سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بزن باران
 
قالب وبلاگ

جواب توسل هایم را چه خوب دادند

 

 هنوز بابا گفتن را یاد نگرفته بود.یک ماه مانده بود تا یک ساله شود که بابا رفت. بابا کشاورزی می‌کرد آن سال‌ها. با پدرش شریک بود. زمان برداشت محصول که می‌شد، شراکت را فراموش می کرد. پدر عیالوار بود و بیشترین ثمره کشاورزی را می‌داد به او. اینها را مادر برای مریم تعریف کرده بود. دلتنگ که می‌شد، بی قراری‌های دلش خط به خط لا به لای قاب عکس بابا آرام می گرفت. برای دلش لالایی می‌خواند وقتی هوای بابا هوایی‌اش می‌کرد. می‌گفت یک وقت‌هایی دور از چشم همه حتی دور از چشم مادر، گوشه‌ای پیدا  و با بابا خلوت می‌کردم. خلوت‌هایی که در آن دنبال یک خبر بودم. بابا را قسم می‌دادم و از او می‌خواستم یک نشان از خودش نشان دهد. چند بار خواب بابا را دیده بود؛ مردی شبیه همان عکسی که سهم این سال‌های مریم بود از داشتن پدر.دخترها عجیب بابایی‌اند و برای این بابایی بودن انتهایی نیست. تمامی ندارد حتی وقتی خودشان مادر می‌شوند و هنوز طعم گفتن بابا را جانانه نچشیده باید به دردانه‌هایشان بابا گفتن را یاد بدهند. کاری که مریم انجام داد برای دختر 10 ساله و پسر شش ساله اش!می گفت شش ساله بودم که دوست بابا آمده بود دم خانه ما. همین که رفتم در را باز کنم تا او را دیدم گفتم: مامان، بابا آمده.. اما بابا نبود... دوست بابا بود .. چند روز بعد هم رفت پیش بابا.. نیمه شب نزدیک بود و صدای خسته‌اش خسته‌تر به نظر می‌رسید وقتی از نبود بابا حرف می‌زد؛ جای خالی بابا را هیچ چیز پُر نمی‌کند... مریم نبود پدری را حس کرده بود که هر لحظه یادش بود و این سبب خوبی بود تا بیشتر دعا کند و حضرت مهدی (عج) را قسم دهد به نام مادرش تا برسد به یک نشانی از پدرش. می گفت سال های سال است، سال را در شلمچه و طلاییه نو می کند. هر سال که می‌رویم جنوب سری هم به معراج شهدای اهواز می‌زنم و سراغ شهدای گمنام می‌روم. بار آخر که رفتم، خانمی که دیگر از دوستانم شده به من گفت: «درد و دل هایت را پشت عکس بابا بنویس»... من هم نوشتم... نوشتم امیدوارم تا سال دیگر که می‌آیم معراج شهدا، خبری از پدرم برسد.و آن خبر رسید. مریم جواب انتظارهایش که حالا از مرز سی و سه سال گذشته را گرفت. انتظاری به قد سنش. خبر پیدا شدن بابا را به شوهرش داده بودند. باورش نمی‌شد. بابا آمد، بابای مریم عاقبت آمد.می گفت وقتی برای بار اول بابا را حس کردم، حال عجیبی داشتم.گریه ام، گریه خوشحالی بود. بابا را خواندن سخت بود تا قبل از این دیدار اما وقتی او را در آغوش کشیدم، راحت گفتم بابا و آرام شد تمام آشوب‌های دلم. خوش آمدی بابا، شهادتت مبارک. اینها را در میان حرف‌های سال‌ها چشم به راهی که عصاره‌اش از چشم‌هایش می بارید، می‌گفت.می‌گفت بابا وصیت‌نامه‌اش را روز شهادت حضرت زهرا(س) نوشته بود. من هم در توسل‌هایم بیشتر به حضرت متوسل می‌شدم. جواب توسل‌هایم را چه خوب دادند. آرام گرفتن بابا در زادگاهش همزمان شد با روز شهادت حضرت زهرا(س)... اینها مریم را آرام می‌کرد... حالا بعد از گذشت سال‌ها مریم راحت می گوید بابا...

