قهر کردن بود. شاید باور نکنید بیشترین زمان ممکن که با هم حرف نمی زدیم از پنج دقیقه بیشتر نمی شد. خیلی زود خنده مون می گرفت و می زدیم زیر خنده و هرچی بود همانجا تمام می شد.

 

با توجه به شرایط شغلی و کاری شان، چقدر در انجام امور خانه کنار شما بودند؟
بله. بیشتر اوقـات در ظــرف شســـتن به من کمک می کرد. نزدیک های عید که می شد حسابی کمک حالم بود. هر کاری که از دستش برمی آمد انجام می داد. آخرین عیدی که با ما بود آنقدر کار کرده بود که دلم نمی آمد به چیزی دست بزنم.

 

 گفتید که سال 78 ازدواج کردید. اولین فرزند شما کی به دنیا آمد؟
اردیبهشت سال 80 دخترم اسماء به دنیا آمد و شش سال بعد خدا به ما حسین مهدی را داد.

 

 از حس و حال آقا روح الله وقتی که پدر شدند، بگویید؟
خیلی بچه دوست داشت. وقتی خدا به ما اسماء را داد همه اش خدا را شکر می کرد و دعا می خواند. تا چند وقت اسماء را بغل نکرد می گفت خیلی کوچک است و می ترسم که از دستم بیفتد روی زمین. وقت هایی که اسماء در بغل من بود فقط سراغش می آمد و با او حرف می زد، بوسش می کرد و قربان صدقه اش می رفت.

 

و این حس و حال، زمان تولد حسین مهدی هم بود؟
بله. روح الله همیشه شاکر خدا بود بابت اینکه خدای مهربان ما را هم از نعمت داشتن دختر بهره مند کرد و هم پسر. 

 

اسم حسین مهدی از اسم هایی است که کمتر شنیده ام. پیشنهاد این اسم از طرف شما بود یا آقا روح الله؟
راستش قرار گذاشته بودیم اگر خدا به ما پسر داد اسمش را طاها بگذاریم. برادر من خواب دیده بود که خدا به ما پسر داده و اسمش را حسین گذاشته ایم. روح الله پیشنهاد داد که اسمش را بگذاریم حسین طاها و زمانی که برای گرفتن شناسنامه مراجعه کردیم گفتند باید بروید تهران و برای این اسم تاییدیه بگیرید. همین شد که ما هم اسم حسین مهدی را جایگزین حسین طاها کردیم.

 

آقا روح الله اهل سفر بودند؟
خیلی زیاد. با هرکسی که یک بار برای تفریح چه زیارتی و چه سیاحتی می رفت آنقدر خوش می گذشت که دوست داشتند دوباره با روح الله همسفر شوند.

 

بیشتر سفرهای زیارتی می رفتید یا سیاحتی؟
سعی می کردیم در سال یک بار هم که شده به مشهد سفر کنیم. قم و جمکران و شهرستان های اطراف هم اگر فرصت پیدا می کردیم، می رفتیم. روح الله خیلی دوست داشت یک سفر به کربلا بروداما قسمتش نشد.

 

جایی بود که وقتی دلشان می گرفت با رفتن به آنجا حالشان خوب شود؟
خیلی گلستان شهدا می رفت. بیشتر اوقات سوار موتورش می شد و می رفت گلستان و بعد هم تخت فولاد. ارادت عجیبی به شهید حاج احمد کاظمی داشت. هر بار می رفت گلستان، می رفت سر مزار شهید کاظمی و برایش نماز می خواند.

 

فکر می کردید که یک روز آقا روح الله شهید شود؟
یک بار توی صحبت هایش به من گفت اگر من بروم ماموریت و شهید شوم تو چه کار می کنی؟! گفتم فعلا که از جنگ خبری نیست. بهتر  است که ما هم حرفش را نزنیم.

 

از رفتن به سوریه حرفی به شما نزد؟
مدام اخبار سوریه را دنبال می کرد، در حالی که من هم از اعزام نیرو از ایران به سوریه بی خبر بودم. 27 فروردین سال 92 بود؛ گفت برای ماموریتی می رود تهران. یکی دوروز بعد تماس گرفت و گفت که سوریه است.

 

پس شما از رفتن به سوریه بی خبر بودید؟! 
بله...

 

وقتی با خبر شدید که سوریه است، عکس العمل شما چه بود؟ 
زدم زیر گریه. گفت نترس و گریه هم نکن، حضرت زینب (س) هوای ما را دارند. گریه اجازه نمی داد حرف بزنم. صدا مدام قطع و وصل می شد. فقط آخرین حرفی که در آن تماس شنیدم این بود که گفت: «مواظب خودت و بچه ها باش. خداحافظ.»

 

چطور از حال و احوال شان خبر می گرفتید؟
اوایل مثل حالا نبود. تماس گرفتن خیلی سخت تر و مشکل بود. چهار روز یک بار تماس می گرفت و ما را از احوال خودش مطلع می کرد. ولی خیلی نمی شد صحبت کرد. ارتباط خیلی زود قطع می شد.

  

مکان تماس از طرف شما وجود نداشت؟
آقا روح الله روز زن تماس گرفت و بعد از کمی حال و احوال و تبریک روز مادر، یک شماره به من داد و گفت از این به بعد می توانم با آن شماره تماس بگیرم. من هم حسابی خوشحال شدم اما این خوشحالی خیلی طول نکشید. چند روز بعد یعنی  15 اردیبهشت روح الله به شهادت رسید.

