سفارش تبلیغ
طراحی فروشگاه اینترنتی
طراحی فروشگاه اینترنتی

بزن باران
 
قالب وبلاگ
یادداشت...
عشق و دیگر هیچ ...!
تاریخ انتشار : سه شنبه 20 مرداد 1394 ساعت 16:18

خبرگزاری ایمنا: دل که دل باشد می زند به راه، شاید هم به آب. دل که دل باشد رفتن می شود مقصد. مقصدی بی نام و نشان. راهی پر از ندانستن های دوست داشتنی. راهی پر از بالا و پایین های عجیب و غریب.
عشق و دیگر هیچ ...!
 
واژه ها کم آوردند. واژه ها تسلیم شدند. واژه ها یادشان رفت جای فعل و فاعل را. گم شدند بین دریایی های افلاکی. واژه ها گم شدند و گم‌مان کردند. سرگردانی بین عشق، دست های بسته، لباس های مشکی که رنگ خاک، خاکی اش کرده بود؛ شد ارمغان ذهن های خسته از درد فراق. فراقی به وسعت فرسخ ها انتظار برای پیدا شدن، برای آمدن و آمدنی که مردم شهرم برایش سنگ تمام گذاشتند.
همه آمده بودند. یکی با پای شکسته، پدرانی عصا به دست، جانبازانی روی ویلچر، مادرانی با کمرهای خمیده و جوانانی از نسل ما، از نسلی که جنگ را هرگز ندید. جنگ را حس نکرد. صدای خمپاره و گلوله را نشنید. بمباران برایش مفهومی نداشت، اما آمد. آمد تا بگوید، نبودم و ندیدم اما هستم و خواهم ماند به پای تک تک آرمان هایی از جنس ناب ایستادن حتی با دست های بسته.
قاب های عکسی که در دست های مادران و پدران شهید حمل می شد. گویی آمده بودند تا نوای "خوش آمدید" را حتی از پشت شیشه های قاب های چوبی نثار همرزم هایشان نمایند.
دست های ارادات از روی سینه ها برداشته نمی شد. سلام پشت سلام. چه هق هق ها که صدایش در دل ماند و چه شانه ها که آرام در کناری ایستاد و لرزید.
و ترکیدن بغض عکاسی که باید لحظه به لحظه شکار می کرد ناب ترین لحظات استقبال را و مجالی حتی برای پاک کردن اشک های دیدگانش نداشت.



بوی اسپند می آمد، پیرمردی سربند قرمز رنگ یا زهرا (س ) بسته بود. سخت هم راه می رفت اما برای خودش سقایی شده بود. آب می رساند و تشنگی را از لبان مردمان منتظر، مردان خط شکن دور می کرد.
و چه تلاقی غریبانه ای داشت شام شهادت لاله خوشبوی آل پیغمبر (ص) با لاله های اروند. سلام من به مدینه، به آستان رفیعش و سلام من به اروند و خط شکنان غیورش...
و فرجام دلواپسی های 29 ساله در گلستان شهدای اصفهان؛
شاید شهید تورجی زاده به عشق فاطمه (س)، برای پسر فاطمه (س) و به یاد همرزمانش داشت روضه می خواند.
شاید شهید ردانی پور داشت به پای روضه های محمدرضا سینه زنی می کرد و اشک هایش را بدرقه راه ابر مردان فرات می نمود.
شاید شهید خرازی آمده بود برای گفتن یک دست مریزاد جانانه به بچه های گردان یونس و شاید آغوش شهید کاظمی بی صبرانه منتظر مردان دریا دل اروند مانده بود.
و وداع به اوج خود رسید. خداحافظی به قد 29 سال چشم به راهی. خداحافظی که هیچ گاه چشم در چشم نشد. خداحافظی که دستی در آن تکان داده نشد. خداحافظی که سلام دوباره اش در دنیایی دیگر ادا خواهد شد. خداحافظی که تمام حرف های ناگفته به یک باره رنگش پرید و به جایش فقط اشک هایی ماند که بارشش با طوفان دل به پا شده بود و حالا حالا هم خیال آرام شدن نداشت.
و بالاخره زمین امانت خود را به دست آسمان سپرد. خداخافظ عرش نشینان...
 
/ فرزانه فرجی /

[ یکشنبه 94/11/18 ] [ 9:2 صبح ] [ بزن باران ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 103
بازدید دیروز: 90
کل بازدیدها: 83358