 

فرزانه فرجی/روزنامه اصفهان زیبا


[ شنبه 97/7/28 ] [ 10:47 صبح ] [ بزن باران ] [ نظر ]

من امشب خبر می‌کنم درد را...

شماره روزنامه: 

قصه، قصه دل کندن از خاک است و رسیدن به افلاک. قصه بریدن و رفتن برای رسیدن، رسیدنی که باید از خود گذشت. خاکریزهایی که کانال می شد برای کوتاه کردن راه و حس خوب عطر سیب، نزدیکی های غروب، دیار کربلا و نوای «این دل تنگم عقده ها دارد....»باران آتش سنگین دشمن بی امان می بارید. صدای کربلایی، کربلایی می کرد دل را. زمان می شد عاشورا، زمین می شد کربلا. نوایی که می شد واقعه عاشورا را در یک قدمی حس کرد... عطش، ایستادن، شهادت و باز هم ایستادن...شب های عملیات حال خوب رزمنده ها تماشایی بود، گویی در یک میدان رقابت برای رسیدن به حق تمام تلاششان را می کردند تا از هم سبقت بگیرند. رفاقت و رقابت برای رسیدن به یار. حال خوب 
دل هایی که ردپایش از چشم ها می‌بارید... «ای لشکر صاحب زمان آماده باش...آماده باش» همین نوا کافی بود تا به دل وعده دیدار داد تا کمی قرار بگیرد. نوحه خوان های جنگ باید ساز دل را کوک می کردند، سازی که سوزش گردانی را به حرکت وا می داشت، گردانی که خود در آن پیشتاز می شدند. مگر می شد از حسین(ع) خواند و آرام نشست؟! مگر می شد زیر باران آتش خمپاره رفیق ات را ببینی که در نزدیکی تو آسمان را در آغوش گرفته و بی قرار نشوی؟! بیشتر اوقات حتی یک بلندگوی ساده هم نبود، اما سوز صدا چنان در جان می نشست که مهمان خدا شدن آرزو می شد.چه زیبا بود صیقلی کردن دل های آماده ... اسم مادر حسین (ع) و سربند یا زهرا(س) که به میان می آمد به دنبالش بر سر و سینه زدن رزمنده ها شوری به پا می کرد دیدنی.... بچه ها خوب می دانستند که چگونه باید خود را سبک کنند و دنیا را با همه زیبایی های فریبنده اش پشت سر جا بگذارند.و امان از این نوا «ای از سفر برگشتگان؛ کو شهیدان ما ...؟» می شد هق هق های پنهانی رزمنده ها در دل سیاه شب، جایی که دیده دوست داشت بی امان در خلوتگاه عاشقی ببارد، را به تماشا نشست...چه سخت است خواندن و  فرو بردن بغض های مردانه آن دم که صدا در میان حرف های نا تمام مانده در گلو راه خود را پیدا می کرد .... «یاران چه غریبانه رفتند از این خانه، هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه ...» همان دم که دیگر نایی برای خواندن نبود، اما مداحی و نوحه خوانی می شد تنها راه آرام کردن دل های جا مانده ای  که بندگی را در قامت های خمیده و به خاک افتاده، در پهلوهای زخم دیده، در پاهای جامانده روی مین، در چشمان به خون نشسته و سرفه های بی صدا به تصویر می کشیدند.هنوز می شود با نوای «من امشب خبر می‌کنم درد را، که آتش زند این دل سرد را ، مرا کشت خاموشی ناله‌ها ، دریغ از فراموشی لاله‌ها، کجا رفت تاثیر سوز و دعا؟ کجایند مردان بی‌ادعا؟» ردپای مردان بی ادعای این دیار را گرفت و رفت و رسید به خدا.... راست گفته اند در باغ شهادت باز باز است...