 

 چطور از شهادت آقا روح الله خبردار شدید؟ 

یک روز قبل از اینکه پیکرش به ایران برگردد، چند نفر از طرف پادگان‌شان برای سرزدن به خانه ما آمدند. حسابی هم خرید کرده بودند، اما چیزی نگفتند. بعدها فهمیدم که می خواستند مطمئن باشند که پیکر روح الله به کشور بر می گردد بعد خبر شهادتش را به ما بدهند. فردای همان روز برادرم صبح زود آمد خانه ما، انگار می خواست حرفی بزند که نمی توانست. یک مرتبه گریه اش گرفت. گفتم چی شده؟! گفت روح الله مجروح شده، اما از گریه هایش فهمیدم روح الله شهید شده است. با هم شروع کردیم به گریه کردن. راستش را بخواهید وقتی خودم پیکرش را دیدم تازه باورم شد که روح الله دیگر پیش ما نیست.

 

نحوه شهادت‌شان به چه صورت بوده است؟
تخصص روح الله مکانیک تانک بود. در حالی که سوار بر تانک بود از پشت سر تیر به سرش اصابت کرد و شهادت روزی اش شد.

 

کجا؟
حلب


شما توانستید پیکر شهید را ببینید؟
بله. روح الله اولین شهید مدافع حرم استان اصفهان و شهرستان نجف آباد اصفهان بود که به لطف خدا جمعیت خیلی زیادی برای مراسم تشییع اش آمده بودند. قرار بود وداع داشته باشیم.

  

لحظه ای که با پیکرش روبه رو شدید، چه حس و حالی داشتید؟
وقتی صورتش را دیدم فقط گریه می کردم. دستم را کشیدم روی صورتش و همین طور که نگاهش می کردم با روح الله خداحافظی کردم.

 

حرفی نزدید؟
خیلی حرف برای گفتن داشتم، اما جمعیت آنقدر زیاد بود که فقط دلم می خواست نگاهش کنم. شاید ازدحام جمعیت بهانه بود، تاب گفتن از بی صبری هایم را نداشتم. حرف های من و روح الله ماند به قیامت.


فکرش را می کردید که رفتن به سوریه برای آقا روح الله ارمغانش شهادت باشد؟
روح الله خیلی نماز شب می خواند. اواخر سعی می کرد نماز شبش ترک نشود. توسل هایش دیدنی بود. عاشق امام زمان (عج) بود، می گفت خیلی ناراحتم که تا حالا برای خشنودی آقا نتوانستم کاری انجام دهم. به نظر من شهدا فقط با خدا معامله می کنند. به هر حال نه فقط روح الله، بلکه همه شهدا به بچه هایشان عشق می ورزیدند. خانواده هایشان را دوست داشتند، اما اینکه بدون هیچ شک و تردید از همه علائق شان به خاطر همان معامله ای که با خدا انجام داده بودند، گذشتند و رفتند، خیلی زیاد ارزش دارد.

 

وقتی احوالات شهدا مرور می کنیم می بینیم که در برخی موارد رمز و رازهایی در زندگی آنها بوده که بعد از شهادت مشخص شده است، آیا در زندگی آقا روح الله هم رمز و رازی بود؟
بعد از شهادت همسرم، یکی از همکارانش دست نوشته ای که توسط روح الله در تاریخ هشتم بهمن ماه سال 84 نوشته شده بود و داخل کمد محل کارش نگهداری می کرد را برای ما آورد. البته متن دست نوشته طولانی بود.مضمون نوشته ها این بود که از خدا خواسته بود کمکش کند تا برای زن و فرزاندنش سرپناهی فراهم کند و خدا یاری اش کند و در حالی که از انجام کارهای ناپسند دوری می کند خیلی خوب از این جهان پَر بکشد. عاقبت روح الله رفت دنبال حرف همیشگی اش که می گفت با خدا باش و پادشاهی کن.

 

این روزها با دلتنگی هایتان چطور کنار می آیید؟
می روم کنار مزارش. اوایل خیلی اوقات شاکی می شدم و می گفتم که چرا من را تنها گذاشتی، اما به مرور و با گذشت زمان، وقتی معامله ای که با خدا کرد و از جانش و از خانواده اش به خاطر دفاع از حرم حضرت زینب (س) گذشت، برایم روشن تر شد، آرام تر شدم. 

 

بچه ها شهادت پدر و نبودش را پذیرفته اند؟
اوایل اسماء خیلی گریه می کرد و کمتر با کسی حرف می زد. حسین مهدی هم بهت زده و عصبی شده بود. گریه هم نمی کرد، اما حالا که هردو بزرگ تر شده اند با نبود روح الله کمی بهتر کنار آمده اند، اما این کنار آمدن دلیل بر این نیست که دلتنگی نکنند.

  

آقا روح الله وصیت‌نامه نوشته بودند؟
بله. سوریه که بودند وصیت نامه نوشتند، اما متاسفانه به دست ما نرسید.


ممنون که وقت خودتان را در اختیار ما گذاشتید. اگر در پایان صحبتی دارید بفرمایید.متاسفانه روی سنگ مزار روح الله اسمی از شهید مدافع حرم نیامده است. با توجه به اینکه او اولین شهید مدافع حرم استان اصفهان است و طبق شرایط آن سال ها مصلحت بود که مدافع حرم بودن روی سنگ مزارشان حک نشود. اما در حال حاضر خواسته من و خانواده ام این است که عنوان مدافع حرم روی سنگ مزار روح الله نوشته شود. امیدوارم به کمک مسولان مربوطه و همت آنها این تنها خواسته ما به زودی های زود محقق شود.

فرزانه فرجی/روزنامه اصفهان زیبا


[ جمعه 95/5/8 ] [ 7:12 عصر ] [ بزن باران ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 54
بازدید دیروز: 116
کل بازدیدها: 71596