سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بغضهایی که ماند در گلو ...!


رفتی و سهم من از رفتنت شد؛

 وقتی خواستی بروی چشم‌هایم ندید حال چشم هایت را، ندید که چه شد که به یک باره از گوشه چشم هایت دانه های اشک دیدگانت یکی یکی از روی گونه هایت لغزید و افتاد ...!

بغض‌هایی که ماند در گلو ...!

رفتن اسیرت کرده بود، چانه ات را آرام گرفتم، پیشانی ات را بوسیدم و تو از حال چشم هایم همه چیز را خوب فهمیدی، آنقدر خوب که رفتی.
رفتی و سهم من از رفتنت شد، انتظار دلی برای آمدنت. دلی که باید آرامش می کردم، هربار به گونه ای. دلی که باید یادش می دادم وقت و بی وقت؛ بی قرار نشود. باید یادش می دادم هر رفتی، بازگشت ندارد.
رفتی و سهم من از رفتنت شد، بغض هایی که ماند در گلو، گریه هایی که همه شد پنهانی، صدایم هم نباید می لرزید اما لرزش دست هایم دیگر دست خودم نبود.
رفتی و سهم من از رفتنت شد، دلتنگی که برایم بیشتر از قبل آشنا شد. آشنایی که می برد مرا به کودکی هایت، آرام آرام قد کشیدن هایت، شیرین زبانی هایت، زمین خوردن هایت و چه زود بزرگ شدی. چه زود هم قد پدر شدی و چه زود مرد شدی.
رفتی و سهم من از رفتنت شد، صدای بازی بچه ها در لا به لای دیوارهای کوچه که می پیچید و دیوارهای دلم را هوایی می کرد. صدا می کشید مرا تا سر کوچه، چشم هایم دو دو می زد برای دیدنت، اما تو نبودی بین آن ها.
رفتی و سهم من از رفتنت شد، دلتنگی برای کودکی هایت، آن موقع هایی که صدای چرخش کلید داخل در، تو را به سمت در می کشاند و من در چشم بر هم زدنی تو را در آغوش می کشیدم.
رفتی و سهم من از رفتنت شد، همدم شدن با عکس های سیاه و سفید قدیمی داخل آلبوم. جایی دور از چشم های مادر. تنهایی هایم خاکستری رنگ شد. هر عکس یک دنیا حرف برایم داشت.
رفتی و سهم من از رفتنت شد، حرف های پدر و پسری که ماند پشت در. حرف هایی که قرار بود چشم در چشم زده شود، حرف هایی که قرار بود تو را سبک کند و مرا ... و تو رفتی و همه ی آن حرف ها ماند بر دلم.
رفتی و بعد از رفتنت شانه هایم برای کودکی هایت بی تاب بود، یاد آن موقع ها که می نشستی روی شانه هایم و دست های کوچکت را دور گردنم حلقه می زدی. چقدر دوست داشتی از روی شانه هایم دنیا را نگاه کنی، چقدر صدای خندهایت هنوز گوشم را نوازش می کند.
قرار بود عصای دستم شوی وقت پیری، پیر شدم همان سال ها که در بی خبری گذشت. همان سال ها که می دانستم دیگر نمی آیی و فقط منتظر یک خبر بودم.
رفتی و بعد از رفتنت حال من خوب نبود حال مادر هم همین طور. اما من باید خوب نشان می دادم خودم را. باید تمام تلاشم را می کردم تا حال مادر خراب نشود.
رفتی و سهم من از رفتنت شد، سال ها بی خبری تا اینکه خبر رسید...
و تو آمدی و من باید نمی شکستم به خاطر مادر. من باید همه دلتنگی هایم را جایی گوشه دلم جا می دادم به خاطر مادر. من باید لرزش شانه هایم را پنهان می کردم به خاطر مادر. من باید جایی پیدا می کردم برای بغض هایم دور از چشم های مادر به خاطر مادر...
تو که آمدی مادر آرام گرفت و من هم...!
 
فرزانه فرجی/ خبرگزاری ایمنا


      

بخوان به نام مجید


بخوان به نام دلتنگی

بخوان به نام مجید

بخوان به وسعت روحش

بخوان به وسعت دلتنگی

بخوان به نام مدافعان حرم

بخوان به نام مجید

بخوان به نام حر

بخوان به نام آب

بخوان به نام حر مدافعان حرم، بخوان به نام مجید قربانخانی

و این بار جا ماندم... جا ماندم از بدرقه ات، مَرد.. جا ماندم در خودم، از همان روزی که مادرت ضجه می زد ... مادرت داشت مادری می کرد

جا ماندم در خودم از همان ثانیه ای که لالایی می خواند برایت.... جا ماندم در خودم لا به لای اشک های مادرت... 

سلام داداشی مادر... سلام آقا مجید... 

سلام بر این دلتنگی لعنتی که تمامی ندارد برای من جا مانده از بدرقه ات...

دلتنگی... دلتنگی و ...

و من هیچ نمی دانم از این واژه وقتی از زبان مامان مجید می شنوم... 

و تسلیم می شوم وقتی تنها پسرت، تک پسرت راهی راهی می شود که ایمان دارد شهادت روزی اش است...

حالت خوب داداش مامان...

برای حال خوب ما هم دعا کن....

 

فرزانه فرجی