 

فرزانه فرجی/ روزنامه اصفهان زیبا


[ شنبه 97/7/21 ] [ 2:22 عصر ] [ بزن باران ] [ نظر ]

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم

شماره روزنامه: 
  

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم نمی‌دانم... نمی‌دانم تک تک حرف‌های امروزم در قد و قواره ذهن کم و بیش بی قرارم می‌گنجد یا نه؟! اما بسم الله می‌گویم و مثل همیشه می‌سپارم به خودشان...دلم می خواهد گوش‌هایم را تیز کنم، چشم‌هایم را باز کنم و کمی هم سکوت چاشنی همه اینها نمایم تا شاید کمی صدای اخلاص و شکوه ایستادگی را لا به لای نوشته‌هایم جا دهم...خاطرات تلخ و شیرینِ کمی دورتر از زمان حال را که ورق می زنم آن هم بر اساس شنیده و خوانده‌هایم می‌توانم زمزمه‌های «سوی دیار عاشقان، سوی دیار عاشقان رو به خدا می‌رویم» را بشنوم... .چطور می‌شود قد و قواره آدمی به اندازه رفتن نباشد اما دلش این قدر بزرگ تر از قد و بالایش بزند که به خاطر ناموسش، به خاطر خاک پاک میهنش دست از دفتر و کتاب و قلم بردارد و شیطنت های نوجوانی اش را در کوچه باغ های اطراف خانه جا بگذارد و برود برای جنگ؟!به اینجای حرف هایم که می رسم سوالی ذهنم را پر می کند: اگر یک بار دیگر صدای «ای لشکر صاحب زمان آماده باش، آماده باش» سر دهند، من و امثال من کجای این ماجرا خودمان را جا خواهیم داد؟نه...راه ادامه دارد. مسیر هموار است. دانش‌آموزان دیروز، بهتر است بگویم دانش آموزان غیرتی شهید دیروز راه را برای امروزی ها باز کردند و هموار نمودند. حالا در زمان ما می شود دید و شنید که هرچند روز یک بار عاشقان حسین(ع) دل به راهش می سپارند تا عاشقی را دور از مرزهای کشور و در دیاری دیگر ردای شهادت به تن کنند.یک روز حسین فهمیده گل کاشت در خاک کشور، نیازی به گفتن نیست از ماجرای نارنجک و تانک و حسین، نیازی به گفتن نیست چطور ابراهیم می‌شوی و اسماعیل وجودت را قربانی هدفت می‌کنی. سند مردانگی پسر 13 ساله در تاریخ هشت سال جنگ تحمیلی بیداد کرد. حسین مصداقی بود از دانش آموزانی که راهشان در شهادت به مقصد رسید. همان ها که برای رسیدن به معبود همه را پشت سر جا گذاشتند. همان ها که کوچکی قدشان در پس بزرگی دل بزرگشان گم شد تا کمال را معنا ببخشند. همان ها که اسیر رنگ‌های رنگ به رنگ دنیا نشدند و آرزوهایشان را پشت سر جا گذاشتند. همان ها که نوای لبیکشان چنان جانانه و استوار بود که جنس مقاومتشان هرگز رنگ خاک به خود نگرفت...!یک وقت هایی در میان خواندن شرح حال شهدا آخرِآخرش می رسم به اینجا که می شود یک شبه ره صد ساله را طی کرد اگر دل، راه آسمان را نشانه رفته باشد درست شبیه همان کاری که شهدای دانش‌آموز انجام دادند و مشق شهادت را خوب هجی کردند.درست است در گذر زمان شکل ایستادن و مقاومت تغییر کرده است؛ اما کم نیستند عاشقان واقعی. همان ها که حالا در نسلی بعد از گذشت بیش از سه دهه از جنگ، عطش شهادتتشان فرو ننشسته است... راه باز است تا آسمان...کاش در این زمان نام کوچک ما هم با شهادت بزرگ شود و قد بکشد... کاش...!

 

فرزانه فرجی/ روزنامه اصفهان زیبا


[ پنج شنبه 97/7/19 ] [ 1:46 عصر ] [ بزن باران ] [ نظر ]
 

عطر محرم، بچه‌های گردان را هوایی می‌کرد. غوغایی به پا می‌شد در دل رزمندگان با نام حسین (ع) و نوای "هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله"، راه را تا کربلا هموار می‌کرد.

زمان به وقت محرم/ راهی که تا کربلا باز شد

زمان به وقت شلمچه، فکه، طلائیه و شرهانی از کربلا فریاد می زند. ماه، ماه غربت است. ماه بغض رباب، ماه چشمان بسته علی اصغر (ع)، ماه خونین شدن خاک کربلا، ماه رخصت پسر از پدر برای حمله به کوفیان و ماه پریشانی زینب (س)...
عطر محرم، بچه‌های گردان را هوایی می‌کرد. غوغایی به پا می‌شد در دل رزمندگان با نام حسین (ع) و نوای "هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله"، راه را تا کربلا هموار می‌کرد.
اینجا همه دنبال یک بهانه بودند تا به یاد کربلا بر سر و سینه بزنند. اینجا دل‌ها با نوای "یا اباعبدالله لقد عظمت الرزیه" غریبانه می شکستند و رزمنده ها با صدای بلند برای پسر فاطمه (س) اشک می ریختند.
اینجا یا اباعبدالله الحسین (ع)، رمزی آشنا می شد آن دم که در جلوترین نقطه، خط مقدم، جایی زیر باران بی امان خمپاره ها، می شد خوب دید که "شور حسین (ع) است چه ها می‌کند" یعنی چه...!
علی اکبرها در این زمین کم نیستند. رخصت گرفته اند تا تمام قد بایستند در برابر دشمنی که عجیب تنها هم نیست. دشمنی که جسارت اش بی جواب نماند آن زمان که رویایش در حسرت به دست آوردن یک مشت از خاک وطن، نقش بر آب شد.
چه مردانگی می‌خواهد کنار آب باشی و از آب بگذری. فرات و رخسار شرمسارش را ببینی که هنوز در پی این سال ها خجالت زده خاندان حسین (ع) است و از آن بگذری و چه گذشتنی...
رمز عملیات که اعلام شد دست‌ها رفت به سمت قمقمه‌ها، شرمندگی فرات را بچه‌ها خوب می‌دانستند چطور جبران کنند. شنیدن نام یا ابالفضل العباس (ع) برای آن ها کافی بود.
مَشک بود، آب بود و عباس (ع) هم، اما لب‌های سفید شده علی اصغر (ع) دیگر تاب تشنگی را نداشت و اینجا قمقمه‌ها یکی یکی خالی می شد، فقط و تنها فقط به یاد چشم‌های عباس (ع) که در برابر چشم‌های برادر، آن دم آخر گره خورد و حسین (ع) سرش را به پایین انداخت تا شرمندگی نگاه برادر را نبیند.
عملیات بالا گرفت. زمین دریای خون شد و راه به نزدیک ترین نقطه اش تا سرزمین کرب و بلا رسید. خیلی از بچه ها مثل عباس (ع) با یک دست ایستاده بودند. عده ای تشنه بودند، آب بود اما نمی نوشیدند. برخی هم مانند سالار دیار کربلا ...
و ایستادن حقیقت دنباله دار این سرزمین بود. آنجا صبر در قامت خمیده مادر عاشورا، جانی دوباره گرفت. زینب کبری (س)، درد را دید و به اندازه ی گذر یک شب تا به صبح موی سرش سپید شد.
و راه همچنان ادامه دارد. مادر بغض می کند دلش برای جگر گوشه اش تنگ می‌شود. دلش برای پسرش که در قاب عکس هنوز جوان مانده است و لبخند می زند تنگ می‌شود. پسری که مادر را پیر کرد اما نیامد.
 به راستی که جاده و راه مهیا بود برای رفتنشان و زمین کربلا بی صبرانه منتظرشان...

خبرگزاری ایمنا/ فرزانه فرجی

[ پنج شنبه 97/7/12 ] [ 10:30 صبح ] [ بزن باران ] [ نظر ]

«وصال» در ظهر عاشورا

تاریخ درج : یکشنبه 8 مهر 1397
شماره روزنامه: 
پدری که با شهادت سه پسرش، لقب «ابوشهدا» گرفت
نتیجه تصویری برای شهیدان کلاهدوزان اصفهان

«رسول» پسر بزرگ خانواده «کلاهدوزان» است. زمانی که از پدر سخن می‌گوید او را «ابوشهدا» می‌خواند؛ پدر شهیدان «علیرضا»، «مهدی» و «امیرجواد» کلاهدوزان. افتخار میزبانی‌اش را داریم در روزی که از فوت پدر هفت روز می گذرد و هفت روز هم از عاشورا. یکی از خانواده‌های معزز شهدای شهرمان که سه فرزند خود را تقدیم اعتلای نظام مقدس جمهوری اسلامی کرده اند. رسول متولد سال 1341 است و از همان آغاز جنگ درگیر جنگ بوده، سال 1358 در کردستان، سال 1359 در عملیات حصر آبادان و ...

 

حضور چهار برادر همزمان در جبهه و شهادت سه برادر می تواند حکایت از عمق دینداری  در خانواده کلاهدوزان باشد. خانواده ای که در آن پدر و مادر هیچگاه برای رفتن پسرها به جنگ «نه» نگفتند و حتی مشوق آنها هم بودند. بی شک نهضت اسلامی برادران کلاهدوزان در تربیت جانانه مادری شیرزن و صبور و پدری عاشق اهل بیت (ع) چنان رشد کرده و قد کشیده است که وقتی پای دین و کشور به میان آید، پدر و مادر می‌شوند مدافع مسیر آنها برای حضور در جبهه حق علیه باطل. مادر کاسه آب به دست می گیرد و پدر قرآن و هردو آرام در دل برای سلامتی شان آیه الکرسی می خوانند. چطور می‌شود این همه گذشت را ترجمه کرد، در کدام دایره المعارف می شود برای این ایثار واژه ای پیدا کرد...از چهار پسر  و سه دختر خانواده 9 نفری آنها، از پسران فقط او مانده است و حالا برای ما راوی روایت شهادت برادرانشان می‌شود. آنچه در ادامه می آید چکیده ای از خاطرات شهیدان علیرضا، مهدی و امیرجواد کلاهدوزان است:با علیرضا شروع می کند، همان همبازی کودکی اش، علیرضا بهمن 1343 به دنیا آمد. خیلی افتاده بود و خلوصش بی نظیر. دانش آموز سال سوم متوسطه بود در رشته اقتصاد که راهی جبهه شد. آن سال‌ها خانه پدری ما در خیابان عبدالرزاق بود و دو اتاق بیشتر نداشت. هر بار که علیرضا می آمد به مرخصی، شب ها اجازه نمی داد برایش رختخواب پهن کنیم. روی یک پتو می خوابید، می‌گفت اینطور راحتم اگر برگردم جبهه بدعادت می شوم. در تیپ امام حسین(ع) بود که بعدها شد لشکر. شب عملیات والفجر یک بود و سال 1362. در همان عملیات علی در کانال ماند و مفقودالاثر شد. بعد از عملیات، بچه های گردان می گفتند علیرضا در آن عملیات فرمانده گروهان بود. لحظه ای که نارنجک در کانال منفجر شد علیرضا افتاد و همرزم هایش نتوانستند او را به عقب بیاورند.تا مدت ها گمان می کردیم که علیرضا اسیر شده باشد. خیلی منتظر یک خبر  از  اسارت علیرضا بودیم. 15 سال از او بی خبر ماندیم تا اینکه برایمان یک پلاک و لباس و کمی استخوان آوردند. آن موقع‌ها بابا برای ما جوراب عمده ای می خرید با یک نشان معروف. از وسایل علیرضا جوراب مشکی با همان نشان همیشگی و یک آیینه کوچک (که معمولا همراهش بود و از سفر مشهد خریده بود) را  برای ما آوردند.از مظلومیت بچه هایی که در عملیات محرم شهید شده اند می گوید و می رسد به مهدی.

 

 

مهدی متولد ماه مهر بود، سال 1345. اول دبیرستان بود که راهی جبهه شد. حسابی آرام بود و بیشتر وقت ها برای کمک به حاج آقا که در بازار مغازه لباس فروشی داشت، می رفت. از مدرسه به خانه که می آمد کیف و کتابش را می گذاشت و ناهار بابا را برمی داشت و می رفت بازار که با حاج آقا بخورد. از دوران ابتدایی این کارش بود و بیشتر اوقاتش را با بابا می گذراند. سال 1361 بود که در عملیات محرم و در عین خوش دهلران با اصابت ترکش به سینه‌اش به شهادت رسید. با شهادت مهدی بابا خیلی اذیت شد چراکه شهید اول خانواده و حسابی هم به بابا وابسته بود. خاطرات مشترکش با امیرجواد لبخند روی لبانش می آورد، امیرجواد پسر چهارم خانواده بود و متولد شهریورماه سال 1346. به اعضای خانواده محبت زیادی داشت. بعد از شهادت علیرضا و مهدی به او گفتم در خانه بمان تا هوای پدر و مادر را داشته باشی، گفت هرکسی راه خودش را باید برود، انتخاب من رفتن به جبهه است اگر قسمت من باشد کنار آنها قرار می گیرم و اگر هم نه، هرچه خدا بخواهد ...

 

امیرجواد بیسیم‌چی گردان یونس بود. چهار سال بعد از شهادت علیرضا به شهادت رسید یعنی خرداد سال 1366. فرمانده گردان می گفت، به موقعیتی رسیدیم که باید از روی‌ مین‌ها می گذشتیم. امیرجواد به همراه تعدادی از بچه ها برای بازکردن راه داوطلب شد. بی سیم اش را گذاشت و گفت بسم الله... گفتم سفارش تو را کرده اند به خاطر برادرهایت نباید جلو بروی، گفت اگر ما برویم بقیه هم می آیند. زمانی که پایش را روی مین گذاشت، کف پایش را از دست داد و افتاد. خلاصه بقیه بچه ها به دنبالش رفتند و راه باز شد. به نظرم امیرجواد در همان لحظه راه رسیدن به معشوق را خوب پیدا کرده بود.داغ پدر تازه است و رفتنش حسابی سنگین، پدر ستون خانه است. مردی که بیشتر عمرش در حسینیه ها و خیمه های عزاداری با خدمت به عزاداران امام حسین(ع) گذشته است. کمی از پدر می گوید، پدرم مردی فرهیخته، آگاه و مردمدار بود. ســـــاده و بی تکلف زندگی کرد. سینه اش سرشار از عشق به امام حسین(ع) بود. به نظر من نتیجه عاشقی اش را هم گرفت. بعد از حدود دو هفته بستری شدن در بیمارستان، در ظهر عاشورا وقتی که دستم در دست پدر بود، گفتم بابا بروم نماز بخوانم؟ حس کردم فشار دست بابا روی دستم بیشتر شد و این فشار هر ثانیه بیشتر هم می شد. همان موقع بود که روح از بدنش جدا شد. بعد از شهادت سه بردارم و تحمل داغ سه برادر شهیدم، خیلی برای ما ارزش داشت که بابا درست ظهر عاشورا، روحش به آسمان برود و به سه فرزند شهیدش برسد. 
شاکر خدای مهربان است که بهترین عزیزانشان برای دفاع از اسلام و نظام مقدس جمهوری اسلامی و در راه خدا به شهادت رسیدند. در همین حال کمی هم درد و دل می کند و می گوید: «در زمان جنگ دری از درهای بهشت باز شد و عده ای راهشان را پیدا کردند و رفتند. خوب است به این موضوع فکر کنیم که ما تا چه حد مثل شهدا می توانیم پا روی مین بگذاریم و خودمان را فدا کنیم و کمتر وارد تجملات دنیا شویم. به قول حضرت امام، شهدا چشم و چراغ های این مملکت هستند، چرا باید در زمان رفتن پدر و مادرهایشان آنها را یاد کنیم. پدر من سه سال بود که در بستر بیماری بود. یک بار که با ویلچر پدر را به گلستان شهدا برده بودم یکی از آقایان مسئول را در گلستان دیدم و گفتم پدر من همان پدر شهیدی است که وقتی شما قرار بود انتخاب شوید به پدر گفتید که سفارشتان را بکنند و ... و امروز گله من این است که مگر حضور در مراسم تشییع و تدفین و هفتمین روز درگذشت پدر سه شهید آن هم در هفته دفاع مقدس هزینه ای داشت که برخی مسئولان تشریف نیاوردند یا اینکه پدر و مادر شهیدان جایگاهی ندارند! » و صحبت هایش را چنین تمام کرد، در پایان می گویم دست دعای مادران شهدا همیشه رو به آسمان بلند است امیدوارم مسئولان ما طوری رفتار کنند که دست دعای مادران شهدا از سمت خدا پایین نیاید.

 

فرزانه فرجی/ روزنامه اصفهان زیبا


[ سه شنبه 97/7/10 ] [ 11:48 صبح ] [ بزن باران ] [ نظر ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 39
بازدید دیروز: 176
کل بازدیدها: 75991